معمای توافق
احسان کشاورز – ساعت ۱۱شب بود که دونالد ترامپ پشت گوشیاش نشست و تایپ کرد: «ایران تقریبا با همهچیز موافقت کرده است.» ۲۰دقیقه بعد سخنگوی وزارت خارجه ایران پشت میکروفن ایستاد و گفت: «هیچ توافقی در کار نیست.» هردو در یکلحظه داشتند درباره یکواقعیت واحد صحبت میکردند. این پارادوکس دیگر صرفا یکبازی کلامی سیاسی نبوده بلکه این اقتصاد است.
در روزهای پایانی آتشبس دو هفتهای میان ایران و آمریکا جهان با پدیدهای مواجه شده که اقتصاددانان آن را «نوسان اخبارمحور» مینامند. بازارهایی که دیگر بهدادههای بنیادین واکنش نشان نمیدهند بلکه بهتوییتهای یکرییسجمهور ۷۸ساله پاسخ میدهند. نفت برنت در یکروز ۱۲درصد سقوط کرد. دلار آزاد در تهران در عرض چند ساعت ۱۰هزار تومان جابهجا شد. طلا به۴۸۴۱ دلار رسید و باز برگشت. همه اینها نه بهخاطر یکتغییر عرضه یا تقاضا بلکه بهخاطر یکجمله در تروث سوشال بود اما پرسش اصلی این است: چرا هر دو طرف این بازی را میکنند؟ چرا ترامپ اینقدر حرف میزند و تهران اینقدر تکذیب میکند؟ پاسخ ساده نبوده اما منطق آن کاملا اقتصادی و سیاسی است. ترامپ با هر ادعای «توافق نزدیک است» قیمت نفت را پایین میکشد تا تورم داخلی آمریکا را مهار کند. تهران با هر تکذیب دست مذاکراتی خود را حفظ میکند تا از موضعی که «عزت» مینامد امتیاز بگیرد.
این گزارش تلاش میکند لایههای این بازی را از هم بگشاید: از پشت میزهای مذاکره در اسلامآباد تا تابلوهای بورس نیویورک و از تروث سوشال ترامپ تا بیانیههای شورای عالی امنیت ملی. داستان روزهای پایانی آتشبس داستان اقتصاد سیاسی کلمات است.
از اسلامآباد تا ضربالاجل
نخستین مذاکرات مستقیم ایران و آمریکا از زمان انقلاب۱۳۵۷ صبح روز ۲۲فروردین در اسلامآباد آغاز شد. هیات آمریکایی بهریاست جیدی ونس، معاون رییسجمهور و هیات ایرانی بهریاست محمدباقر قالیباف، رییس مجلس پشت یکمیز نشستند. سقف ساختمان پاکستانی بالای سرشان بود و وزن سهدهه بیاعتمادی روی شانههایشان. مذاکرات ۲۱ساعت طول کشید و نتیجه «هیچ» بود اما به این خلاصه نمیشد.
پاکستان که نقش میانجی را داشت اعلام کرد این مذاکرات بخشی از یکروند مداوم است و نه یکتلاش یکباره. در پشتپرده آمریکا طرح ۱۵مادهای ارائه داده و ایران با پیشنهاد ۱۰بندی خودش آمده بود. شکاف بر سر دو موضوع اصلی بود: سرنوشت اورانیوم غنیشده ایران و سازوکار راستیآزمایی.
سپس ضربالاجل وارد بازی شد. ترامپ اعلام کرد آتشبس تا ۲۱ آوریل برقرار است و پس از آن یا توافق است یا بازگشت بهجنگ. این اعلام بازارها را فوری تکان داد. معاملهگران میدانستند که ضربالاجل ترامپ یعنی تنگههرمز دوباره در معرض خطر است. همزمان یکهیات پاکستانی بهرهبری فرمانده ارتش، فیلد مارشال عاصم منیر بهتهران سفر کرد تا شکافهای باقیمانده را پر کند. چرخه دیپلماسی دوباره چرخید اما مقصدش هنوز نامعلوم است.
آنچه این مذاکرات را از تمام دورهای قبلی متمایز میکند سه چیز است: سطح آن که از انقلاب سابقه نداشت، ضربالاجل واقعیای که پشتش قرار دارد و این واقعیت که هر دو طرف میدانند بازگشت بهجنگ هزینهای دارد که هیچکدام نمیتوانند بهراحتی بپردازند.
یکواقعیت و دو روایت؛ هردو راست میگویند؟
ترامپ گفت «ایران تقریبا با همهچیز موافقت کرده» و قالیباف گفت «ترامپ دروغ میگوید» اما اگر دقیقتر بهاسناد نگاه کنیم هر دو جمله میتوانند در آن واحد درست باشند. این ظاهرا پارادوکسیکال است اما منطق دیپلماسی پنهان دارد.
آنچه ترامپ «موافقت» مینامد در واقع گفتوگو درباره چارچوب است. استیو ویتکاف، فرستاده ویژه ترامپ گزارش داده که ایران با چند بند کلیدی ازجمله بحث واگذاری ذخایر اورانیوم با غنای بالا وارد گفتوگو شده اما «وارد گفتوگو شدن» با «موافقت کردن» فاصلهای بهاندازه یکتوافق تمامعیار دارد. تهران این فاصله را بهدرستی نشانه میگیرد و آن را «دروغ» مینامد.
از سوی دیگر مقامات ایرانی در اظهارات علنی خود ضمن رد ادعاهای ترامپ تایید کردند که پیشنهادهایی از طریق میانجیها منتقل شده است. این تمایز ظریف اما مهم است: ایران نه اصل مذاکره بلکه روایت ترامپ از نتایج را رد میکند. بهعبارت دیگر مذاکره هست اما توافق نیست.
ریشه این سردرگمی رسانهای در ساختار مذاکرات نهفته است. گفتوگوها از طریق میانجیهای متعدد با پیامهایی که در هر انتقال کمی تغییر میکنند در حال انجام است. ترامپ نسخهای را میشنود که فرستادگانش برایش ترجمه کردند. تهران نسخهای دیگر را میفهمد. هردو درباره یکواقعیت حرف میزنند اما از دو طبقه متفاوت یکساختمان.
توئیت بهجای دیپلماسی؛ چرا ترامپ با هر پست قیمت نفت را جابهجا میکند
تورم آمریکا در ماههای پس از شروع جنگ بهبالاترین سطح سال رسیده بود. قیمت بنزین در پمپهای آمریکا بالا رفته بود و نظرسنجیها نشان میداد مردم آمریکا اقتصاد را مهمترین دغدغهشان میدانند. ترامپ این را میداند درنتیجه وقتی پست میکند «توافق نزدیک است» هدف اول او بازارهای نفت خواهد بود.
مکانیسم ساده است: هربار که ترامپ از پیشرفت مذاکرات حرف میزند انتظار بازگشایی تنگههرمز بالا میرود، قیمت نفت پایین میآید و فشار تورمی کمتر میشود. این یکسیاست پولی غیررسمی است که از طریق تروث سوشال اجرا میشود و نه از طریق فدرالرزو. نفت برنت بهازای هر پست مثبت ترامپ درباره ایران چند دلار ریزش میکند اما منطق ترامپ فراتر از اقتصاد فوری بوده و او درحال ساختن یکروایت پیروزی برای پایه انتخاباتیاش است. اگر توافق حاصل شود او آن را بزرگترین دستاورد دیپلماتیک تاریخ آمریکا خواهد نامید و اگر نشود میتواند بگوید «ما تلاش کردیم اما ایران زیربار نرفت.» در هردو سناریو اعلامهای زودهنگام او هزینهای ندارد.
منتقدان میگویند این رویکرد بازی با آتش است. هر بار که ترامپ ادعایی میکند که تهران آن را رد میکند سطح بیاعتمادی بالاتر میرود و فضای مذاکره سختتر میشود اما ترامپ این منطق را نمیپذیرد. از نظر او فشار رسانهای بخشی از استراتژی مذاکره است و نه مانع آن.
تکذیب بهعنوان استراتژی
وقتی قالیباف گفت «ترامپ دروغ میگوید» این فقط یکواکنش احساسی نبوده بلکه یکضرورت ساختاری بود. ایران در مذاکرات با دو محدودیت همزمان روبهرو است: از یکسو باید با آمریکا مذاکره کند چون هزینه جنگ ادامهدار است و از سوی دیگر باید برای مخاطبان داخلیاش نشان دهد که «از موضع عزت» پای میز نشسته و نه تسلیم.
هر بار که ترامپ ادعا میکند «ایران پذیرفته» تهران در داخل با فشار جناحهایی مواجه میشود که میگویند: پس دارید زیر فشار تسلیم میشوید؟ تکذیب فوری نهتنها یکپاسخ دیپلماتیک بلکه یکمدیریت سیاسی داخلی است. دولت باید بهجناحهای سختگیر داخلی نشان دهد که هیچ امتیازی داده نشده است.
اینپدیده یکنام در ادبیات دیپلماتیک دارد: «دیپلماسی دوسطحی». هر طرف همزمان در دوصحنه بازی میکند: صحنه بینالمللی که در آن با طرف مقابل مذاکره کرده و صحنه داخلی که در آن باید اجماع سیاسی خود را حفظ کند. تناقض اظهارات عمومی با آنچه پشت درهای بسته اتفاق میافتد گاهی نه دروغ بلکه مدیریت همزمان این دوصحنه است.
درکنار این ایران یکاهرم کلیدی دارد که نمیخواهد آن را بهراحتی از دست بدهد: تنگههرمز. تا زمانی که ایران کنترل تنگه را دارد در مذاکرات ورقهای بیشتری در اختیار دارد. اعلام هر نوع پیشرفت از سوی ایران ممکن است فشار برای بازگشایی کامل تنگه را بیشتر کند درحالیکه تهران این کارت را برای آخرین مرحله مذاکرات نگه داشته است.
میانجیان بیاختیار یا بازیگران وحشت زده؟
پاکستان، مصر، ترکیه و سوئیس. این چهار کشور در روزهای اخیر بهصف میانجیان پیوستند اما نقش آنها از یکپارادوکس جالب رنج میبرد: هر چه قدرتمندتر باشند کمتر مورد اعتماد طرفین هستند. پاکستان که نزدیکترین رابطه را با هر دو طرف دارد با این محدودیت مواجه است که هیچکدام از طرفین نمیخواهند نقش واقعیشان را بهاو بسپارند.
این میانجیان اساسا پیامرسان هستند و نه مذاکرهکنندگان. وقتی فیلد مارشال عاصم منیر بهتهران میرود اختیار دادن امتیاز یا گرفتن امتیاز ندارد. پیامی میبرد و پیامی برمیگرداند اما در این رفتوبرگشت چیزهایی گم یا اضافه میشوند. همین «گم شدن در ترجمه» بخشی از اخبار متناقض را توضیح میدهد.
جالبتر از همه نقش چین است. پکن بهطور رسمی در صف میانجیان نیست اما گزارشها نشان میدهد که چین ایران را برای آتشبس با آمریکا ترغیب کرده بود. منطق چین ساده است: ثبات تنگههرمز بهنفع تامین انرژی چین است. هر روز بحران یکروز نوسان در واردات انرژی پکن است. با این حال چین نمیخواهد رسما میانجی باشد چون نمیخواهد درصورت شکست مذاکرات مسوولیتی بهدوش بکشد.
این جمع پیچیده از میانجیان رسمی و غیررسمی، شفاف و پنهان یکشبکه اطلاعاتی نامنظم ساخته که در آن هر طرف نسخه متفاوتی از آنچه گفته شده را میشنود. نتیجه همان اخبار متناقضی است که هر روز صبح بازارها را میلرزاند.
تنگههرمز دربرابر محاصره دریایی؛ برگهای برندهای که هیچکدام حاضر بهبازی کردن با آنها نیستند
از زمان آغاز جنگ ایران تنگههرمز را عملا کنترل میکند. عبور شناورها مشروط بهاجازه ایران و پرداخت هزینه شده است. ۲۰درصد از تجارت نفتی جهان از این تنگه عبور میکند. این قدرتمندترین اهرم اقتصادی است که یکبازیگر منطقهای تا بهحال در اختیار داشته اما ایران آن را تماموکمال بازی نمیکند چون بستن کامل تنگههرمز مثل یکبمب اتمی دیپلماتیک است فقط یکبار میتوانی آن را بترکانی. اگر ایران تنگه را کاملا ببندد ۴۹ کشور در پاریس نشستند که آمادگی بازگشایی اجباری آن را اعلام کردند. جنگ از یکمناقشه دوجانبه بهیک بحران جهانی تبدیل میشود. ایران این منطق را میداند و همین است که از تنگههرمز بهعنوان تهدید و نه اقدام استفاده میکند.
از طرف آمریکا نیز محاصره دریایی یکاهرم بوده که ترامپ اعلام کرده اما اجرای کامل آن با مشکل روبهرو است. آمریکا نمیتواند بدون خطر برخورد نظامی همه کشتیهای ورودی بهبنادر ایران را متوقف کند. چین و روسیه بهخرید نفت ایران ادامه میدهند. هند حسابهای خود را با یوآن تسویه میکند. تحریمها سوراخ دارند و همه این را میدانند. نتیجه یکتعادل عجیب است: هر دو طرف اهرمهایی دارند که کاملا استفاده از آنها برایشان هزینهبر است. پس هر دو در وضعیت «تهدید کردن بدون اجرا» گیر کردند. این دقیقا همان وضعیتی بوده که مذاکره در آن ممکن اما سخت است.
وقتی بازار خبر میخرد
هفته گذشته را اقتصاددانان «هفته بازارهای خبرمحور» نامیدند. نفت برنت در یکروز ۱۲درصد افت کرد یعنی یکی از شدیدترین ریزشهای روزانه در ماههای اخیر. دلیل آن یکپست ترامپ که گفت مذاکرات در جریان است بود؛ نه یکتغییر عرضه و نه یکتصمیم اوپک. یکجمله در تروث سوشال نفت را از ۹۸دلار به ۸۸دلار رساند.
این واکنشها بهخودی خود دو چیز را نشان میدهند: اول بازارها در حالت «هوشیاری خبری» فوقالعاده هستند. هر سیگنال کوچکی از مذاکرات بلافاصله ترجمه قیمتی میشود. دوم و مهمتر این نوسانات خود بهبخشی از بازی دیپلماتیک تبدیل شدند. ترامپ از واکنش بازارها استفاده میکند تا فشار بر تهران را بیشتر کند. اگر قیمت نفت بالا رود درآمد ایران بیشتر میشود. اگر پایین بیاید فشار اقتصادی بر ایران کمتر میشود اما شاید انگیزه توافق هم کمتر شود.
برای بازیگران بازار این وضعیت بهشدت دشوار است. سرمایهگذاران سنتی که براساس دادههای بنیادین تصمیم میگرفتند حالا باید شخصیتشناسی سیاستمداران را هم وارد مدلهایشان کنند. کایل رودا، یکی از تحلیل گران در این باره میگوید: «قیمت نفت کلید اصلی تعیین مسیر بازارهاست. اگر نفت گران شود انتظارات تورمی بالا رفته و بازدهی اوراق قرضه تحت فشار قرار میگیرد» اما نفت دیگر فقط بهعرضه و تقاضا وابسته نبوده و به تروثسوشال هم وابسته است.
بهکجا چنین شتابان؟
اقتصاددانان برای این وضعیت یکنام دارند: «ریسک ژئوپلیتیک مزمن». وقتی یکبحران نه حل و نه تشدید میشود بلکه در یکوضعیت معلق میماند بازارها ابتدا نوسان میکنند سپس یاد میگیرند با آن زندگی کنند و نهایتا آن را در قیمتگذاری پایه خود میگنجانند اما این «عادی شدن» هزینه دارد.
هزینه اول تورم پایهای بالاتر برای همه اقتصادهای واردکننده انرژی است. وقتی نفت برنت بهطور مزمن بین ۸۵تا۱۰۵دلار در نوسان است زنجیرههای تامین جهانی نمیتوانند برنامهریزی بلندمدت کنند. هزینه دوم کاهش سرمایهگذاری در منطقه است. شرکتهای بینالمللی که پروژههای انرژی در خلیجفارس داشتند در حال بازبینی اولویتهایشان هستند. هزینه سوم اثر روانی بر بازارهای نوظهور از جمله ایران است که در بلاتکلیفی نمیتوانند برای بازسازی برنامهریزی کنند.
سناریوی خوشبینانه این است که ضربالاجل ۲۱آوریل طرفین را بهیک توافق چارچوبی وادارد که در آن خطوط کلی مشخص شوند و جزئیات بهمذاکرات بعدی موکول شود. در این صورت بازارها آرام میگیرند، نفت بهزیر ۹۰ دلار میرود و دلار ایران تثبیت میشود.
سناریوی بدبینانه اما محتمل این است که آتشبس بدون توافق تمدید شود، مذاکرات در دور دوم و سوم ادامه یابد، در حالی که بازارها در نوسان هستند اقتصاد ایران در بلاتکلیفی میماند و قیمت نفت همچنان تابع هر توئیت ترامپ است. «نه جنگ و نه صلح» میتواند وضعیتی باشد که هفتهها ادامه یابد و در این «نه جنگ و نه صلح» بازندگان اصلی نه دولتها بلکه اقتصادهایی هستند که برای ثبات نیاز دارند.
