جنگ ترس دارد
فاطمه رحیمی، سردبیر روزنامه جهان صنعت
در روزگاری که واژهها زیر آوار خبرهای سهمگین خم شدهاند و تیترها بوی باروت میدهند، نوشتن از امید دشوار است. دشوارتر اما آن است که از کودکان زیر آوار بر جای مانده از موشک بنویسیم؛ از همانها که قرار بود آینده را بسازند در صلح و آرامش، نه با آژیر خطر و دود و هراس.
این روزها که ایران صحنه جنگ و تقابل است، نخستین تصاویری که در ذهن جان میگیرند، نه نقشههای نظامی است و نه بیانیههای سیاسی بلکه تصویر چشمان کودکانی است که هنوز معنای «دشمن» را نمیدانند اما صدای انفجار را از بر شدهاند.وقتی خبر میرسد که در میانه تنشها مدرسهای در میناب به خاک و خون کشیده شده، واژه «مدرسه» دیگر فقط یک ساختمان نیست بلکه پناهگاهی است برای رویاهای کوچکی که اکنون مخروبهای بیش نیست.
از سوی دیگر بیمارستانها که باید مأمن دردها و درمانها باشند، وقتی به صحنهای از اضطراب و ویرانی بدل میشوند، معنای امنیت دستخوش تزلزل میشود. بیمارستان حریم حیات است؛ جایی که حتی در سختترین مخاصمات جهان، حرمتش را پاس میدارند.
در این میان کودکان چه نسبتی با میدان نبرد دارند؟ کودکان نه تحلیلگر سیاست هستند و نه تصمیمساز میدانهای درگیری. آنها سهمی در معادلات قدرت ندارند اما بیشترین سهم را از رنج میبرند. تاریخ بارها این حقیقت تلخ را تکرار کرده است؛ جنگ پیش از آنکه مرزها را جابهجا کند، کودکیها را جابهجا میکند، از حیاط مدرسه به پناهگاه، از بازی به اضطراب، از رویا به کابوس.
در چنین روزهایی پرسش اصلی این نیست که کدام طرف پیروز خواهد شد بلکه پرسش این است که چه کسی پاسخگوی جان کودکانی است که دیگر فرصتی برای بزرگ شدن نیافتند.
در برابر این اندوه، سکوت جایز نیست. نه سکوت رسانهها، نه سکوت وجدانهای بیدار. باید نوشت، باید گفت، باید یادآوری کرد که پشت هر عدد در گزارشها، نامی نهفته است. هر کودک از دسترفته جهانی است که خاموش شده؛ جهانی با رویاهای خاص خود و با آیندهای که دیگر نوشته نخواهد شد.
سرمقاله امروز نه برای افزودن بر التهاب که برای کاستن از بیحسی است. برای آنکه عادت نکنیم به دیدن تصویرهای دلخراش. برای آنکه هر بار با شنیدن خبر آسیب به مدرسه یا بیمارستانی قلبمان فشرده شود و از خود بپرسیم، تا کجا؟ ایران با همه تنوع و گستردگیاش خانه کودکان بسیاری است که حق دارند در امنیت قد بکشند. آنها وارثان این خاک هستند، نه قربانیان آن.
جنگ پیش از آنکه آسمان را تیره کند، دلها را میلرزاند. این روزها که سایه تقابل میان ایران، آمریکا و اسرائیل بر سر منطقه سنگینی میکند، آنچه بیش از هر چیز حس میشود، ترک برداشتن اطمینان است؛ لرزشی آرام اما عمیق در جان اقتصاد و روان جامعه.
میپنداشتیم آمادهایم. سالها فشار و تحریم را تاب آورده بودیم و از «تابآوری» سخن میگفتیم. خیال میکردیم اگر طوفانی برخیزد، دستکم غافلگیر نخواهیم شد اما جنگ-در حد احتمال و سایه- چیزی در درون انسان میشکند. بازارها زودتر از توپخانهها واکنش نشان میدهند، قیمتها بالا میروند، سرمایه عقب مینشیند و آینده کوتاهتر از همیشه به نظر میرسد.جنگ فقط در مرزها رخ نمیدهد بلکه به سفرهها میرسد، به پساندازهای کوچک، به تصمیمهای بزرگی که ناگهان به تعویق میافتند. کارخانهای که با تردید مواد اولیه میخرد، مغازهداری که هر صبح با بیم برچسب قیمت را عوض میکند، خانوادهای که خرید امروز را با اضطراب فردا میسنجد، همه در میدان نامرئی نبرد ایستادهاند. ترس خود به نیرویی اقتصادی بدل میشود؛ گرانی میآفریند و از دل گرانی، ترس تازهای زاده میشود.
هیچ جامعهای برای نااطمینانی مطلق آماده نیست. شاید بتوان برای کمبود برنامه نوشت اما برای اضطراب مزمن نسخهای ساده وجود ندارد. وقتی افق تار میشود، اعتماد آسیب میبیند و اعتماد، ستون خاموش هر اقتصادی است. بیاعتمادی که گسترش یابد، سرمایه میگریزد و امید تحلیل میرود.
باید بپذیریم جنگ ترس دارد. این ترس نشانه ضعف نیست بلکه واکنش طبیعی مردمی است که زندگیشان را دوست دارند و آینده میخواهند. آنچه میتواند این هراس را مهار کند نه انکار خطر که شفافیت، تدبیر و همبستگی است. جنگ میتواند قیمتها را بالا ببرد و بازارها را آشفته کند اما اگر امید فرو بریزد، بازسازیاش دشوارتر از هر زیرساخت ویرانشدهای خواهد بود. آری، جنگ ترس دارد.

