جهان‌ صنعت پيشنهاد ده بندي ايران در مذاكرات را بررسي مي كند:

از جنگ تا صلح

احسان کشاورز
کدخبر: 622299
در تاریخ دیپلماسی کمتر کشوری را می‌توان یافت که در میانه جنگ با زیرساخت‌های آسیب‌دیده، اقتصادی له‌شده زیر تحریم و رهبری تازه‌به‌قدرت‌رسیده، پیشنهادی ده‌بندی روی میز مذاکره بگذارد و بگوید: «این شرایط ماست، نه درخواست.» اما ایران دقیقا همین کار را کرد  و این، نه نشانه ضعف بلکه نشانه یک محاسبه راهبردی عمیق است که درک آن کلید فهم تمام آنچه در اسلام‌آباد گذشت را به دست می‌دهد.
از جنگ تا صلح

احسان کشاورز – در تاریخ دیپلماسی کمتر کشوری را می‌توان یافت که در میانه جنگ با زیرساخت‌های آسیب‌دیده، اقتصادی له‌شده زیر تحریم و رهبری تازه‌به‌قدرت‌رسیده، پیشنهادی ده‌بندی روی میز مذاکره بگذارد و بگوید: «این شرایط ماست، نه درخواست.» اما ایران دقیقا همین کار را کرد  و این، نه نشانه ضعف بلکه نشانه یک محاسبه راهبردی عمیق است که درک آن کلید فهم تمام آنچه در اسلام‌آباد گذشت را به دست می‌دهد.

ظاهر ماجرا ساده است: ایران ۴۰ روز جنگید، خسارت دید، آتش‌بس پذیرفت و پشت میز مذاکره نشست. باطن ماجرا اما پیچیده‌تر است. ایران در این مذاکرات نه از موضع یک بازنده بلکه از موضع کسی وارد شد که می‌داند طرف مقابل هم نمی‌تواند ادامه دهد. جنگ روزانه ۲‌میلیارددلار برای آمریکا هزینه دارد، کنگره ناراضی است، افکار عمومی آمریکایی خسته است و ترامپ به یک «پیروزی» نیاز دارد که بتواند آن را بفروشد. ایران این فرصت را دید و پیشنهاد ده‌بندی‌اش را نه به‌عنوان آغاز مذاکره بلکه به‌عنوان چارچوب نهایی آن تعریف کرد.

این پیشنهاد وقتی لایه‌به‌لایه باز می‌شود، یک نقشه راه اقتصادی- سیاسی است. لغو تمام تحریم‌ها به معنای آزاد شدن بیش از ۱۰۰‌میلیارددلار دارایی مسدودشده است. به رسمیت شناخته شدن حق غنی‌سازی به معنای حفظ گران‌ترین اهرم چانه‌زنی است. کنترل تنگه هرمز به معنای نگه داشتن کارتی است که یک‌پنجم نفت جهان از آن عبور می‌کند و خروج نیروهای آمریکایی از منطقه به معنای تغییر معادله امنیتی‌ای بوده که چهار دهه علیه ایران عمل کرده است.

در کنار این‌همه منفعت اما یک ترس بزرگ هم وجود دارد که در هیچ بند از پیشنهاد ده‌بندی نوشته نشده اما پشت تمام آنها حضور دارد: ترس از اینکه توافق نه پایان فشار بلکه آغاز فشار نرم‌تری باشد که در نهایت به همان جایی برسد که قذافی رسید.

این تناقض  میان منفعت اقتصادی عظیم توافق و هزینه راهبردی بالقوه آن  قلب تمام مذاکرات است و تا زمانی که حل نشود، هیچ میز مذاکره‌ای به توافق ختم نخواهد شد.

۱۰بند، یک هدف؛ تحلیل پیشنهاد ایران

وقتی ایران پیشنهاد ده‌بندی‌اش را از طریق پاکستان به واشنگتن فرستاد، رسانه‌های غربی آن را «خواسته‌های حداکثری» نامیدند اما این تعریف، سطحی‌ترین خوانش ممکن از یک سند دیپلماتیک است که هر بند آن یک منطق اقتصادی-امنیتی مشخص دارد و در کنار هم، یک معماری راهبردی منسجم می‌سازند.

بند اول  تعهد بنیادین به عدم تجاوز از سوی آمریکا  در نگاه اول سیاسی به نظر می‌رسد اما ریشه اقتصادی دارد. هیچ سرمایه‌گذار خارجی در کشوری که تهدید نظامی آمریکا بالای سرش است سرمایه‌گذاری نمی‌کند. این بند پیش‌شرط هر نوع بازسازی اقتصادی است. بند دوم  کنترل ایران بر تنگه هرمز  نه یک خواسته ارضی بلکه یک اهرم اقتصادی دائمی است. ایران با این بند می‌خواهد مطمئن شود که پس از توافق هم یک کارت فشار در دست دارد چون تاریخ نشان داده که بدون اهرم توافق‌ها شکننده‌اند.

بند سوم  پذیرش برنامه غنی‌سازی هسته‌ای  گران‌ترین خواسته از نظر آمریکاست اما برای ایران یک خط قرمز حاکمیتی است. صرف‌نظر از بُعد نظامی، این برنامه یک صنعت است  با دانشمندان، زیرساخت و ارزش اقتصادی مستقل. ایران حاضر است محدودیت بپذیرد اما نه تعطیلی کامل.

بندهای چهارم تا هفتم  لغو تحریم‌ها، آزادسازی دارایی‌ها، خروج نیروهای آمریکایی، پرداخت غرامت  در کنار هم یک بسته اقتصادی را تشکیل می‌دهند که ارزش آن را برخی تحلیلگران بیش از ۳۰۰‌میلیارد‌لار برآورد کرده‌اند. این رقم از هزینه کل جنگ برای ایران  که دولت آن را حداقل ۳۰۰‌میلیارددلار اعلام کرده  کمتر نیست. به عبارت دیگر ایران می‌خواهد خسارت جنگ را از طریق توافق جبران کند.

آنچه این ده بند را به یک هدف پیوند می‌دهد این است: ایران می‌خواهد از جنگ نه فقط سالم بلکه قوی‌تر بیرون بیاید. نه فقط با پایان تهدید نظامی بلکه با یک موضع اقتصادی و راهبردی بهتر از آنچه پیش از جنگ داشت. این بلندپروازی است اما در چارچوب یک منطق اقتصادی کاملا قابل فهم.

۱۵۰‌میلیارددلار منتظر امضا

عدد دقیق را کسی نمی‌داند  و همین ابهام، خودش بخشی از بازی مذاکراتی است. اما برآوردها همگی در یک جهت حرکت می‌کنند: دارایی‌های ایرانی که در بانک‌های خارجی، عمدتا در کره جنوبی، ژاپن، عراق و کشورهای اروپایی مسدود شده‌اند، رقمی بین ۱۰۰ تا ۱۵۰‌میلیارددلار است. این پول متعلق به ایران است، درآمد نفتی است که فروخته شده اما پرداخت نشده و پشت یک امضا خوابیده.

برای فهم اهمیت این رقم کافی است آن را با چند معیار اقتصادی ایران مقایسه کنیم. کل بودجه سالانه دولت ایران در سال۱۴۰۴ حدود ۸۰‌میلیارددلار برآورد می‌شود  یعنی دارایی‌های مسدودشده معادل تقریبا دو سال بودجه کامل کشور است. کسری بودجه‌ای که دولت با آن دست‌وپنجه نرم می‌کند، در بعضی برآوردها به ۴۰‌درصد کل بودجه رسیده. آزادسازی حتی نصف این دارایی‌ها، این کسری را چندین سال پوشش می‌دهد. جریان واقعی پول اما پیچیده‌تر از یک انتقال ساده بانکی است. بخش قابل‌توجهی از این دارایی‌ها در حساب‌هایی هستند که تحریم‌های ثانویه آنها را کاملا مسدود کرده و آزادسازی‌شان نیازمند رفع گام‌به‌گام تحریم‌هاست. تجربه برجام در سال۱۳۹۴ نشان داد که حتی با توافق رسمی، جریان کامل پول ماه‌ها طول کشید چون بانک‌های بین‌المللی از ریسک تحریم‌های احتمالی آینده می‌ترسیدند. این‌بار با سابقه خروج یک‌طرفه آمریکا از برجام در سال ۱۳۹۷، این ترس در بانک‌های اروپایی و آسیایی عمیق‌تر است.

از منظر اقتصاد سیاسی، همین عدم‌اطمینان بانکی یکی از دلایل اصرار ایران بر «ضمانت‌های محکم» در مذاکرات است. ایران نمی‌خواهد توافقی امضا کند که روی کاغذ دارایی‌هایش را آزاد می‌کند اما در عمل، بانک‌های بین‌المللی به‌خاطر ترس از دور بعدی تحریم‌ها، از انتقال آن امتناع کنند. ۱۵۰‌میلیارددلار منتظر امضاست  اما نه هر امضایی.

از یک میلیون به ۳ میلیون بشکه؛ قدرت نفت در توافق

ساده‌ترین و در عین حال قوی‌ترین محاسبه اقتصادی توافق را می‌توان در چند عدد خلاصه کرد: ایران امروز حدود یک میلیون بشکه نفت در روز صادر می‌کند و بخش قابل‌توجهی از آن را با تخفیف۲۰ تا ۳۰‌درصدی به چین می‌فروشد. ظرفیت واقعی صادراتی ایران، اگر تحریم‌ها برداشته شود و زیرساخت‌های آسیب‌دیده بازسازی گردد، می‌تواند به ۳ تا ۴میلیون بشکه در روز برسد. با قیمت فعلی نفت، این تفاوت روزانه بیش از ۱۰۰‌میلیون‌دلار درآمد اضافی است یا سالانه بیش از ۳۵‌میلیارددلار اما این محاسبه سطحی ماجراست. بازگشت ایران به بازار جهانی نفت پیامدهای زنجیره‌ای دارد که فراتر از درآمد مستقیم است. اول اینکه بازگشت ایران به عنوان یک صادرکننده معتبر و بدون تخفیف، قدرت چانه‌زنی تهران در اوپک‌پلاس را به‌شدت افزایش می‌دهد. ایران می‌تواند دوباره به سهمیه تاریخی خود بازگردد و در تصمیم‌گیری‌های قیمت‌گذاری نفت نقش فعال ایفا کند. دوم اینکه حذف تخفیف اجباری به چین، روابط نفتی ایران-چین را از یک رابطه وابستگی یک‌طرفه به یک مشارکت تجاری متعادل‌تر تبدیل می‌کند.

سوم و مهم‌تر از همه، بازگشت صادرات نفت ایران می‌تواند قیمت جهانی نفت را تحت فشار بگذارد؛  چیزی که آمریکا هم به آن علاقه دارد. ترامپ بارها گفته می‌خواهد قیمت نفت پایین بیاید تا تورم آمریکا کنترل شود. این منفعت مشترک، یکی از معدود نقاطی است که منافع دو طرف در مذاکرات همسو می‌شوند و می‌تواند در شکستن بن‌بست هسته‌ای نقش ایفا کند.

این تصویر اما یک سایه دارد: زیرساخت‌های نفتی ایران در جنگ آسیب دیده‌اند. بازگشت به ظرفیت ۳میلیون بشکه‌ای نیازمند سرمایه‌گذاری چند ده‌میلیارددلاری است که خودش منوط به رفع تحریم‌هاست. این یک حلقه معیوب است که تنها یک توافق جامع می‌تواند آن را بشکند و این دقیقا همان چیزی است که ایران در پیشنهاد ده‌بندی دنبال می‌کند.

درس قذافی؛ چرا ایران از توافق می‌ترسد

دسامبر ۲۰۰۳ معمر قذافی اعلام کرد که برنامه سلاح کشتار جمعی لیبی را به‌طور داوطلبانه تعطیل می‌کند. غرب تحسین کرد، تحریم‌ها برداشته شد، سرمایه‌گذاران اروپایی وارد لیبی شدند و قذافی برای چند سال به یک «رهبر اصلاح‌طلب» تبدیل شد. هشت سال بعد ناتو حملات هوایی را علیه همان قذافی آغاز کرد و او در خیابان کشته شد. رهبران ایران این داستان را از حفظ می‌دانند و هر بار که موضوع برنامه هسته‌ای پیش می‌آید، نامش مطرح می‌شود.

این «درس قذافی» یک واقعیت اقتصادی-امنیتی است که منطق مذاکراتی ایران را از درون شکل می‌دهد. برنامه هسته‌ای برای ایران نه فقط یک ابزار نظامی بالقوه بلکه یک بیمه سیاسی است؛ ضمانتی که هیچ قدرت خارجی نمی‌تواند بدون هزینه بسیار سنگین به تغییر رژیم فکر کند. این بیمه ارزش اقتصادی دارد؛ ارزشی که در هیچ حسابداری رسمی ثبت نمی‌شود اما در هر اتاق تصمیم‌گیری تهران حضور دارد.

از همین منظر است که خواسته آمریکا برای «تعهد بنیادین و بلندمدت به عدم دستیابی به سلاح هسته‌ای» از نظر ایران نه یک خواسته فنی بلکه یک خواسته وجودی است. ایران می‌پرسد: اگر این بیمه را کنار بگذاریم، چه چیزی جای آن را می‌گیرد؟ تضمین آمریکا؟ همان آمریکایی که از برجام خارج شد؟ تضمین سازمان ملل؟ همان سازمانی که نتوانست از عراق و لیبی محافظت کند؟

این ترس مانع اقتصادی هم ایجاد می‌کند. سرمایه‌گذاران خارجی که به ایران توجه دارند می‌دانند که بدون حل قطعی موضوع هسته‌ای، هر توافقی شکننده است. تجربه برجام نشان داد که شرکت‌های اروپایی با وجود توافق رسمی به‌خاطر ترس از تحریم‌های آینده آمریکا از سرمایه‌گذاری امتناع کردند. این بار این ترس عمیق‌تر است و ایران می‌داند که تا موضوع هسته‌ای به‌طور دائمی حل نشود، جریان واقعی سرمایه‌گذاری هرگز آغاز نخواهد شد. پس کنار گذاشتن بیمه حتی برای جلب سرمایه هم منطق قابل دفاعی ندارد مگر اینکه جایگزینی محکم‌تر پیدا شود.

هسته‌ای؛ ابزار چانه‌زنی یا خط قرمز واقعی؟

در تمام مذاکرات اسلام‌آباد، یک جمله مدام تکرار شد: «موضوع هسته‌ای خط قرمز ماست.»  این جمله را اما هر دو طرف گفتند و این همزمانی، خودش گویاترین تحلیل است. وقتی دو طرف یک مذاکره هر دو ادعا می‌کنند که یک موضوع برایشان خط قرمز است، معمولا یکی یا هر دوی آنها دروغ می‌گویند یا دقیق‌تر بگوییم، موضع را با خط قرمز اشتباه می‌گیرند.

واقعیت این است که برنامه هسته‌ای ایران چند نقش متفاوت را همزمان ایفا می‌کند و هر نقش ارزش اقتصادی-سیاسی جداگانه‌ای دارد. نقش اول، صنعتی است: ایران دهه‌ها در غنی‌سازی سرمایه‌گذاری کرده، دانشمندان تربیت‌شده و زیرساخت ساخته. تعطیلی کامل این صنعت به معنای از دست دادن یک سرمایه‌گذاری چند ده‌میلیارددلاری است. نقش دوم، چانه‌زنی است: برنامه هسته‌ای گران‌ترین کارتی است که ایران روی میز دارد و منطق مذاکره می‌گوید که این کارت نباید در اول بازی بر زمین گذاشته شود. نقش سوم، راهبردی-امنیتی است که در محور قبلی توضیح دادیم.

جالب‌ترین بخش این معادله اما از جای دیگری می‌آید. در مارس۲۰۲۵ مدیر اطلاعات ملی آمریکا در کنگره شهادت داد که آمریکا همچنان ارزیابی می‌کند ایران سلاح هسته‌ای نمی‌سازد. این یعنی خط قرمز آمریکا  جلوگیری از سلاح هسته‌ای ایران  براساس یک تهدید فرضی، نه واقعی بنا شده و ایران این را می‌داند. از این منظر اصرار آمریکا بر «تعهد بلندمدت به عدم دستیابی» نه یک خواسته امنیتی بلکه یک ابزار فشار سیاسی برای گرفتن حداکثری‌ترین امتیاز در مذاکرات است.

این بازی دوطرفه -که هر طرف موضع را خط قرمز می‌نامد تا فضای امتیازدهی را محدود کند – گران‌ترین هزینه را نه برای دولت‌ها بلکه برای اقتصادها دارد. هر روز که این موضوع حل‌نشده باقی می‌ماند، سرمایه‌گذاران منتظر می‌مانند، بازارها نوسان می‌کنند و فرصت‌های اقتصادی از دست می‌روند. خط قرمز واقعی، نه هسته است نه موشک بلکه زمان است.

بازسازی پس از توافق؛ چه کسی سرمایه‌گذاری می‌کند؟

فرض کنیم توافق امضا می‌شود. تحریم‌ها لغو می‌شوند، دارایی‌ها آزاد می‌شوند، نفت جاری می‌شود. سوال بعدی این است: چه کسی پول بازسازی ایران را می‌آورد؟ و پاسخ به این سوال، به‌اندازه خود توافق اهمیت دارد چون تجربه نشان داده که توافق بدون سرمایه‌گذاری واقعی، اقتصاد را نجات نمی‌دهد.

ایران برای بازسازی زیرساخت‌های آسیب‌دیده، نوسازی صنعت نفت، بازسازی شبکه برق و ارتباطات و احیای صنایع تعطیل‌شده به سرمایه‌ای نیاز دارد که برخی تخمین‌ها آن را بیش از ۵۰۰‌میلیارددلار برآورد کرده‌اند. این رقم از کجا می‌آید؟ سه منبع اصلی وجود دارد که هر کدام پیچیدگی‌های خاص خودش را دارند.

اول، چین. پکن در سال‌های تحریم بزرگ‌ترین شریک تجاری ایران بوده و در قرارداد ۲۵‌ساله۲۰۲۱ تعهد سرمایه‌گذاری ۴۰۰‌میلیارددلاری داده هرچند اجرای عملی آن بسیار کندتر از برنامه پیش رفته است. چین انگیزه دارد: دسترسی مطمئن به نفت ایرانی بدون تخفیف اجباری، در ازای سرمایه‌گذاری در زیرساخت اما چین ترجیح می‌دهد در غیاب رقیب سرمایه‌گذاری کند و با رفع تحریم‌ها رقبای اروپایی و آمریکایی هم وارد می‌شوند.

دوم، اروپا. شرکت‌های اروپایی – توتال، شل، زیمنس – پیش از تحریم‌های۲۰۱۸ در ایران حضور داشتند و آماده بازگشت هستند. اما تجربه برجام نشان داد که حتی با توافق رسمی، این شرکت‌ها به خاطر ریسک تحریم‌های ثانویه آمریکا عقب می‌کشند. این‌بار برای اطمینان آنها نیاز به «ضمانت‌های محکم» از واشنگتن است.

سوم، کشورهای خلیج‌فارس. این سناریو غیرمحتمل‌ترین اما جالب‌ترین است. عربستان سعودی و امارات که در این جنگ خسارت دیدند، انگیزه دارند که ایران پایدار اما آرام باشد  نه ضعیف و بی‌ثبات. ورود سرمایه خلیجی به ایران پس از توافق می‌تواند معادله ژئواکونومیک منطقه را به‌کلی تغییر دهد. این تصویر دور به نظر می‌رسد اما در تاریخ خاورمیانه، دورترین تصویرها گاهی زودتر از همه محقق می‌شوند.

توافق یا تسلیم؟ معادله‌ای که باید حل شود

در فارسی فاصله میان «توافق» و «تسلیم» یک کلمه است اما در سیاست داخلی ایران، این فاصله می‌تواند به اندازه یک انقلاب باشد. این همان معادله‌ای است که در نهایت بیشتر از هر اختلاف فنی در مذاکرات، مسیر توافق یا شکست را تعیین می‌کند.

رهبری جدید ایران – مجتبی خامنه‌ای که تنها چند هفته از به قدر رسیدنش می‌گذرد – در موقعیتی است که هر تصمیمش به‌عنوان آزمون مشروعیت تفسیر می‌شود. توافق با آمریکا در میانه جنگ، از نظر بخش‌هایی از جامعه ایرانی ممکن است «پیروزی دیپلماتیک» باشد اما برای بخش‌های دیگر به‌ویژه در میان نیروهای مسلح و جناح تندرو می‌تواند به‌عنوان عقب‌نشینی تحت فشار تعبیر شود. این فشار داخلی، نه کمتر از فشار آمریکایی، تعیین‌کننده خط قرمزهای واقعی ایران در مذاکرات است.

از منظر اقتصاد سیاسی این معادله یک پارادوکس دارد: هر چه توافق بهتر باشد یعنی هر چه بیشتر شبیه «پیروزی» به نظر برسد  احتمال پذیرش آن در داخل ایران بیشتر است. اما آمریکا هم به توافقی نیاز دارد که بتواند آن را در داخل بفروشد. این رقابت بر سر روایت، گاهی از رقابت بر سر محتوا سخت‌تر است. نقطه تعادل – جایی که هر دو طرف بتوانند بگویند «ما پیروز شدیم» – باریک است اما وجود دارد.

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که بهترین توافق‌های بین‌المللی آنهایی بوده‌اند که هر طرف بتواند یک بخشی از آن را به ملتش به‌عنوان پیروزی نشان دهد. برجام ۲۰۱۵ این کار را کرد.  ایران گفت تحریم‌ها برداشته شد، آمریکا گفت غنی‌سازی محدود شد. هر دو راست می‌گفتند. مسیر توافق جدید نیز از همین گذرگاه باریک می‌گذرد: یک فرمول که در تهران «مقاومت پیروز شد» و در واشنگتن «ایران هسته‌ای نخواهیم داشت» معنا بدهد.

این فرمول وجود دارد اما پیدا کردنش نیازمند چیزی است که در اسلام‌آباد کم بود: زمان، اعتماد و رهبرانی که بتوانند هزینه سیاسی توافق را در داخل خودشان تحمل کنند. تا آن زمان معادله باز می‌ماند و هزینه هر روز تاخیر، از جیب همان ملت‌هایی پرداخت می‌شود که نه در جنگ تصمیم گرفتند و نه در صلح.

آخرین اخبار