تحلیل اقتصاد ایران و جهان در آستانه سال‌۲۰۳۰ میلادی:

سناریوهایی برای زیستن در آینده‌ای ناپایدار

حسین ساسانی
کدخبر: 598543

حسین-ساسانی

حسین ساسانی،نظریه‌پرداز توسعه پایدار

آینده، برخلاف آنچه در روایت‌های ساده‌انگارانه گفته می‌شود، مقصدی روشن در امتداد یک جاده مستقیم نیست؛ آینده میدان نیروهاست، جایی که تصمیم‌های امروز با ترس‌ها، امیدها، فناوری‌ها و منازعات قدرت درهم می‌آمیزد و مسیرهای گوناگون می‌سازد. اقتصاد جهانی نیز از این قاعده مستثنا نیست. آنچه پیش روی ماست، نه «یک» اقتصاد در سال ۲۰۳۰ بلکه چندین امکان همزمان است که هر یک می‌تواند به واقعیت بدل شود.

اندیشه سناریویی، آنگونه که در چارچوب‌های تحلیلی مجمع جهانی اقتصاد شکل گرفته، تلاشی است برای دیدن این امکان‌ها؛ نه با ادعای قطعیت بلکه با پذیرش عمیق ناپایداری جهان معاصر. در این نگاه، آینده چیزی نیست که صرفا پیش‌بینی شود بلکه افقی است که در تعامل میان سیاست، فناوری و کنش انسانی ساخته می‌شود. سناریوها آینه‌هایی هستند که اگر درست در آنها بنگریم، می‌توانیم پیامد تصمیم‌های امروز خود را در فرداهای متفاوت ببینیم.

سال‌۲۰۳۰ در این روایت، صرفا نمادی از یک گذار تاریخی نیست؛ نشانه‌ای از آستانه‌ تاریخی است. آستانه‌ای که در آن فناوری می‌تواند یا به نیرویی رهایی‌بخش برای افزایش بهره‌وری و رفاه بدل شود یا به عاملی برای تعمیق شکاف‌ها و نابرابری‌ها مبدل گردد. ژئوپلیتیک می‌تواند یا بستر همکاری و نظم باشد یا میدان رقابت، گسست و بی‌اعتمادی و درست در تقاطع این دو، سرنوشت اقتصاد جهانی شکل می‌گیرد.

این متن، نه ترجمه‌ای مکانیکی بلکه کوششی است برای بازگشودن معنای این سناریوها؛ تلاشی برای آنکه خواننده، اقتصاد آینده را نه صرفا در قالب اعداد و درصدها بلکه به‌مثابه سرگذشت انسان در جهانی متغیر درک کند.

بخش یک: چارچوب مفهومی و منطق سناریوسازی آینده اقتصاد جهان

اگر آینده را نه به‌مثابه خطی ممتد بلکه همچون میدان نیروها در نظر بگیریم، آنگاه ناچار می‌شویم بپذیریم که برخی متغیرها، نقش «نیروی گرانش» را ایفا می‌کنند؛ نیروهایی که سایر تحولات ناخواسته به گرد آنها سامان می‌یابند. در روایت سناریویی اقتصاد جهانی تا ۲۰۳۰، دو نیرو از این جنس برجسته می‌شوند: کیفیت روابط سیاسی میان کشورها و نحوه توزیع و پذیرش فناوری در جهان. این دو، نه تصادفی انتخاب شده‌اند و نه صرفا به دلیل برجستگی رسانه‌ای‌شان بلکه در لایه‌های عمیق‌تر، حامل منطق قدرت، اعتماد و امکان کنش جمعی‌ هستند.

روابط سیاسی جهانی، در این چارچوب صرفا به معنای نبود یا وجود جنگ نیست. سخن از میزان پیش‌بینی‌پذیری جهان است؛ از اینکه آیا کشورها می‌توانند بر قواعد مشترک تکیه کنند، یا ناچارند هر روز جهان را از نو حدس بزنند. سیاست پایدار در این معنا، حالتی است که در آن اختلافات وجود دارد اما درون سازوکارهایی قابل مدیریت جریان می‌یابد. سیاستِ ناپایدار اما وضعیتی است که در آن حتی توافق‌ها نیز عمر کوتاه دارند و تصمیم‌ها بیش از آنکه بر اعتماد بنا شوند، بر سوءظن استوار هستند. اقتصاد در چنین فضایی دیگر صرفا تابع عرضه و تقاضا نیست بلکه بازتابی از ترس‌ها، بلوک‌بندی‌ها و رقابت‌های ژرف‌تر می‌شود.

در سوی دیگر فناوری قرار دارد نه به‌عنوان ابزار بلکه به‌مثابه الگوی توزیع قدرت. پرسش اصلی این نیست که آیا فناوری پیشرفت می‌کند یا نه، بلکه این است که این پیشرفت چگونه و برای چه کسانی رخ می‌دهد. پذیرش سریع و گسترده فناوری، جهانی را ترسیم می‌کند که در آن نوآوری از انحصار می‌گریزد و به نیرویی فراگیر بدل می‌شود؛ هرچند همین فراگیری می‌تواند شکاف‌های تازه‌ای بیافریند. در مقابل، پذیرش کند و متمرکز فناوری، جهانی را می‌سازد که در آن دانش و توان فناورانه در دست اقلیتی محدود انباشته می‌شود و دیگران به ناچار مصرف‌کننده نتایج آن باقی می‌مانند.

آنچه این دو محور را به قلب سناریوسازی بدل می‌کند، نه استقلال آنها بلکه برهم‌کنش‌شان (تاثیرگذاری متقابل یویا و ساختاری) است. فناوری در خلأ رشد نمی‌کند و سیاست بدون ابزار فناورانه معنا ندارد. جهانی با سیاست پایدار و فناوری سریع، آینده‌ای متفاوت می‌سازد از جهانی که همان فناوری را در بستر بی‌ثباتی سیاسی تجربه می‌کند. به همین ترتیب، کندی فناوری در جهانی آرام، پیامدی یک‌سره متفاوت دارد از همان کندی در جهانی متشنج و گسسته. سناریوها دقیقا در این نقاط تقاطع متولد می‌شوند؛ جایی که انتخاب‌های امروز، مسیرهای فردا را از هم جدا می‌کنند.

در این منطق، سناریو نه وعده است و نه تهدید بلکه آینه‌ای است که امکان دیدن پیامدها را پیش از وقوع فراهم می‌آورد. هدف، پیش‌بینی این نیست که جهان به کدام سو خواهد رفت بلکه فهم این است که اگر جهان به هر یک از این جهت‌ها رفت، ما با چه اقتصادی، چه بازاری برای کار و چه نظمی برای زیستن روبه‌رو خواهیم شد. سناریوسازی در این معنا، تمرینی برای مسوولیت‌پذیری است؛ مسوولیتی که از آگاهی نسبت به شکنندگی آینده برمی‌خیزد.

بخش۲: مفروضات کلان مشترک اقتصاد جهانی تا سال ۲۰۳۰

اگر چارچوب سناریویی را چون نقشه‌ای از امکان‌ها در نظر بگیریم آنگاه مفروضات کلان اقتصادی همان بستر زمین‌شناختی این نقشه‌ هستند؛ لایه‌هایی که اگر درست دیده نشوند، هیچ سناریویی فهم‌پذیر نخواهد بود. اقتصاد جهانی در آستانه ۲۰۳۰، بر بستری بنا شده که از یک‌سو میراث دهه‌های گذشته را با خود حمل می‌کند و از سوی دیگر زیر فشار تحولاتی قرار دارد که دیگر بازگشتی از آنها متصور نیست. رشد پایینِ مزمن در بسیاری از اقتصادهای پیشرفته، بدهی‌های انباشته دولت‌ها، فرسایش اعتماد عمومی به نهادهای اقتصادی و همزمان وعده‌های بزرگ فناوری، همگی بخشی از این بستر مشترک‌ هستند.

در این افق، مفهوم رشد دیگر آن سادگی پیشین را ندارد. افزایش تولید ناخالص داخلی اگر از مسیر بهره‌وری نگذرد، به‌سرعت به بن‌بست می‌رسد و بهره‌وری، خود بیش از هر زمان دیگری به کیفیت سرمایه انسانی، ساختار نهادی و شیوه استفاده از فناوری وابسته شده است. اقتصاد جهانی، پیش از آنکه با کمبود سرمایه مالی روبه‌رو باشد با محدودیت در «ظرفیت معنا‌دار کردن فناوری» مواجه است یعنی توان تبدیل نوآوری به ارزش پایدار برای اکثریت جامعه. این محدودیت، همچون نخ نامرئی، در تمام سناریوهای آینده حضور دارد حتی اگر جلوه‌های آن متفاوت باشد.

بازار کار نیز در این بستر مشترک در وضعیتی میان انتظار و اضطراب قرار گرفته است. نه فروپاشی کامل اشتغال رخ داده، آنگونه که بدبینان هشدار می‌دهند، و نه رفاه فراگیر محقق شده، آنگونه که خوش‌بینان وعده می‌دادند. آنچه شکل گرفته، نوعی ناپایداری مزمن است: مشاغلی که می‌آیند و می‌روند، مهارت‌هایی که عمرشان کوتاه‌تر از یک نسل شده و نیروی کاری که بیش از گذشته، مسوولیت سازگاری را به تنهایی بر دوش می‌کشد. در این فضا، فناوری نه دشمن است و نه منجی بلکه شتاب‌دهنده‌ای است که شکاف‌های موجود را آشکارتر می‌کند.

سیاست‌های پولی و مالی نیز دیگر نقش خنثی ندارند. تورم، پس از سال‌ها غیبت نسبی، بار دیگر به حافظه جمعی بازگشته و نرخ بهره به ابزاری سیاسی‌تر از گذشته بدل شده است. دولت‌ها در عین نیاز به سرمایه‌گذاری گسترده برای گذار دیجیتال و زیست‌محیطی با محدودیت‌های فزاینده مالی روبه‌رو هستند. این تناقض، یعنی ضرورت هزینه‌کرد در دل تنگنای مالی، یکی از مفروضات خاموش تمام سناریوهای پیش‌رو است؛ فرضی که اگر نادیده گرفته شود تصویر آینده مخدوش خواهد شد.

در پس همه اینها یک واقعیت بنیادین نهفته است: اقتصاد جهانی وارد دوره‌ای شده که در آن «میانگین‌ها» کمتر معنا دارند. دیگر نمی‌توان از رشد جهانی، تورم جهانی یا بازار کار جهانی سخن گفت، بی‌آنکه به ناهمگنی شدید میان کشورها، بخش‌ها و گروه‌های اجتماعی توجه کرد. همین ناهمگنی است که سناریوها را ضروری می‌سازد. آینده، نه یک تجربه مشترک بلکه مجموعه‌ای از تجربه‌های همزمان اما نابرابر خواهد بود و اقتصاد، بیش از هر زمان دیگر آینه این نابرابری‌هاست.

از دل این مفروضات مشترک است که چهار مسیر متفاوت زاده می‌شوند؛ مسیرهایی که هر یک پاسخ متفاوتی به یک پرسش بنیادین می‌دهند: در جهانی که همزمان ناپایدارتر و فناورانه‌تر شده است، انسان چگونه کار می‌کند، تولید می‌کند و معنا می‌یابد؟

بخش۳: سناریوی نخست – نظمی که فناوری را در آغوش می‌گیرد و بهای آن را نیز می‌پردازد (نظم دیجیتالی)

در سناریوی نخست، جهان به نظمی می‌رسد که در آن سیاست و فناوری نه در تقابل بلکه در هم‌زیستی‌ای حساب ‌شده قرار گرفته‌اند. این نظم، نه حاصل آرمانگرایی است و نه نتیجه غیبت تعارض بلکه زاییده نوعی توافق نانوشته میان بازیگران اصلی جهان است بر سر این اصل که بی‌ثباتی بی‌مهار، هزینه‌ای دارد که دیگر کمتر کسی توان پرداخت آن را دارد. در چنین جهانی، اختلاف‌ها همچنان وجود دارند اما در چارچوب‌هایی پیش‌بینی‌پذیر جریان می‌یابند و همین پیش‌بینی‌پذیری است که به فناوری اجازه می‌دهد با شتابی بی‌سابقه در تار و پود اقتصاد نفوذ کند. فناوری در این سناریو دیگر صرفا ابزار بهبود کارایی نیست بلکه به زبان مشترک اقتصاد جهانی بدل می‌شود. هوش مصنوعی، پلتفرم‌های دیجیتال و زیرساخت‌های داده، مرزهای سنتی میان بخش‌ها و کشورها را کمرنگ می‌کنند و نوعی همزمانی جهانی در تولید، مصرف و تصمیم‌گیری پدید می‌آورند. رشد اقتصادی، از این همزمانی نیرو می‌گیرد و در بسیاری از مناطق از سقف‌های تاریخی خود عبور می‌کند اما این رشد، یکدست و آرام نیست بلکه پرشتاب، فشرده و نابرابر است.

بازار کار، نخستین جایی است که این نابرابری خود را عیان می‌سازد. مهارت‌هایی که با منطق دیجیتال همخوان‌ هستند، ارزش تصاعدی پیدا می‌کنند و کسانی که به این مهارت‌ها دسترسی دارند در مدار صعود قرار می‌گیرند. در مقابل، بخش‌هایی از نیروی کار که پیوندشان با فناوری سست‌تر است با نوعی فرسایش تدریجی مواجه می‌شوند؛ نه لزوما از طریق بیکاری گسترده بلکه از مسیر کاهش قدرت چانه‌زنی و ایستایی دستمزدها. در این جهان، شکاف نه فقط میان فقیر و غنی بلکه میان «قابل ‌ارتقا» و «غیرقابل‌ارتقا» شکل می‌گیرد.

تجارت جهانی نیز چهره‌ای تازه می‌یابد. کالاهای فیزیکی همچنان جابه‌جا می‌شوند اما ارزش واقعی در جریان داده، خدمات دیجیتال و دارایی‌های ناملموس انباشته می‌شود. سرمایه، بیش از آنکه به دنبال منابع طبیعی باشد به دنبال اکوسیستم‌های فناورانه می‌گردد؛ جایی که استعداد، زیرساخت و ثبات نهادی در کنارهم قرار گرفته‌اند. این تمرکز، شهرها و کشورهایی را به قطب‌های نوین ثروت بدل می‌کند و در عین حال مناطق بیرون از این مدار را در موقعیتی شکننده‌تر قرار می‌دهد.

در پسِ این تصویر، پرسشی اخلاقی آرام‌آرام سر برمی‌آورد: آیا نظمی که رشد می‌آفریند، لزوما نظمی عادلانه است؟ در جهان نظم دیجیتالی، پیشرفت به‌خودی‌خود رخ می‌دهد اما توزیع آن نیازمند سیاستی آگاهانه است. اگر نهادها نتوانند همزمان با شتاب فناوری، سازوکارهای بازتوزیع، آموزش و حمایت اجتماعی را بازآفرینی کنند، همین نظم پایدار می‌تواند به بستری برای نارضایتی‌های خاموش بدل شود؛ نارضایتی‌هایی که دیر یا زود خود را در سیاست بازتاب خواهند داد.

این سناریو، بیش از آنکه وعده بهشت باشد، هشداری ظریف در دل موفقیت است. جهانی که در آن همه‌چیز کار می‌کند اما نه برای همه؛ جهانی که در آن فناوری مسیر را هموار کرده اما انسان هنوز باید تصمیم بگیرد که این مسیر به کجا ختم شود. نظم دیجیتالی، آینده‌ای است که اگرچه محتمل و حتی مطلوب به نظر می‌رسد اما تنها در صورتی پایدار می‌ماند که رشد، با معنا و عدالت پیوند بخورد.

بخش۴: سناریوی دوم – ثباتی که حرکت را از یاد می‌برد (ثبات محتاطانه)

در سناریوی دوم، جهان به ثباتی می‌رسد که در نگاه نخست آرامش‌بخش است اما در ژرفای خود نوعی خستگی تاریخی را حمل می‌کند. تنش‌های ژئوپلیتیک مهار شده‌اند، قواعد بازی کم‌وبیش روشن‌ هستند و دولت‌ها، پس از سال‌ها آزمون و خطا به نوعی تعادل محافظه‌کارانه دست یافته‌اند اما این ثبات، بهای خود را دارد؛ بهایی که نه در خیابان‌ها دیده می‌شود و نه در تیترهای بحران‌محور بلکه در کندی حرکت، در تعلیق امید و در فرسایش تدریجی افق‌های بزرگ دیده می‌شود.

فناوری در این جهان حضور دارد اما نه با آن شتابی که وعده داده بود. نوآوری‌ها بیشتر در آزمایشگاه‌ها و شرکت‌های بزرگ باقی می‌مانند و مسیرشان تا زندگی روزمره، طولانی و پرمانع است. نه از سر ناتوانی فناورانه بلکه به‌دلیل احتیاط نهادی، نگرانی‌های تنظیم‌گری و نوعی بی‌اعتمادی پنهان به پیامدهای دگرگون‌کننده نوآوری. جهان، پس از تجربه شوک‌های پیاپی ترجیح داده است آهسته حرکت کند حتی اگر این آهستگی به قیمت از دست رفتن فرصت‌ها تمام شود.

رشد اقتصادی در این سناریو نه سقوط می‌کند و نه اوج می‌گیرد؛ در سطحی میانی و بی‌هیجان باقی می‌ماند. اقتصادها زنده‌اند اما سرشار از زندگی نیستند. بهره‌وری افزایش می‌یابد اما نه آن‌قدر که جهشی در رفاه عمومی ایجاد کند. سرمایه‌گذاری‌ها محتاطانه‌ هستند و تصمیم‌گیری‌ها بیش از آنکه بر جسارت بنا شوند بر پرهیز از ریسک استوارند. این جهان، جهانی است که بیش از آنکه به آینده چشم بدوزد مراقب است گذشته تکرار نشود.

بازار کار، بازتاب همین منطق محافظه‌کارانه است. فشار اتوماسیون کمتر است و مشاغل سنتی، عمری طولانی‌تر می‌یابند اما این ماندگاری، الزاما به معنای بهبود نیست. دستمزدها رشد اندکی دارند و تحرک اجتماعی محدود می‌شود. نسل‌های جوان با امنیت نسبی وارد بازار می‌شوند اما افق صعود برای‌شان کوتاه‌تر از نسل‌های پیشین است. در این جهان، نابرابری انفجاری نیست اما سکون طبقاتی به‌تدریج ریشه می‌دواند.

سیاستگذاری اقتصادی در این سناریو بیش از هر چیز به مدیریت وضع موجود معطوف است. دولت‌ها می‌کوشند تعادل‌ها را حفظ کنند، نه آنکه ساختارها را دگرگون سازند. نوآوری به‌عنوان امری مطلوب پذیرفته شده است اما نه به‌عنوان نیرویی که باید کل نظم را بازآفرینی کند. نتیجه اقتصادی است که کار می‌کند اما الهام‌بخش نیست؛ جهانی که در آن بحران‌ها مهار شده‌اند اما رویاها نیز به حاشیه رانده شده‌اند.

در لایه‌ای عمیق‌تر، این سناریو پرسشی وجودی را پیش می‌کشد: آیا ثبات، اگر به قیمت از دست دادن تخیل جمعی تمام شود، همچنان فضیلت است؟ جهانِ ثبات محتاطانه، از فروپاشی می‌گریزد اما به‌سختی می‌تواند پاسخگوی آرزوهای نسلی باشد که در جست‌وجوی معنا، رشد و مشارکت فعال است. این آینده، نه تاریک است و نه روشن بلکه خاکستریِ ممتد است که در آن، زمان می‌گذرد اما تاریخ کمتر حرکت می‌کند.

بخش۵: سناریوی سوم – بقا در جهان متلاطم با تکیه بر فناوری (بقا با تکیه بر فناوری)

در سناریوی سوم، جهان آرامش را از دست داده است اما شتاب را نه. سیاست، دیگر بستری برای پیش‌بینی نیست؛ میدان اصطکاک است. اتحادها شکننده‌ هستند، مرزها معنایی سیال یافته‌اند و اعتماد، کالایی کمیاب شده است. در چنین جهانی، آنچه بقا را ممکن می‌سازد، نه ثبات نهادی بلکه توان واکنش سریع است و اینجاست که فناوری از جایگاه ابزار توسعه به سلاح بقا ارتقا می‌یابد.

فناوری در این سناریو با شتابی بی‌امان پیش می‌رود اما نه در خدمت همگرایی جهانی. نوآوری‌ها به‌سرعت جذب بازیگرانی می‌شوند که بیشترین نیاز را به برتری دارند: دولت‌ها برای امنیت، شرکت‌ها برای کاهش هزینه و افراد برای حفظ موقعیت. هوش‌مصنوعی، اتوماسیون و تحلیل داده، به جای آنکه شکاف‌ها را ترمیم کنند، اغلب به تقویت مزیت‌های پیشین می‌انجامند. جهان، فناورانه‌تر می‌شود اما نه لزوما انسانی‌تر.

رشد اقتصادی در این فضا، ناپایدار و مقطعی است. جهش‌ها رخ می‌دهند اما دوام ندارند. هر پیشرفت، در سایه تهدیدی تازه قرار می‌گیرد؛ تحریم، جنگ تجاری، قطع زنجیره تامین یا شوک‌های سیاسی. سرمایه‌گذاری‌ها به سمت حوزه‌هایی می‌روند که بازگشت سریع و کنترل‌پذیر دارند و افق‌های بلندمدت قربانی اضطرارهای کوتاه‌مدت می‌شوند. اقتصاد، بیش از آنکه به شکوفایی بیندیشد به تاب‌آوری می‌اندیشد.

بازار کار، شاید بیش از هر عرصه‌ای بهای این وضعیت را می‌پردازد. اتوماسیون، نه از سر آرمان بهره‌وری بلکه به‌عنوان واکنشی دفاعی گسترش می‌یابد. مشاغل جابه‌جا می‌شوند، مهارت‌ها پیش از آنکه نهادینه شوند، منسوخ می‌گردند و نیروی کار، پیوسته در حالت تطبیق باقی می‌ماند. بیکاری، نه همگانی است و نه پایدار بلکه موج‌وار و فرساینده است. ناامنی شغلی به تجربه‌ای عادی بدل می‌شود و آینده حرفه‌ای، بیش از پیش به توان فردی برای یادگیری سریع وابسته می‌گردد.

تجارت جهانی در این سناریو، چهره‌ای تکه‌تکه دارد. زنجیره‌های تامین به‌جای گستردگی، عمق می‌یابند؛ منطقه‌ای می‌شوند، سیاسی می‌شوند و گاه به ابزار فشار بدل می‌گردند. فناوری، امکان این بازآرایی را فراهم می‌کند اما همزمان هزینه‌های آن را نیز تشدید می‌سازد. جهانی‌سازی به پایان نرسیده اما دیگر جهانی نیست؛ مجموعه‌ای است از شبکه‌های محدود که براساس اعتمادهای مقطعی شکل گرفته‌اند.

در لایه‌ای ژرف‌تر این سناریو حکایت از دگرگونی نسبت انسان با آینده دارد. آینده، دیگر افقی برای برنامه‌ریزی نیست؛ صحنه‌ای است برای واکنش. تصمیم‌ها با سرعت گرفته می‌شوند اما معنا کمتر می‌یابند. فناوری، در این جهان ناجی نیست؛ تنها امکان ادامه مسیر است. بقا، جای توسعه را می‌گیرد و رقابت جای همکاری را. این آینده، آینده‌ای است که در آن پیشرفت رخ می‌دهد اما آرامش نه و جهان، حرکت می‌کند بی‌آنکه بداند به کدام سو.

بخش۶: سناریوی چهارم- جهانِ تکه‌تکه و افق‌های بسته (حوزه‌های ژئوتک)

در سناریوی چهارم، جهان نه‌تنها آرامش را از دست داده بلکه امید به هم‌افزایی را نیز وانهاده است. سیاست به میدان تقابل‌های سخت بازگشته و فناوری برخلاف انتظار نتوانسته نقش میانجی را ایفا کند. کشورها درون حوزه‌های نفوذ خود فرو رفته‌اند؛ هر حوزه با منطق سیاسی خاص، قواعد فناورانه بومی و دیوارهایی که نه‌فقط از جنس تعرفه و تحریم بلکه از جنس بی‌اعتمادی ساخته شده‌اند. جهان به جای شبکه‌ای از ارتباطات، به مجمع‌الجزایری از قلمروهای جداافتاده بدل شده است.

فناوری در این سناریو، کند و محصور است. نوآوری نه به دلیل فقدان استعداد یا ایده بلکه به‌سبب گسست همکاری‌ها و انسداد جریان دانش از حرکت بازمی‌ماند. هر حوزه ژئوتک، استانداردهای خود را می‌سازد، داده‌های خود را حبس می‌کند و مسیر توسعه را با ملاحظات امنیتی گره می‌زند. نتیجه، تکثیر هزینه‌ها و فرسایش مقیاس است؛ جهانی که در آن، هر پیشرفت کوچک، بهای بزرگی می‌طلبد و فناوری، به‌جای آنکه پلی میان ملت‌ها باشد به نشانه‌ای از مرزبندی بدل می‌شود.

اقتصاد در این فضا رمق خود را از دست می‌دهد. رشد یا متوقف می‌شود یا به محدوده‌های منفی می‌لغزد. بدهی‌های دولتی سنگین‌تر می‌شوند و بحران‌های مالی، نه به‌صورت شوک‌های ناگهانی بلکه چون بیماری‌های مزمن در بافت اقتصادها می‌نشیند. تجارت جهانی فرو می‌ریزد و جای خود را به مبادلات محدود، پرهزینه و سیاسی می‌دهد. خودکفایی، از شعار به ضرورت تبدیل می‌شود اما این ضرورت اغلب با کاهش کارایی و رفاه همراه است.

بازار کار، در این سناریو، چهره‌ای دوگانه دارد. از یک‌سو بازگشت تولید به داخل مرزها و کاهش رقابت جهانی قدرت چانه‌زنی برخی گروه‌های کارگری را افزایش می‌دهد و شکاف‌های مزدی در ظاهر کاهش می‌یابند. از سوی دیگر کمبود شدید نیروی کار ماهر و فرسایش مهارت‌ها به مانعی ساختاری بدل می‌شود. جهان، در حالی که به تخصص نیاز دارد، مسیر پرورش و تبادل آن را مسدود کرده است. برابری، اگر هم رخ دهد، اغلب در سطحی پایین‌تر از ظرفیت بالقوه اقتصادها شکل می‌گیرد.

در لایه‌ای عمیق‌تر این سناریو تصویری است از جهانی که از تجربه همکاری خسته شده و به درون پناه برده است. امنیت، جای اعتماد را گرفته و بقا، جای پیشرفت را. فناوری، دیگر وعده آینده‌ای بهتر نمی‌دهد؛ تنها ابزاری است برای حفظ وضع موجود. این جهان، نه به‌دلیل فقدان منابع بلکه به‌ سبب فقدان افق مشترک، فقیر می‌شود. تکه‌تکه شدن به سرنوشت بدل می‌گردد و هر حوزه، آینده‌ای کوچک‌تر از آنچه می‌توانست داشته باشد برای خود می‌سازد.

اکنون که چهار مسیر پیش روی ما گشوده شده‌اند می‌توان دید که آینده اقتصاد جهان، بیش از آنکه به یک عامل وابسته باشد، به نسبت میان سیاست، فناوری و انتخاب‌های انسانی گره خورده است. هیچ‌یک از این سناریوها تقدیر محتوم نیستند؛ هر یک هشداری‌ هستند در لباس روایت. آینده، در نهایت، نه در سناریوها بلکه در تصمیم‌هایی ساخته می‌شود که امروز گرفته می‌شوند؛ تصمیم‌هایی که می‌توانند جهان را به سوی هم‌زیستی و معنا سوق دهند، یا آن را در چرخه‌ای از گسست و احتیاط محبوس کنند.

اگر این سناریوها ارزشی دارند، نه از آن رو است که بگویند چه خواهد شد بلکه از آن رو است که بپرسند: ما چه می‌خواهیم بشود؟ و پاسخ به این پرسش، هنوز در دستان ماست.

بخش ۷: ایران در آستانه ۲۰۳۰: زیستن در تلاقی سناریوها

ایران، در آستانه ۲۰۳۰، نه درون یکی از این سناریوها می‌ایستد و نه بیرون از آنها. موقعیت ایران، بیش از آنکه انتخابِ آگاهانه‌ یک مسیر باشد، حاصل همزمانیِ چند مسیر است؛ گویی تاریخ، همه سناریوها را فشرده کرده و در یک جغرافیا برهم نهاده است. در این معنا، ایران خود یک «میدان نیرو» است؛ میدانی که در آن، فناوری، سیاست، جامعه و اقتصاد با شدتی بیش از بسیاری از کشورها به هم گره خورده‌اند.

از یک‌سو ایران تجربه زیستن در جهان متلاطم را دارد؛ جهانی که در آن پیش‌بینی‌پذیری سیاسی محدود است، دسترسی به بازارها ناپایدار و تصمیم‌گیری اقتصادی همواره در سایه عدم‌قطعیت صورت می‌گیرد. از سوی دیگر جامعه‌ای درون این مرزها شکل گرفته که به‌طور شگفت‌انگیزی با فناوری خو گرفته، آن را آموخته و در بسیاری از موارد، خلاقانه بومی‌سازی کرده است. این همزمانیِ فشار و خلاقیت، ایران را به نمونه‌ای خاص بدل می‌کند: کشوری که همزمان نشانه‌هایی از «بقا با تکیه بر فناوری»، «ثبات محتاطانه» و حتی «نظم دیجیتالی ناتمام» را در خود حمل می‌کند.

در سناریوی نظم دیجیتالی، ایران بالقوه می‌توانست از جمعیت جوان، سرمایه انسانی تحصیلکرده و ظرفیت‌های فناورانه برای جهشی در بهره‌وری و خلق ارزش استفاده کند. نشانه‌های این امکان در اکوسیستم‌های نوآوری، در اقتصاد دیجیتال و در توان سازگاری سریع نیروی انسانی دیده می‌شود اما این ظرفیت در غیاب ثبات نهادی و اتصال پایدار به اقتصاد جهانی به‌سختی می‌تواند به رشد فراگیر بدل شود. فناوری در ایران وجود دارد اما اغلب پیش از آنکه به نهاد تبدیل شود، به راه‌حل‌های موقت برای عبور از بحران‌ها فروکاسته می‌شود.

در سناریوی ثبات محتاطانه، ایران تجربه‌ای آشنا دارد: مدیریت مداوم وضعیت موجود. اقتصادی که نه فرو می‌پاشد و نه به‌راستی جهش می‌کند.

سیاستگذاری، بیش از آنکه معطوف به بازآفرینی ساختارها باشد، درگیر مهار پیامدهاست؛ مهار تورم، مهار نارضایتی، مهار شوک‌ها. این ثبات، اگرچه از فروغلتیدن کامل جلوگیری می‌کند اما بهای آن فرسایش تدریجی امید و کاهش افق‌های بلندمدت است. نسلی شکل می‌گیرد که یاد می‌گیرد چگونه دوام بیاورد اما کمتر می‌آموزد چگونه آینده بسازد.

سناریوی بقا با تکیه بر فناوری، شاید نزدیک‌ترین توصیف به تجربه زیسته ایران در دهه‌های اخیر باشد. فناوری، نه به‌عنوان مسیر توسعه بلکه به‌مثابه ابزار تاب‌آوری به‌کار گرفته شده است: برای دور زدن محدودیت‌ها، برای حفظ ارتباط‌ها، برای ادامه کار در شرایط فشار. این الگو، هرچند خلاقیت می‌آفریند اما هزینه‌ای پنهان دارد: فناوری به جای آنکه به نهاد تبدیل شود، به مهارت فردی تقلیل می‌یابد و توسعه، به جای آنکه جمعی باشد، به دستاوردهای پراکنده فردی واگذار می‌شود.

و در پس‌زمینه همه اینها، سایه سناریوی جهان تکه‌تکه ژئوتک نیز بر ایران سنگینی می‌کند. جهانی که در آن همکاری‌های فناورانه محدود، زنجیره‌های ارزش کوتاه و دسترسی به دانش و سرمایه سیاسی‌ شده است. در چنین جهانی، ایران ناچار است میان خودکفایی و کارایی و میان استقلال و مقیاس انتخاب‌هایی دشوار انجام دهد؛ انتخاب‌هایی که اگر بدون افق مشترک و اعتماد نهادی صورت گیرند، می‌توانند به کوچک ‌شدن تدریجی اقتصاد و افق‌های اجتماعی بینجامند.

شاید اما مهم‌ترین نکته درباره ایران در آستانه ۲۰۳۰ این باشد: آینده ایران بیش از بسیاری از کشورها به کیفیت انتخاب‌های انسانی و نهادی وابسته است. نه منابع طبیعی، نه جمعیت و نه حتی فناوری به‌تنهایی تعیین‌کننده نخواهند بود. آنچه سرنوشت را رقم می‌زند توان تبدیل این عناصر به نظم معنادار است؛ نظمی که در آن، سیاست به پیش‌بینی‌پذیری نزدیک شود، فناوری به نهاد بدل گردد و جامعه احساس کند که مشارکتش در ساختن آینده واقعی است، نه نمادین.

ایران می‌تواند در جهانی ناپایدار، صرفا دوام بیاورد و می‌تواند اگر مسیر دشوارتری را برگزیند، از دل همین ناپایداری، معنا و امکان تازه‌ای بسازد.

سناریوها برای ایران، نه تصویر آینده‌ای دور بلکه آینه‌ای از اکنون هستند. پرسش اصلی، نه این است که جهان به کدام سو می‌رود بلکه این است که ایران، در تلاقی این مسیرها کدام منطق را برای زیستن برمی‌گزیند.

بخش۸: جمع‌بندی- مسوولیت انسان در ساختن آینده‌ای که هنوز قطعی نشده است

این نوشتار هرچند بر چارچوب‌های سناریویی مجمع جهانی اقتصاد تکیه دارد، خود را به بازگویی گزارش محدود نمی‌کند بلکه می‌کوشد از خلال این سناریوها، خوانشی انسانی و مسوولانه از نسبت اقتصاد و آینده ارائه دهد. از همین‌رو جمع‌بندی پایانی، بیانگر موضع و تامل شخصی است.

آنچه این چهار سناریو پیشِ چشم می‌گذارند، در نهایت تصویری از «اقتصاد» به‌معنای رایج آن نیست بلکه روایتی است از نسبت انسان با آینده. اقتصاد در این خوانش، نه مجموعه‌ای از شاخص‌ها و نمودارها بلکه صحنه‌ای است که در آن ترس و امید، قدرت و معنا، فناوری و اخلاق، همزمان ایفای نقش می‌کنند. سناریوها، اگر به‌درستی خوانده شوند، پیش‌گویی نیستند؛ هشدار هستند. هشدارهایی آرام اما جدی درباره مسیرهایی که می‌توان پیمود و هزینه‌هایی که هر مسیر، ناگزیر تحمیل می‌کند.

در همه این آینده‌های ممکن، یک حقیقت مشترک چون نخ نامرئی حضور دارد: هیچ فناوری‌ای، به‌خودی‌خود، ضامن رهایی نیست و هیچ ثبات سیاسی‌ای اگر از معنا تهی شود پایدار نخواهد ماند. نظمی که رشد می‌آفریند اما عدالت نمی‌سازد، دیر یا زود با بحران مشروعیت روبه‌رو می‌شود. ثباتی که از جسارت می‌گریزد، جامعه را به سکون عادت می‌دهد. شتابی که در دل آشوب می‌دود، انسان را فرسوده می‌کند و انزوایی که به نام امنیت شکل می‌گیرد، جهان را فقیرتر از آن می‌کند که می‌توانست باشد.

پیام این سناریوها برای سیاست، پیش از آنکه فنی باشد، اخلاقی است. سیاستگذاری در جهان آینده، دیگر صرفا هنر تنظیم نرخ‌ها و بودجه‌ها نیست؛ هنر ساختن اعتماد است. تصمیم‌هایی که امروزه درباره آموزش، فناوری، تنظیم‌گری و همکاری جهانی گرفته می‌شوند، نه‌فقط مسیر رشد بلکه کیفیت زیستن را تعیین می‌کنند. آینده، از دل نهادهایی می‌آید که یا توانسته‌اند فناوری را با انسان آشتی دهند یا در این کار ناکام مانده‌اند.

برای نسل جوان، این روایت شاید مهم‌ترین پیام را در خود داشته باشد. هیچ‌یک از این آینده‌ها بدون کنش انسان تحقق نمی‌یابند. مهارت، دیگر صرفا دانستن یک فناوری نیست؛ توان یادگیری مداوم، قدرت معنا دادن به تغییر و شجاعت زیستن در عدم‌قطعیت است. جهانی که پیش رو است، بیش از آنکه به متخصصان مطیع نیاز داشته باشد، به انسان‌هایی نیاز دارد که بتوانند میان سرعت و تامل، میان پیشرفت و مسوولیت، تعادلی تازه بیافرینند و سرانجام برای همه ما این سناریوها یادآور یک نکته بنیادین‌ است: آینده نه چیزی است که «اتفاق می‌افتد»، و نه سرنوشتی که «تحمیل می‌شود.» آینده، ساخته می‌شود؛ آرام، تدریجی و اغلب در سکوت تصمیم‌هایی که امروز بدیهی می‌پنداریم. اگر سناریویی بر دیگری غلبه خواهد کرد، نه به‌خاطر جبر تاریخ بلکه به‌دلیل انتخاب‌های انسانی است که یا امکان هم‌زیستی را گسترش می‌دهند یا میدان را به ترس و گسست می‌سپارند.

ارزش این روایت‌ها در پاسخ دادن نیست در پرسیدن است. پرسشی ساده اما سنگین: در جهانی که می‌تواند چنین متفاوت باشد ما مسوول ساختن کدام آینده‌ هستیم؟

ایران اما در آستانه‌۲۰۳۰، با مساله‌ای یگانه روبه‌رو نیست؛ بلکه با «چگالیِ مساله‌ها» مواجه است. آنچه در بسیاری از کشورها به‌صورت انتخاب میان چند مسیر آینده مطرح می‌شود، در ایران به تجربه همزمان چند آینده بدل شده است. بی‌ثباتی بیرونی، فشارهای نهادی درونی، سرمایه انسانی فعال و فناوریِ حاضر اما نهادینه ‌نشده، همگی در یک لحظه تاریخی بر هم منطبق شده‌اند. از همین‌رو، جمع‌بندی این سناریوها برای ایران، نه پیش‌بینی آینده بلکه روشن‌ کردن وزن انتخاب‌هاست.

نخستین واقعیت این است که ایران، برخلاف ظاهر امر با کمبود امکان مواجه نیست؛ با کمبود «انسجام امکان‌ها» روبه‌رو است. ظرفیت انسانی، دانشی و فناورانه وجود دارد اما پیوند این ظرفیت‌ها با ساختار تصمیم‌گیری، سرمایه‌گذاری و اعتماد اجتماعی، شکننده و گسسته است. در چنین وضعی خطر اصلی فروپاشی ناگهانی نیست؛ فرسایش تدریجی است. اقتصادی که کار می‌کند اما آینده نمی‌سازد؛ جامعه‌ای که زنده است اما افق مشترک ندارد.

دومین واقعیت آن است که فناوری برای ایران، نه یک انتخاب لوکس بلکه شرط بقا بوده و خواهد بود اما تفاوتی بنیادین میان «فناوری برای دوام» و «فناوری برای توسعه» وجود دارد. اگر فناوری همچنان ابزاری برای عبور از محدودیت‌ها باقی بماند، خلاقیت فردی را تقویت می‌کند اما توسعه جمعی را نه. گذار دشوار اما ضروری، در تبدیل فناوری از مهارت پراکنده به نهاد پایدار است؛ از راه‌حل‌های موقت به قواعد قابل اتکا. بدون این گذار هر جهش فناورانه، به‌سرعت به سقف خود می‌رسد.

سومین نکته، جایگاه سیاست در این معادله است. سیاست در ایران، اگر نتواند پیش‌بینی‌پذیری حداقلی ایجاد کند حتی بهترین ظرفیت‌های اقتصادی را نیز فرسوده خواهد کرد. مساله اصلی، نه اجماع کامل بلکه کاهش هزینه عدم‌قطعیت است. آینده اقتصادی، پیش از آنکه به منابع وابسته باشد به اعتماد به قواعد وابسته است؛ اعتمادی که بدون آن سرمایه انسانی مهاجرت می‌کند، سرمایه مالی پنهان می‌شود و سرمایه اجتماعی تحلیل می‌رود.

چهارمین واقعیت، به جامعه بازمی‌گردد. جامعه ایران، تجربه‌ زیستن در عدم‌قطعیت را آموخته اما این یادگیری اگر به افق تبدیل نشود، به خستگی بدل می‌شود. نسل‌های جدید، نه صرفا به امنیت شغلی بلکه به معنا، مشارکت و امکان اثرگذاری نیاز دارند. اقتصادی که نتواند این نیاز را پاسخ دهد حتی اگر شاخص‌های بقا را حفظ کند، در لایه‌های عمیق‌تر مشروعیت خود را از دست می‌دهد.

در نهایت، پیام این سناریوها برای ایران روشن اما سنگین است: آینده نه از مسیر یک تصمیم بزرگ بلکه از انباشت تصمیم‌های کوچک و پیوسته ساخته می‌شود. هر انتخاب نهادی، هر قاعده‌گذاری، هر سرمایه‌گذاری در آموزش، فناوری یا اعتماد عمومی، وزن یکی از سناریوها را بیشتر می‌کند. ایران می‌تواند در جهان ناپایدار، صرفا به مهارت بقا تکیه کند یا می‌تواند با پذیرش دشواری اصلاحات نهادی و اجتماعی، امکان شکل‌گیری آینده‌ای معنادارتر را فراهم آورد.

سناریوها، برای ایران، نه نقشه راه آماده بلکه معیار سنجش‌ هستند. معیاری برای اینکه هر تصمیم امروز، ما را به کدام روایت نزدیک‌تر می‌کند: روایتی از دوام بدون افق یا روایتی از ساختن آینده در دل محدودیت. مسوولیت این انتخاب، نه بر دوش تاریخ است و نه بر گردن جهان؛ بر عهده انسان‌هایی است که امروز، در سیاست، اقتصاد و جامعه، تصمیم می‌گیرند.

و شاید مهم‌ترین پرسش پایانی همین باشد: در جهانی که آینده‌اش هنوز قطعی نشده است، ایران می‌خواهد صرفا باقی بماند یا می‌خواهد معنا بیافریند؟

 

آخرین اخبار