فرصتهای از دست رفته
فاطمه رحیمی، سردبیر روزنامه جهان صنعت
حذف ارز ترجیحی اگرچه در ظاهر تصمیمی تکنیکی و اقتصادی معرفی شده اما در عمل به جرقهای بدل شد که انبار باروت سالها فرسایش معیشتی را منفجر کرد. سیاستی که قرار بود پیچیدگیهای قیمتی را اصلاح کند، بیآنکه شبکهای از حمایتهای اجتماعی و جبرانهای هوشمندانه همراهش باشد، به سرعت خود را در سفرههای خالی، کالاهای گران و اضطرابهای روزمره نشان داد و شکاف عمیقی میان دولت و مردم ایجاد کرد، از دل همین شکاف، اعتراضات زاده شد؛ اعتراضاتی که نخستین پژواکش از بازار برخاست؛ جایی که همواره نبض اقتصاد و حافظه تاریخی ایران را در خود داشته است.اعتصاب بازاریان تنها توقف دادوستد نبود بلکه زبان یک نظم اقتصادی بود که دیگر توان حمل فشارهای متراکم را نداشت.
بازار با آن منطق محافظهکارانه و حساسیتش به ثبات، زمانی دست به تعطیلی میزند که تراز هزینه و درآمد، اخلاق و اقتصاد، امید و بقا به هم میریزد. حذف ارز ترجیحی بهویژه در کالاهای اساسی، زنجیرهای از افزایش قیمتها را رقم زد که نهفقط مصرفکننده نهایی بلکه تولیدکننده، توزیعکننده و کاسب خرد را نیز در تنگنای تصمیمهای ناممکن قرار داد. سودهای اسمی در برابر زیانهای واقعی رنگ باخت و سرمایه اجتماعی بیش از پیش تحلیل رفت.
در چنین زمینهای اعتراض صرفا واکنشی هیجانی نبود بلکه ترجمان یک محاسبه سرد اقتصادی بود. مردمی که در تورم مزمن زندگی میکنند با هر شوک قیمتی، افق برنامهریزیشان کوتاهتر میشود. پسانداز به رویا بدل میشود، ریسکگریزی جای نوآوری را میگیرد و اقتصاد بقا جانشین اقتصاد توسعه میشود. این وضعیت وقتی با ابهامهای کلان- از تحریم تا نااطمینانی سیاست خارجی- همنشین میشود، به احساس معلقبودن میانجامد؛ تعلیقی میان جنگ و توافق، میان آیندهای که وعده داده میشود و حال سختی که تجربه میشود. ایران امروز در تقاطع همین دوگانه ایستاده است. جنگ نهفقط بهمعنای درگیری نظامی که بهمثابه تشدید ریسکها، فرار سرمایه و فروبستگی کانالهای تنفس اقتصادی است. توافق نه معجزه اما امکانی برای کاهش اصطکاکها، ترمیم انتظارات و بازگشت عقلانیت به محاسبات بازار است. اقتصاد بهطور غریزی به ثبات واکنش مثبت نشان میدهد. سرمایه بهجایی میرود که افق روشنتر است. وقتی این افق تیره میشود، خیابانها به صفحهای بدل میشوند که مردم بر آن، هم حسابوکتاب معیشتشان را مینویسند و هم رنجهای انباشتهشان را فریاد میزنند.در میان این اعتراضات، سوگواری نیز چهرهای تازه یافت؛ سوگواریای که به جای سکوت و سیاهی، گاه با رقص همراه شد. رقص در این معنا نه نفی اندوه که بازتعریف آن بود؛ حرکتی اعتراضی برای بازپسگیری بدن و زندگی در برابر مرگ. رقص برای کشتهشدگان، پارادوکس دردناکی را به نمایش گذاشت: جشن ایستادگی در دل ماتم. این آئینهای نوظهور پیوندی عمیق با اقتصاد دارند زیرا بدن خسته از فشار معیشت، وقتی زبان چانهزنیاش بریده میشود، به زبان نمادها پناه میبرد. نمادهایی که هم روایت میسازند و هم هزینه بیتوجهی به مطالبات را بالا میبرند. از منظر سیاستگذاری درس روشن است: اصلاحات اقتصادی بدون اقناع اجتماعی نهتنها به بهرهوری نمیانجامد بلکه سرمایه اعتماد را میسوزاند. حذف ارز ترجیحی میتوانست با زمانبندی هوشمندانه، پرداختهای هدفمند، شفافیت اطلاعاتی و گفتوگوی صادقانه با جامعه همراه شود. در غیاب اینها، اصلاح به شوک بدل شد و شوک به اعتراض. اقتصاد علم اعداد است اما زیستجهان مردم را نمیتوان با جدولها آرام کرد.آینده ایران در گرو انتخابی است که اقتصاد را از گروگان سیاست رها کند و سیاست را به عقلانیت اقتصادی بازگرداند. نه جنگ میتواند نان بیاورد و نه وعدههای بیپشتوانه. آنچه میتواند شکافها را ترمیم کند ترکیبی است از ثبات بیرونی، اصلاحات تدریجی درونی و بازسازی اعتماد. بازار، خیابان و آئینهای سوگواری نو همه آینههایی هستند که یک حقیقت را بازمیتابانند، جامعهای که میان ترس و امید معلق است، به سیاستهایی نیاز دارد که هم عدد را بفهمد و هم انسان را. اکنون اما دیگر زمان اصلاحات نیست. فرصتی برای جبران گذشته از دسترفته وجود ندارد. همهشکافها، همه پیچیدگیها، همه انتظارات نابجا حالا به پدیدهای بدل شدهاند که نمیتوان از آن بازگشت. آنچه باقیمانده تنها بازپرداخت هزینههای دیرهنگام است؛ هزینههایی که با سیاستهای نادرست گذشته، بهای سنگین امروز را بر دوش مردم گذاشتهاند. اصلاحات زمانی جواب میدهد که در لحظه درست و با تدابیر درست انجام گیرد. اکنون آن لحظه گذشته است و آن تدابیر کافی نبودهاند.

