جهان صنعت رنج کودکان میناب را بررسی کرد:

زندگی در سکوت آوار

پویا اصل باغ
کدخبر: 624053
انفجار در مدرسه میناب کودکان بسیاری را قربانی کرده و زندگی دختری ۹ ساله را زیر آوار به‌طور معجزه‌آسا نجات داده است.
زندگی در سکوت آوار

پویا اصل باغ- در شهری که کودکی با صدای انفجار آمیخته، میناب دیگر فقط نام یک نقطه روی نقشه نیست بلکه نشانه‌ای است از رنجی که بر شانه‌های کوچک یک نسل سنگینی می‌کند. در روزهایی که خبر ویرانی برای جامعه عادی شده، صدای یک دختربچه ۹ساله از میان خاک و آوار یادمان می‌آورد که هنوز کودکانی هستند که به جای دفتر و مداد با درد و ترس بزرگ می‌شوند. حادثه میناب فراتر از یک روایت تلخ شخصی است. تصویر خاموشی از دنیایی که در آن مدرسه به میدان نبرد تبدیل و معصومیت قربانی می‌شود. این فاجعه تلنگری است برای آنکه فراموش نکنیم هر خبر، هر عدد و هر آمار کودکی واقعی است با رویاها، دوستان و خنده‌های ناتمام که در لحظه‌ای می‌تواند خاموش شود. میناب امروز تنها در سوگ یک مدرسه نیست بلکه در سوگ امنیت ازدست‌رفته‌ کودکی‌هایی است که هنوز باور دارند فردا بهتر خواهد بود. در میان تمام بی‌پناهی‌ها، همین امید کوچک به فردا، بزرگ‌ترین نشانه‌ زندگی است.

میناب برای ایران جان داد

مدرسه میناب دوطبقه بوده و در طبقه اول کلاس درس پسرها و در طبقه دوم هم کلاس دخترها قرار داشته است و عسل در روز حادثه به طبقه اول آمده بوده تا وضو بگیرد و پس از دقایقی انفجار اول یعنی همان انفجاری که یکی از ساختمان‌های همجوار مدرسه را مورد هدف قرار داده بود، رخ می‌دهد و دخترک از ترس به‌سرعت راه می‌افتد تا به کلاس خودش در طبقه بالا برود و در همین حین انفجار دوم مدرسه را نشانه رفته و او را در طبقه اول زیر آوار گرفتار می‌کند. در ادامه، روایتی که می‌خوانید از تنها بازماندگان فاجعه میناب، شرح دقیق جزئیات وقایع آن روز و مشاهدات عینی دانش‌آموزان از لحظات انفجار است.

با بچه‌ها داشتیم بازی می‌کردیم که مدرسه را زدند

این دختر مینابی اینگونه روایت می‌کند: معلم ما آن روز کار داشت و زنگ آخر رفت و در مدرسه نبود. من و دیگر دوستانم بعد از رفتن معلم در همان طبقه دوم در حال بازی بودیم و نزدیک اذان ظهر که شد، رفتم تا وضو بگیرم. او می‌گوید: در همان موقع صدای خیلی ترسناکی شنیدم و می‌خواستم سریع بروم بالا که مدرسه را زدند و پس از آن به داخل مدرسه پسرانه پرت شدم، موج انفجار من را پرت کرد و زیر آوار بودم و بعدش را دیگر نفهمیدم که چه شد.

این کودک ۹ساله مینابی می‌گوید: من هر روز ساعت ۶‌صبح سوار سرویس مدرسه می‌شدم و تا ساعت ۲‌ظهر هم در مدرسه بودیم. ما در کلاس ۱۵‌نفر بودیم و از دوستان و همکلاسی‌هایم کسی زخمی نشده؛ بیشترشان آن روزی که مدرسه را زدند کشته شدند. فقط ما پنج نفر زنده ماندیم.

او توضیح می‌دهد: دلم برای دوستانم ستایش، خدیجه، مطهره، محنا و مریم تنگ شده است؛ همه این بچه‌ها شهید شدند، مخصوصا با ستایش و خدیجه دوست صمیمی بودیم. دوستان خوبی برایم بودند. من نمی‌دانستم که چه اتفاقی برای دوستانم افتاده. وقتی از بیمارستان به خانه آمدم به من گفتند که بیشتر همکلاسی‌هایم شهید شده‌اند.

این دانش‌آموز مجروح مدرسه میناب می‌گوید: آن روز اتفاق خیلی بدی افتاد. خیلی ترسیدم. مامانم به من گفته که به همراه خاله و دایی‌هایم به دنبالم آمده بودند اما من زیر آوار بودم.

بیهوش بودم و فکر می‌کردند مرده‌ام

عسل می‌گوید: بعد از اینکه من را از زیر آوار پیدا کردند، بیهوش بودم و با آمبولانس مرا به بیمارستان بردند. دایی‌ام می‌گوید که گفته‌اند من مرده‌ام و می‌خواستند مرا هم مثل بقیه بچه‌ها داخل کیسه(کاور ویژه اجساد افراد جانباخته) بگذارند. گفته بودند که من نفس نمی‌کشم و نبض ندارم، بعد دایی‌ من آنها را دعوا کرده بود و بعد از چند دقیقه که من یکی از پاهایم را تکان دادم فهمیدند من زنده‌ام و بعد بستری‌ام کردند.

وی می‌افزاید: روزی که مدرسه را زدند پاها، دست‌ها، شکم و کمرم زخم شد و سوخته بود. همان شب اول من را به بندر بردند که به یک بیمارستان دیگر ببرند. الان حالم بهتر شده و فقط کمرم کمی درد می‌کند چون کمرم باز شده است. (به‌دلیل شدت ضربه و زیرآوار بودن و سوختگی) کمرم را عمل داخلی کرده‌اند. عسل دانش‌آموز کوچک مینابی در پایان می‌گوید: من دوست دارم درس بخوانم و در آینده دکتر شوم.

روایت مادر عسل

در ادامه، مادر عسل نیز می‌گوید: روز حادثه من خانه بودم که خواهرم به من زنگ زد و گفت تهران را زده‌اند. بلافاصله به همسرم زنگ زدم و از او پرسیدم جنگ است اما جوابی نداد و گوشی را قطع کرد. وقتی تماس را قطع کرد من فهمیدم تا اینکه ساعت‌۱۱ بود که همه همسایه‌ها توی کوچه ریخته بودند و داشتند گریه می‌کردند و من نمی‌دانستم که چه شده است که همه گریه می‌کنند. دوباره به داخل خانه رفتم که یکدفعه در خانه تکان خورد. گفتم نمی‌دانم امروز چه خبر است و از خانه بیرون آمدم که شنیدم مردم می‌گویند جنگ شروع شده است و البته باورم نمی‌شد که به این آسانی جنگ شروع شده باشد.

مادر عسل می‌گوید: خانه ما به مدرسه دور است و اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که مدرسه را هم بزند اما وقتی مدرسه را زده بود خانه ما هم لرزید و در حیاط تکان خورد. من آنقدر گیج و شوکه شده بودم که عسل را آن روز فراموش کرده بودم. عسل آن روز ساعت ۵‌صبح بیدار شد و نمازش را خواند و چون روزه بود، صبحانه هم نخورد و برای مدرسه آماده و ساعت ۶‌صبح سوار سرویس شد. عسل پشت سرش را نگاه کرد و دستی تکان داد و بوس برای من فرستاد و رفت. نگاه عسل مثل همیشه نبود و دلم خیلی آشوب شده بود. در همین حین برادر و خواهرم به دنبالم آمدند که باهم به دنبال عسل برویم؛ برادرانم از یک مسیر و من و خواهرم از مسیری دیگر به سمت مدرسه رفتیم. ترافیک شدید بود و خیلی در ترافیک گیر کردیم، می‌خواستم از ماشین پیاده شوم و بقیه راه را بدوم اما چون دختر کوچکم همراهم بود خواهرم اجازه نداد.

مادر دانش‌آموز مجروح مینابی می‌گوید: بالاخره بعد از چند دقیقه به مدرسه رسیدیم. آنقدر همه‌چیز خراب و به‌هم ریخته بود که یادم نمی‌آمد چرا به آنجا رفته‌ام و دنبال چه کسی می‌گردم. دختر کوچکم گوش‌هایش را گرفته بود و گریه می‌کرد. همه بچه‌ها را در کاورها قرار داده بودند و آمبولانس مدام می‌آمد و می‌رفت، از بچه‌های مختلف دست و پاهایشان هر کدام یک طرف افتاده بود و تا جایی که چشم کار می‌کرد بدن تکه‌تکه شده بچه‌ها به اطراف افتاده بود.

او ادامه می‌دهد: با دیدن وضعیت مدرسه و بچه‌ها به پدر عسل زنگ زدم و گفتم بیا که مدرسه خراب شده و عسل ما نیست و او را پیدا نمی‌کنیم. پدرش در شهر دیگری بود و همان موقع راه افتاد اما به دلیل ترافیک سنگین ساعت ۴ به ما رسید. با وضعیتی که از مدرسه می‌دیدم اصلا فکر نمی‌کردم عسل زنده مانده باشد اما امیدم را به خدا از دست ندادم، وقتی پیکرهای چند تکه شده بچه‌ها را درون کاور می‌گذاشتند نگاه می‌کردم که ببینم عسل هم بین آنها هست یا نه، خیلی از بچه‌ها آن‌روز با معلم‌هایشان پرپر شدند.

مادر دختر مجروح مینابی می‌گوید: ساعت کمی از ۱۱ گذشته بود که ما کار جست‌وجو را شروع کردیم و تا ساعت ۲ نتوانسته بودیم عسل را پیدا کنیم؛ در کنار امدادگران هلال‌احمر با برادرها و خواهرم زیر آوارها را به دنبال دخترم می‌گشتیم و البته من خیلی حالم بد بود و بیشتر آنها، دنبال نشانی از عسل گشتند تا بالاخره یکی از امدادگران  او را از روی یک لنگه کفشی که بعد از آن همه جست‌وجو از زیر آوار بیرون زده بود پیدا و خواهرم او را در همان لحظات اولیه شناسایی کرد. مانتو و شلوار عسل سوخته بود و لباسی به تنش نمانده بود؛ حتی مقنعه هم در سرش نبود و فقط همان لنگه کفش به پای دخترم مانده بود که ما را به او رساند.

او می‌گوید: عسل در حالی چند ساعت را زیر آوار بود که یک ترکش هم در پایش بود و بعد از چند ساعت که در بیمارستانی در میناب بود گفتند باید او را به بخش سوختگی یکی از بیمارستان‌های بندر منتقل کنیم و شب او را انتقال دادند.

مادر دانش‌آموز مینابی می‌گوید: دخترم به ما گفت که به طبقه پایین رفته بوده تا وضو بگیرد و به نمازخانه رفته بوده تا نماز بخواند. فکر می‌کنم که لحظه بمباران مدرسه در همان طبقه اول بوده که زنده مانده؛ اگر عسل طبقه بالا بود مثل بقیه همکلاسی‌هایش که در راهروی بالا بودند و از ۱۵‌نفر ۱۰‌نفرشان شهید شدند او هم شهید شده بود.

این مادر در پایان افزود: دخترم عسل بعد از انفجار مدرسه هنوز به‌طور کامل خوب نشده و به سختی راه می‌رود؛ به لحاظ روحی خیلی حساس و زودرنج شده است.

میناب؛ پژواک درد

آنچه از این روایت به دست آمد، پژواک شوم جنگ و صدای درد است. عسل کوچک از دل آوار برخاست. از میان خاک و دود و سکوتی که بر مدرسه‌اش سایه انداخته بود. زنده ماندن او، تنها یک معجزه جسم نیست بلکه نمادی از روحی است که هیچ انفجاری نمی‌تواند خاموشش کند. دختری که روزی از دل آن فاجعه عظیم زنده بیرون آمده، امروز با درد کمر و چشمانی پر از یاد دوستان شهیدش، هنوز می‌گوید می‌خواهم دکتر شوم.

شاید همین آرزو، پاسخی باشد به جهانی که کودکانش را از لبخند محروم کرده است. عسل نه فقط یک نجات‌یافته بلکه صدای همه کودکانی است که می‌خواهند زنده بمانند، رویاهایشان را زندگی کنند و مدرسه را دوباره به امنیت و امید بازگردانند. پایان این داستان، در حقیقت آغاز دوباره‌ زندگی است.

آخرین اخبار