تله توهم خطیسازی مذاکرات
محسن راجی اسدآبادی، مدرس دانشگاه و پژوهشگر اقتصاد بخش عمومی
با توجه به تحولات پرشتاب و پیچیده در منطقه و همچنین پیرو یادداشت قبلی خود با عنوان «خطی نبودن مذاکرات بین کشورها» که براساس دور نخست مذاکرات با آمریکا در دوره جدید حضور دونالد ترامپ در کاخ سفید تنظیم شده بود، اینک بر آنم تا براساس همان چارچوب نظری، به تحلیل واپسین اقدامات واشنگتن و بازیگران منطقهای بپردازم. باید اذعان داشت که ایالات متحده تحتتاثیر توهمات برآمده از دوران جنگ سرد، همچنان بر طبل بازی با حاصل جمع صفر میکوبد؛ رویکردی که در آن، هرگونه منفعتی برای ایران، بهمنزله ضرری قطعی برای آمریکا قلمداد میشود. این همان «توهم خطیسازی مذاکرات» است، پنداری که براساس آن واشنگتن میپندارد مسیر دیپلماسی، بزرگراهی یکطرفه است که تنها به مقصد تسلیم کامل طرف مقابل ختم میشود اما اصل بنیادین نظریهبازیها حکم میکند که هرگاه ساختار یک بازی به صورت مجموع صفر تعریف و یک طرف کامل باخته تلقی شود، آن بازی هرگز به تعادلی پایدار و صلحی فراگیر منتهی نخواهد شد. دلیل این امر روشن است، در تعادل مجموع صفر، طرف بازنده تمام انگیزه خود را برای تغییر وضعیت حفظ میکند و همواره در پی فرصتی برای برهم زدن نظم تحمیلی خواهد بود. از منظر نظریهبازیها، این وضعیت «تعادل نش» نیست بلکه آتشبسی موقت در سایه خستگی طرفین است.
عمق این تناقض راهبردی را میتوان در پنج نوبت مشخص از رفتار دوگانه آمریکا در همین دوره کوتاه مشاهده کرد. در هر نوبت، واشنگتن همزمان دو سیگنال متضاد به میز مذاکره ارسال کرده است: یکی گشایش دیپلماتیک و دیگری تشدید تنش نظامی. نخست، در دل مذاکرات اولیه، جنگ تحمیلی ۱۲ روزه در ۲۳خرداد۱۴۰۴ آغاز شد و بلافاصله طرح آتشبسی از سوی واشنگتن روی میز قرار گرفت، تلاشی برای ایجاد ابهام راهبردی و سنجش آستانه تحمل ایران در نخستین دور بازی. دوما، در دور دوم مذاکرات، حملات نظامی در جنگ رمضان از ۱۰ اسفند۱۴۰۴ آغاز و نزدیک به ۴۰روز تداوم یافت اما همزمان کانالهای دیپلماتیک فعالتر از همیشه در جریان بود. در این مرحله آمریکا با افزایش هزینههای ادامه بازی، بهدنبال تغییر ماتریس پرداخت و وادار کردن کشورمان به پذیرش شروط خود پیش از ورود به مذاکره بود. سوما، تشدید محاصره دریایی ایران همزمان با جریان مذاکرات غیرمستقیم با میانجیگری پاکستان، اقدامی که نشان میدهد واشنگتن مذاکره را نه مسیر تفاهم بلکه ابزاری برای مدیریت افکار عمومی میبیند و در حین گفتوگو، اهرمهای فشار را برای کسب امتیاز بیشتر تقویت میکند. چهارما، اجرای عملیات «پروژه آزادی» در ۱۴اردیبهشت۱۴۰۵ درست در آستانه توافق بر سر یک یادداشت تفاهم که نمونه کلاسیک برهم زدن تعادل در لحظه نزدیکی به توافق برای کسب امتیاز لحظه آخری و پنجمین تناقض راهبردی آمریکا، افزایش تنش در تنگه هرمز در چند شب گذشته (۱۷/۰۲/۱۴۰۵) همزمان با اعلام نزدیکی به توافق جامع برای شروع مجدد مذاکرات، نشان میدهد این الگو نه یک استثنا بلکه قاعده رفتار راهبردی کشورهای تمامیتخواه و بهخصوص آمریکاست. این الگوی تکراری که در آن هر گام به سوی توافق با یک گام به سوی تنش همراه میشود، از منظر نظریهبازیها مصداق کامل «بازی شاهین و کبوتر» در شرایط اطلاعات ناتمام است؛ وضعیتی که در آن طرف مقابل(جامعه جهانی) نمیتواند تشخیص دهد تهدیدهای مکرر واشنگتن، تاکتیکی برای اخذ امتیاز در مذاکره است یا راهبردی برای شروع جنگی تمامعیار. در مدلهای کلاسیک، وقتی یکی از طرفین به طور مکرر از استراتژی شاهین استفاده میکند، طرف مقابل ناگزیر به برگزیدن استراتژی کبوتر میشود اما مشکل از آنجا برای آمریکا آغاز میشود که ایران نشان داده هزینه رویارویی را پذیرفته و این امر محاسبات واشنگتن را مختل کرده است. این دقیقا همان تلهای است که «توهم خطیسازی مذاکرات» برای طرف آمریکایی ایجاد کرده است.
در این میان، بنبست مذاکرات هستهای بهعنوان هسته سخت بازی مجموع صفر همچنان تداوم دارد. واشنگتن به دنبال خلع سلاح کامل هستهای ایران شامل توقف ۲۰ساله غنیسازی و تحویل مواد غنیشده پیش از هرگونه اقدام اعتمادساز است، حال آنکه ایران، رفع کامل تحریمها و تضمین پایان جنگ را پیششرط ورود به مذاکرات ماهوی هستهای میداند. از منظر نظریهبازیها، این یک «بازی ترتیبی» با توالی مشخص است، آمریکا خواستار خلعسلاح بهعنوان پیششرط است اما ایران رفع محاصره و تحریمها را پیششرط میداند. این تعارض بر سر توالی، خود مانعی بزرگ بر سر ایجاد اعتماد متقابل است. ایده «توافق از طریق مذاکره یا بازگشت به جنگ» از سوی ایران، نشاندهنده آن است که بازی یکطرفه و صفر را نخواهد نپذیرفت و آماده است تا با تغییر «ماتریس پرداخت» بازی، هزینه ادامه تقابل را برای طرف مقابل افزایش دهد.
در این کشاکش، امارات متحده عربی با درکی دقیق از خلأ قدرت ایجاد شده در نظم امنیتی سنتی منطقه، بهعنوان یک «بازیگر تغییردهنده بازی» در حال بازآرایی راهبردی خود است. این کشور که به دلیل انفعال اتحادیه عرب و شورای همکاری خلیجفارس در قبال توان نظامی ایران سرخورده شده، اکنون دو اقدام همزمان را در پیش گرفته است: نخست، خروج از اوپک در ۱۱اردیبهشت۱۴۰۵ که آن را از محدودیتهای تولیدی رها کرده و برنامه افزایش ظرفیت به ۵میلیون بشکه در روز را برای تامین مالی و نفوذ بیشتر فراهم میکند و دوما، تعمیق اتحاد نظامی بیسابقه با اسرائیل و استقرار عملیاتی سامانههای گنبد آهنین، لیزر پدافندی «Iron Beam» و مستشاران اسرائیلی در خاک امارات، ابوظبی را به «عملیاتیترین شریک عربی تلآویو» تبدیل کرده است. هدف غایی این مسیر، شکلدهی به یک معماری امنیتی جدید در خاورمیانه با محوریت آمریکا و اسرائیل و تحتتاثیر کانالهای لابی مالی امارات در واشنگتن است. از منظر نظریهبازیها، امارات در حال تغییر «بازی» از سطح دوجانبه (ایران-آمریکا) به یک بازی چندجانبه با ورود بازیگران جدید است؛ اقدامی که میتواند پیچیدگیهای راهبردی را برای ایران افزایش دهد اما همزمان فرصتهایی برای ائتلافسازی جدید برای ایران فراهم آورد.
بحران جاری ابعاد اقتصادی کمرشکنی نیز دارد که ارقام آن، فشار بر واشنگتن برای تغییر تاکتیک را توجیه میکند. براساس آخرین گزارش بانک جهانی، اختلال در تنگه هرمز که شاهراه ۲۰درصد از ترانزیت نفت و الانجی جهان است، بزرگترین شوک عرضه نفت در تاریخ را با کاهش ۱/۱۰میلیون بشکهای در روز رقم زده است. این شوک بهای نفت خام برنت را از مرز ۶۰ دلار به بالای ۱۰۳ دلار در هر بشکه جهش داده و سناریوی بدبینانه این نهاد بینالمللی، نوسان قیمت در دامنه ۱۱۰ تا ۱۲۰دلار را محتمل میداند. جهش ۳۱درصدی شاخص قیمت جهانی کود شیمیایی نیز زنگ خطر بحران امنیت غذایی را به صدا درآورده است. این ارقام نشان میدهد که «هزینه فرصت» ادامه بازی مجموع صفر برای آمریکا و اقتصاد جهانی چنان بالاست که منطقا باید به بازتعریف ساختار بازی به سوی مدلی همکاریجویانه بینجامد.
آنچه از مجموع این تحولات آشکار میشود، پایداری نداشتن «تعادل» در یک بازی با حاصل جمع صفر است. «توهم خطیسازی مذاکرات» از اساس راهبردی نادرست است چراکه مذاکره در جهان واقعی، نه یک مسیر یکطرفه برای تحمیل خواستهها بلکه فرآیندی چندوجهی، غیرخطی و مبتنی بر تعامل پیچیده منافع متقابل است اما تحلیل صرف کافی نیست، آنچه اکنون برای سیاستگذاران ایرانی ضرورت دارد، اتخاذ رویکردی آگاهانه، فعال و مبتنی بر اصول نظریهبازیها برای عبور از این تنگنای راهبردی و حفظ منافع ملی است.
نخستین و مهمترین گام، خودداری از پذیرش چارچوب «مجموع صفر» تحمیلی از سوی آمریکاست. در یک بازی با انگیزههای مختلط، طرفین همزمان دارای منافع متعارض و منافع مشترک هستند. ایران باید با شناسایی و برجستهسازی حوزههای منفعت مشترک مانند ثبات در آبراههای بینالمللی و مدیریت بحران انرژی جهانی، ساختار بازی را به سوی مدلی سوق دهد که در آن همکاری میتواند به «برد- برد» بینجامد. راهبرد ایران در پذیرش آتشبس و ارائه طرحهای چندمرحلهای، گامی در همین جهت است و باید با طراحی بستههای انگیزشی برای طرف مقابل تکمیل شود؛ بستههایی که هزینه خروج از مسیر دیپلماتیک را برای واشنگتن افزایش دهد. در نظریهبازیها، این راهبرد به «تغییر ماتریس پرداخت» معروف است، افزایش هزینههای استراتژی تقابل و افزایش منافع استراتژی همکاری.
در گام دوم، سیگنالدهی هدفمند و مدیریت «اطلاعات ناتمام» ضروری است. در فضای بازی با اطلاعات ناتمام، آنچه طرف مقابل را به محاسبه غلط میکشاند، عدم توانایی در خوانش صحیح نیات و آستانه تحمل ایران است. ایران باید دو سطح سیگنالدهی را به صورت همزمان فعال نگه دارد؛ «سیگنال مقاومت» شامل نمایش توان نظامی بازدارنده و تداوم برنامه صلحآمیز هستهای ذیل حقوق بینالملل و «سیگنال انعطاف» شامل اعلام آمادگی برای گفتوگوهای مشروط و ارائه طرحهای مشخص. این سیگنالدهی دوگانه، «ابهام سازنده» ایجاد میکند، طرف مقابل باید بداند که هزینه ادامه تقابل از مسیر دیپلماسی فراتر است اما مسیر دیپلماسی نیز تا زمانی باز است که به حقوق حقه ایران تعرض نشود.
گام سوم، استراتژی «موازنه گامبهگام» به جای «همه یا هیچ» است. یکی از دامهای بازی مجموع صفر، طلب امتیازات حداکثری در یک گام است. ایران با طرح پیشنهادی «رفع محاصره قبل از مذاکرات هستهای» عملا یک استراتژی ترتیبی اتخاذ کرده که منطبق بر اصل «اعتمادسازی تدریجی» در نظریهبازیهاست. این استراتژی باید با دقت ادامه یابد، هر گام از اعتمادسازی ایران باید با گامی متناظر و راستیآزماییپذیر از سوی آمریکا همراه باشد. کاهش بخشی از تحریمها در ازای تداوم تعلیق عملیات نظامی، بازگشایی تدریجی تنگه هرمز در ازای لغو محاصره و نهایتا مذاکره بر سر برنامه هستهای در ازای پذیرش حقوق هستهای ایران ذیل معاهده NPT، مسیری است که منطق «موازنه گامبهگام» تجویز میکند. در این مدل هیچیک از طرفین همه داشتههای خود را یکجا واگذار نمیکنند و توافق نهایی حاصل انباشت گامهای متقارن و متقابل خواهد بود. این همان «تعادل نش» در یک بازی تکرارشونده است که در آن همکاری تدریجی به جای تقابل ناگهانی شکل میگیرد.
گام چهارم، بهرهگیری از اهرمهای برونمنطقهای و «بازی با بازیکنان متعدد» است. بازی میان ایران و آمریکا یک بازی دوجانبه ساده نیست. چین، روسیه، اتحادیه اروپا و قدرتهای نوظهور اقتصادی، هر یک منافع خاص خود را در ثبات منطقه و دسترسی به انرژی دارند، ایران باید با فعالسازی دیپلماسی اقتصادی و امنیتی با این بازیگران، شبکهای از ذینفعان ایجاد کند که هزینه ماجراجویی آمریکا را افزایش دهد، همچنین امارات بهعنوان بازیگر تغییردهنده جریان مذاکرات، میتواند درسی راهبردی برای ایران باشد؛ راهبردی که میتواند با شرکای منطقهای خود ائتلافهای موازی ایجاد کرده و از شکافهای موجود در جبهه مقابل بهرهبرداری کند، کاهش تنش با همسایگان عربی بهویژه عربستان سعودی میتواند شکاف میان محور ابوظبی-تلآویو و سایر بازیگران عرب را عمیقتر کرده و ایران را بهعنوان شریک استراتژیک کشورهای خلیجفارس تبدیل کند.
پنجمین و آخرین گام، نهادینهسازی بازدارندگی پایدار و «استراتژی آستانه تحمل» است. هرگونه راهبرد مذاکراتی موفق، بدون پشتوانه بازدارندگی پایدار محکوم به شکست است. ایران باید ضمن حفظ توان نظامی نامتقارن خود، خطوط قرمز مشخصی تعریف کرده و برای هرگونه عبور از آنها، پاسخهای از پیش طراحیشده در سطوح مختلف نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک آماده داشته باشد. این «استراتژی آستانه تحمل» که در مدلهای بازی شاهین و کبوتر آزموده شده، به طرف مقابل میفهماند که هزینه فشار نامحدود بینهایت بوده در حالی که مسیر مذاکره مشروط، به سوی یک توافق محدود و مرحلهای باز است. ثبات این استراتژی در گرو پیوستگی و انسجام در تصمیمسازی و پرهیز از ارسال سیگنالهای متعارض به حریف است.
در انتها، آنچه از کنار هم نهادن این تحولات و اصول راهبردی حاصل میشود، یک گزاره روشن است: «توهم خطیسازی مذاکرات» محصول ذهنیتی است که در آن دیپلماسی نه ابزار تفاهم که سلاح تحمیل است. این ذهنیت نهتنها به صلح نمیانجامد بلکه خود زاینده بیثباتی و بحرانهای پرهزینهتر است. در مقابل، رویکرد ایرانی باید مبتنی بر شناخت کامل از قواعد بازی، طراحی فعالانه سناریوهای جایگزین و انعطافپذیری راهبردی باشد؛ رویکردی که در عین دفاع از حقوق مسلم ملت، مسیر دیپلماسی را مسدود نمیکند و ابتکار عمل را در دست میگیرد. تا زمانی که ایالات متحده بازی مجموع صفر را تنها گزینه راهبردی خود بداند و از درک این گزاره بنیادین نظریهبازیها که «برد پایدار در گرو همکاری و نه حذف طرف مقابل است» عاجز بماند، هیچ توافقی متضمن صلح و ثبات پایدار در این منطقه بحرانزده نخواهد بود، و تا آن زمان، این ایران است که با تکیه بر خرد راهبردی، تابآوری ملی و منطق استوار نظریهبازیها، نبض بازی را در اختیار خواهد داشت. انشاالله

