جنگ و روایتی از فداکاری‌

گروه جامعه
کدخبر: 624590
یکی از اعضای جمعیت هلال‌احمر با وجود از دست دادن مادرش، در جنگ اخیر به‌عنوان امدادگر هلال‌احمر به حمایت روانی و امدادرسانی به آسیب‌دیدگان جنگ پرداخت.
جنگ و روایتی از فداکاری‌

جهان صنعت- جنگ زندگی همه مردم کشور را به نوعی تحت تاثیر قرار داد. خیلی‌ها عزیزان خود را از دست دادند و داغدار شدند. خیلی‌ها خانه‌خراب شدند و سرپناهی را که با سال‌ها تلاش و سختی فراهم کرده بودند، در عرض چند ثانیه جلوی چشمشان آوار شد و آواره شدند. آنهایی هم که نه عزیزی را از دست داده‌اند و نه خانه‌شان آسیب دیده است، علاوه بر اضطرابی که از جنگ دارند، غصه‌دار هموطنانی شدند که خود را عضوی از آنها می‌دانند. با وجود همه اتفاقات وحشتناک، این امدادگران هلال‌احمر، آتش‌نشانان و عوامل اورژانس بودند که در کمترین زمان پس از هر بمباران خود را به آسیب‌دیدگان می‌رساندند.

نازنین توکلی‌فرد، یکی از اعضای تیم‌های سحر جمعیت هلال‌احمر است که در تمام روزهای جنگ اخیر برای حمایت روانی از جنگ‌زدگان، در کنار دیگر امدادگران هلال‌احمر در نقاط آسیب‌دیده حاضر بوده است. جنگ اخیر که شروع شد، تنها چند روز از فوت مادر نازنین گذشته بود؛ با وجود تالمات روحی، در همان روز اول به جمع دیگر امدادگران پیوست تا غم از دست دادن آغوش گرم مادر را با آغوش پرمهرش به کودکان جنگ‌زده تسکین دهد.

او می‌گوید: «حدود ۱۶ سال است که به‌صورت داوطلبانه با جمعیت هلال‌احمر همکاری می‌کنم؛ در جنگ ۱۲روزه هم در کنار دیگر امدادگران حضور داشتم.»

جنگ که شروع شد، تازه ۲۰ روز بود که مادرم را از دست داده بودم

«من به لحاظ روحی خیلی آدم حساسی هستم و اصلا در خودم نمی‌دیدم که در چنین مواقعی مثل روزهای جنگ، در آن صحنه‌های سخت باشم و کاری انجام بدهم. خیلی خوشحالم که عضوی از جمعیت هلال‌احمر هستم و توانستم در ایام جنگ در کنار همکارانم کنار مردم باشم. پدر و مادرم همواره مشوق راهی بودند که انتخاب کرده‌ام.»

با بغض و در حالی که دلتنگ و بی‌قرار مادر است، ادامه می‌دهد: «جنگ که شروع شد، من در سخت‌ترین شرایط زندگی‌ام قرار داشتم؛ تک‌فرزندم و تازه ۲۰ روز بود که مادرم را از دست داده بودم. او همه دنیای من بود و تا قبل از شروع جنگ اصلا نمی‌توانستم به‌خاطر شرایط روحی بدی که داشتم سر کار بروم.

از دست دادن مادرم برایم غیرقابل باور بود و هیچ‌جوره نمی‌توانستم با غم نبودنش کنار بیایم. اما جنگ که شروع شد، در همان روز اول، شنبه ۹ اسفندماه به سختی خودم را به خیابان قائم‌مقام رساندم و بعد هم پیاده تا دفترمان در خیابان نجات‌اللهی رفتم. آن روز هیچ‌کس مسافری سوار نمی‌کرد؛ خودروهای اینترنتی هم درخواست سفرم را قبول نکردند و تا خود اداره را پیاده می‌دویدم.

به‌جز روز چهلم مادرم و روز اول سال جدید که به سر خاک او رفتم، بقیه روزهای جنگ را در کنار همکارانم بودم. با وجود شرایط روحی سختی که داشتم، با امید به اینکه بتوانم به کسی کمک کنم سر کار حاضر می‌شدم.

در تمام آن لحظه‌ها که بعضی بچه‌ها به‌خاطر از دست دادن مادرشان در جنگ غصه می‌خوردند، کنارشان بودم و خیلی خوب حالشان را درک می‌کردم و پابه‌پایشان غصه می‌خوردم اما خودم را کنترل می‌کردم که گریه نکنم تا مبادا غمشان بیشتر شود و گریه‌هایم برای وقتی بود که بعد از چندین ساعت از ماموریتی برمی‌گشتم. از حضورم در آن روزها خیلی خوشحالم که آغوش ما، اعضای تیم‌های سحر هلال‌احمر، پناه بچه‌هایی بود که پدر و مادر و عزیزان خود را از دست داده بودند.»

او درباره حضور زنان داوطلب می‌گوید: «در جنگ اخیر خانم‌های داوطلب بیشتری در صحنه‌های امدادرسانی حضور داشتند؛ هم به‌عنوان پشتیبان نیروهای مناطق و هم در قالب اعضای تیم‌های سحر (سفیران حمایت روانی). همه آنها دوره‌های کمک‌های اولیه را گذرانده‌اند؛ برخی روان‌شناس هستند و بعضی نیز دوره‌های حمایت روانی را آموزش دیده‌اند. هر کسی که به ما پناه می‌آورد و نیاز داشت در لحظات سخت جنگ صحبت‌هایش شنیده شود، مورد حمایت قرار می‌دادیم و در صورت نیاز او را راهنمایی می‌کردیم.»

نازنین صحنه‌های جنگ را چنین توصیف می‌کند: «همه صحنه‌هایی که دیدم دلخراش بود. از دست رفتن زندگی مردم و دیدن آوار شدن خانه‌هایشان خیلی غم‌انگیز بود. از جوان ۳۰ ساله گرفته تا افراد میانسال و سالمند، همه برای زندگی خود سال‌ها تلاش کرده بودند و بمباران دشمن حاصل همه زحمات چندین‌ساله‌شان را نابود کرده بود؛ علاوه بر از دست دادن عزیزانشان، دار و ندارشان هم از بین رفته بود.

ماجرای دختربچه کوچکی که بعد از چند ساعت از زیر آوار بیرون آورده شد

«در یکی از عملیات‌ها صحنه‌ای بود که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. یک زن جوان به همراه دختر کوچکش مهمان خانه‌ای بودند. هنگام خروج از آنجا، ساختمان روبه‌رویی خانه میزبان مورد بمباران قرار گرفت و مادر آن دختربچه در اثر موج انفجار و ترکش‌ها فوت کرد. شدت انفجارها آنقدر زیاد بود که خیلی‌ها در حوالی آن ساختمان یا جان خود را از دست دادند یا زخمی شدند. حدود هشت ساختمان در مجاورت ساختمان مورد اصابت تخریب شده بود و حجم آوار بسیار زیاد بود. آن بچه مدت زیادی در آن محیط حضور داشت.

تقریبا همه بستگان آن دختربچه در لحظه انفجار آنجا بودند؛ برخی شهید شده بودند و تعداد مجروحان هم بسیار زیاد بود. وقتی ما رسیدیم، آن طفل معصوم را از زیر آوار خارج کرده بودند. خیلی ترسیده بود چون صحنه‌های بسیار بدی را دیده بود. بازماندگان آن دختربچه هم همه در شوک و بهت بودند و من و دیگر همکارانم در تیم سحر هلال‌احمر برای آرام کردن آنها و به‌ویژه برای آرامش آن دختربچه خیلی تلاش کردیم.

سر بچه ضرب دیده بود و خونریزی داشت و همه‌جای بدنش کبود بود. آن‌قدر ترسیده بود که با وجود اینکه دایی‌اش او را در آغوش گرفته بود، دخترک بیچاره -که فکر می‌کنم کمتر از دو سال داشت- همچنان بهت‌زده و خیره به اطراف نگاه می‌کرد و از شدت ترس حتی نمی‌توانست گریه کند. با وجود شرایط سختی که آن خانواده داشتند، همان دختربچه کوچکی که مادرش در کنارش شهید شده بود و خود شاهد لحظه‌ای وحشتناک از انفجار بود، تنها امید بازماندگان آن خانواده شده بود. همه برای بهبود حال او و انتقالش به بیمارستان برای مداوا به تکاپو افتاده بودند.

وضعیت دخترک طوری بود که خود خانواده‌اش می‌توانستند او را به بیمارستان ببرند. من که از نزدیک آن صحنه‌ها را می‌دیدم پیشنهاد دادم با خودروی خودشان به بیمارستان بروند تا ترس بچه با حضور آنها کمتر شود. در نهایت هم نگذاشتند او را با آمبولانس به بیمارستان کودکان ببرند و اینکه ما توانستیم اعضای آن خانواده را کنار هم نگه داریم، برای ما هم دلگرم‌کننده بود.»

او اضافه می‌کند: «خیلی از پدر و مادرهایی که سن بیشتری نسبت به جوانان داشتند و در اثر بمباران خانه و زندگی خود را از دست داده بودند، نمی‌توانستند این اتفاق را بپذیرند. همه دچار شوک شده بودند. حتی اگر از انفجارها جان سالم به در برده بودند هم نمی‌توانستند باور کنند که دیگر خانه و ماشینی برایشان نمانده است. این مساله برای آقایان که واکنش آنها نسبت به خانم‌ها متفاوت است، سخت‌تر بود و دیرتر با آن کنار می‌آمدند.»

شوک روانی کودک ۴ساله‌ای که پدر و مادرش را در جنگ از دست داد

«در یکی از صحنه‌های امدادرسانی هلال‌احمر که ما هم در قالب تیم سحر اعزام شده بودیم، پسر بچه چهارساله‌ای را دیدیم که به‌طور همزمان پدر و مادرش را در انفجار خانه‌شان از دست داده بود.

برخی بچه‌ها در چنین صحنه‌هایی دچار شوک می‌شوند حتی نمی‌توانند گریه کنند و هیچ واکنشی جز همان حالت ترس ندارند. شرایط آن پسر بچه هم همین‌طور بود و خیلی طول کشید تا بتوانیم با او ارتباط برقرار کنیم و با ما حرف بزند. این بچه هم مدتی زیر آوار مانده و زخمی شده بود؛ دست و صورتش پر از دوده و گوگرد انفجارها بود. بعد از اینکه دست و صورتش را شست‌وشو دادیم، با او صحبت کردیم. همزمان که کنارش بودیم یک کاغذ و خودکار در اختیارش گذاشتیم تا تخلیه روانی شود و حضور ما را هم حس کند تا آرام شود و بالاخره بعد از مدتی خودش شروع به حرف زدن با ما کرد.»

در پایان می‌گوید: «من هنوز برای غم از دست دادن مادرم سوگواری نکرده‌ام و نبودنش را باور ندارم اما همین که توانستم در آن روزهای سخت کنار مردمی باشم که به کمکم نیاز داشتند، خوشحالم و فکر می‌کنم مادرم هم این‌طور از دست من راضی است.»

منبع: خبرآنلاین

آخرین اخبار