اقتصاد جنگ و جنگ اقتصادی

گروه تحلیل
کدخبر: 612725
جنگ اقتصادی و اقتصاد جنگ دو پدیده با کارکردهای متفاوت‌اند که هر دو بر مبانی اقتصاد تکیه دارند و برای مدیریت آنها باید چارچوب‌ها و برنامه‌ریزی منطبق با شرایط خاص اتخاذ شود.
اقتصاد جنگ و جنگ اقتصادی

جهان صنعت- اقتصاد در هر شرایطی دارای اصول و زیربناهای خاص خود است و با تغییر شرایط این اصول زیر سوال نخواهد رفت بلکه متناسب با اقتضائات موجود نیاز به برنامه‌ریزی لازم برای به‌کاربردن اصول بنیادین اقتصاد در شرایط مورد نظر است. در ادبیات مدرن اقتصادی و از زمانی‌که اصول علمی و تخصصی اقتصاد به‌صورت یک دانش مستقل درآمده است این اصول در تمامی شرایط به‌صورت ثابت تلقی شده و شرایط مختلف صرفا مثال‌هایی از این اصول در نظر گرفته می‌شوند. اقتصاد جنگ و جنگ اقتصادی که ظاهرا مقولاتی شبیه به‌هم هستند نیز تابع همین استدلال هستند. جامعه‌جهانی در طول دوقرن اخیر(که اصول اقتصاد نوین طراحی و عرضه شده) شاهد تحولات سیاسی و اقتصادی بسیاری بوده که برخی از آنها به‌عنوان حالات حدی در کاربرد اقتصاد تلقی می‌شوند ولی باز می‌توان ردپای بنیادهای نظری و علمی اقتصادرا در آنها مشاهده کرد. مثال‌هایی مانند جنگ‌های جهانی‌اول‌ودوم جنگ‌های منطقه‌ای، جنگ‌های بین کشوری و حتی بحران‌های عظیم اقتصادی در کشورها مانند بحران بزرگ(۱۹۲۹) و بحران سال۲۰۰۸ نیز می‌تواند در همین راستا تعبیر شود. شاید در بادی امر به‌نظر آید که این اتفاقات مهم و تاثیرگذار نیازمند چارچوب‌های تحلیلی ویژه‌ای هستند ولی با اندکی دقت در سازوکارها و پدیده‌شناسی آنها می‌توان به‌سادگی ردپای اصول بنیادی اقتصادی را در آنها پیدا کرد. شاید مهم‌ترین و تاثیرگذارترین اتفاقات در یکی‌دو سده اخیر در سطح بین‌المللی دوجنگ جهانی اول و دوم باشد که هر کدام بسیاری از کشورها را درگیر خود کرده و زیرساخت‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و حتی فرهنگی جوامع را دستخوش تغییر قرار داده است. در بُعد اقتصادی این دوجنگ علاوه‌بر آثار مخرب سهمگین بر زیربناهای اقتصادی، زیربناهای تولیدی، نظامات مالی و فرآیندهای اجرایی دارای آثار مهمی در تکوین نظریه‌های اقتصادی بودند ولی این‌موضوع هرگز به‌معنای زیرسوال‌رفتن اصول اولیه اقتصادی نمی‌باشد. به‌بیان توماس کوهن درکتاب ساختار انقلاب‌های علمی هر نظریه‌ای دارای یک هسته سخت و یک‌کمربند حفاظتی است و تحولات نظری اقتصاد را نیز می‌توان در این دوپدیده جست‌وجو کرد به‌طوری‌که هر تحول سیاسی که منجربه تحولات گسترده اقتصادی شود تنها بر مدار کمربند حفاظتی حرکت کرده و نمی‌تواند در هسته سخت تفکر اقتصادی نفوذ کند. درواقع سوال اساسی‌تر در اینجا این است که برای بیان پدیده‌هایی مانند جنگ یا بحران‌های سیاسی و اجتماعی چطور می‌توان هنوز به‌مبانی یک‌علم پایبند بود و آن را محترم شمرد. این‌سوال درواقع سوالی است که درحوزه فلسفه علم مطرح می‌شود که در حقیقت مرز میان علم و اسطوره چیست‌؟ چه‌میزان از یافته‌های «علمی» بشر‌ با اسطوره آمیخته است و در حالت کلی‌تر و در حوزه باورها‌ چه‌میزان از باورهایمان با اسطوره و مشتقات آن(مانند تابو و توتم البته به شکل‌های مدرن) تلفیق شده است؟ اگر علم را همان دانش سیستماتیک بنامیم(که علوم تجربی تنها بخشی از آن خواهد بود) تاچه‌میزان از یافته‌های علمی مبتنی بر اسطوره‌های ذهنی و درحقیقت تابوهای ذهنیمان هستند‌؟ به‌عنوان مثال‌ مگر نه این است که پذیرش غیرمنحنی‌بودن زمین منجربه این‌نتیجه در هندسه شده که «کمترین فاصله میان دو نقطه‌، خط راست است» و این موضوع برای قرن‌ها و بلکه هزاران سال تابویی برای دانشمندان ریاضی بود ولی با گذشت زمان‌ بشر مجبور به ترک این باور و پذیرش «منحنی‌بودن سطح زمین و فضا» و در نتیجه پذیرش این گزاره شد که «نزدیک‌ترین فاصله میان دوخط‌، یک منحنی و دورترین فاصله‌ یک‌خط راست است «؟ پس آیا اقتصاد جنگ نیز همانند همین امر صرفا یک‌تغییر نگرش محاسباتی و در حوزه پدیده‌شناسی است یا چارچوبی دیگر برای نظریه‌پردازی اقتصادی؟ نمونه دیگر آن است که مطابق آنچه در تاریخ آمده در قرون وسطی برای دانستن تعداد دندان‌های اسب به‌جای شمارش آنها به‌تحلیل احادیث و روایات در مورد تعداد دندان‌های اسب می‌پرداختند. پس اگر برای آگاهی از تعداد دندان‌های اسب به شمارش آن بپردازیم، کاری علمی انجام دادیم و اگر منتظر دستور از «خدای شمارش» یا «خدای دندان‌ها» یا هر خدای ساختگی دیگر باشیم تا تعداد دندان‌ها را برایمان ابلاغ کنند دچار تابو و اسطوره شدیم. اسطوره خود نمونه‌ای از تابو است و برای نقد اسطوره باید به بررسی تابوها در زندگی بشر امروز پرداخت. آیا استفاده از نظریه‌های اقتصادی در شرایط جنگ (چه جنگ اقتصادی و چه اقتصاد جنگ) صرفا تابوی اقتصادی است یا استفاده از مفاهیم بنیادی اقتصادی در شرایط خاص؟ تابو از یک طرف معنای «مقدس» و از طرف دیگر معنای «حریم ممنوعه» دارد (یعنی هر چه در ذهن انسان به تابو تبدیل شود اولا بسیار مقدس و محترم است و ثانیا انکارناپذیر بوده و حریمی است که بحث در باره آن ممنوع است) و سوال اینجاست که تاکید و پافشاری بر استفاده از اصول بنیادین اقتصادی به‌معنای تابوی اقتصادی است یا وجود زیربناهای متقن در نظریه‌های اقتصادی؟ اساطیر نیز مقدس بوده و دارای حریم ممنوعه بودند ولی آیا این امر در حوزه اقتصاد جنگ و جنگ اقتصادی نیز صادق است؟ آنچه در اینجا می‌توان گفت این است که اساطیر مشهورترین قربانیان تابویی بشر هستند(‌یعنی مشهورترین تابوهایی هستند که برچسب تابویی بر آنها زده شده است‌) ولی تابوهای بی‌شماری در عقاید‌، باورها و انگاره‌های امروزین بشر وجود دارد که بسیار بیش از اساطیر‌ بر نحوه تفکر بشر تاثیر داشته و به‌دلیل ظاهر آراسته آنها‌ بس خطرناک‌تر از گذشته و تفکر اسطوره‌ای هستند‌. واقعیت این است که بسیاری از باورهای روزمره زندگی‌مان‌ ماهیت تابو دارند. از این دیدگاه هر باوری در زندگی که «مقدس» و بحث در باره آن «ممنوع» باشد خاصیت تابویی داشته و مذموم است و در این‌جا نیز باید این دو شیوه برخورد درخصوص اقتصاد جنگ و جنگ اقتصادی را از یکدیگر تفکیک کرد.  در نتیجه، مخالفت یا موافقت با امری‌ فی نفسه تابو نیست بلکه «نحوه و مبنای» مخالفت و موافقت، تعیین‌کننده تفکر علمی یا اسطوره‌ای(تابو) است و اگر مخالفت یا موافقت با هر پدیده‌ای‌، براساس اصل «تقدس» و «ممنوعیت» باشد با تفکر اسطوره‌ای مواجه خواهیم بود و اگر مخالفت یا موافقت بر مبنای استدلال و بر پایه نظم فکری و منطقی باشد‌ با تفکر علمی مواجه خواهیم بود‌. اگر ایده موافقان و مخالفان اینترنت(‌به‌عنوان یک پدیده نوین‌) بر مبنای استدلالات منطقی و علمی(سیستماتیک و استدلالی) باشد‌ با «موافقت یا مخالفت علمی» مواجه هستیم ولی اگر موافقت یا مخالفت با پدیده اینترنت بر پایه انگاره‌های مقدس و حریم ممنوعیت استدلالی باشد(‌یعنی موافقت صرفا بر پایه موافقت محض و نه استدلالی و مخالفت نیز بر پایه مخالفت محض و نه استدلالی باشد)‌ با نگرش اسطوره‌ای در مورد این پدیده (اینترنت‌) مواجه خواهیم بود اما اگر همانند شمارش دندان‌های اسب در مثال پیش گفته‌، به شمارش مزایا و معایب این پدیده (‌اینترنت) و راهکارهای تقویت مزایا و کاهش معایب آن بپردازیم‌، شیوه علمی‌، منطقی و استدلالی را پذیرفتیم‌. مهم این است که هر چیز (‌دقیقا هر چیز‌‌) را استدلالی پذیرفته یا رد کنیم و مطمئن باشیم که با این شیوه، جایگاه علم را به درستی درک کردیم و در واقع حتی اگر باورهای مقدس و جزمی خود را به‌صورت استدلالی رد کنیم بسیار بهتر از آن است که آنها را به‌صورت اسطوره‌ای بپذیریم. به عبارت دیگر رد استدلالی اسطوره‌ها و باورهای تابویی ما بسیار مناسب‌تر از پذیرش اسطوره‌ای آنها(‌بدون استدلال و بدون دانش‌) است. از آنجا که آسمان در تعبیر علمی آن همان فضای بیرونی کره زمین است‌ هر چه از آسمان‌ها انتظار داریم(‌خدایگان و افسانه‌ها و اسطوره‌ها‌) معنایش انتظار از سیارات دیگر است که از دیدگاه استدلالی‌، مذموم بوده و مانند آن است که در سیاره مریخ‌، منتظر نزول اتفاقاتی از کره زمین باشیم زیرا برای مریخ نیز‌، زمین جزء آسمان‌هاست و می‌تواند محل استقرار خدایگان و اساطیر باشد‌ اما اگر بپذیریم که زمین و آسمان آن و مریخ و آسمان آن همانند هر سیاره و ستاره دیگر‌، جزئی از یک دستگاه عظیم به نام جهان هستی است‌ دیگر مفهوم استقرار خدایان و اساطیر در آسمان‌ها معنای خود را از دست داده و مبانی تحلیلی‌، علمی و استدلالی جایگزین مبانی تابویی و اسطوره‌ای می‌شود‌. بدین ترتیب هیچ میوه ممنوعه‌ای در جهان وجود نخواهد داشت و هر چیز اعم از پدیده‌ها‌، موجودات‌، مفاهیم‌، ذهنیات‌، باورها و موضوعات عالم‌ با محک و عیار استدلال و دانش سنجیده خواهد شد و این «سنجه‌پذیری» (‌باوجود تفکر اسطوره‌ای و تابویی به‌معنای تقدس و ممنوعیت) ابزاری قدرتمند و موثر برای درک جهان هستی بر پایه توصیه‌های متقن علمی خواهد بود. تصور جهان اسطوره‌ای تصور جهانی بی پایه و بس شکننده است که مطابق با سلایق‌، آرزوها‌، آمال‌، ترسها‌، سلطه ناشناخته‌ها و موهومات شکل می‌گیرد ولی تصور دنیای استدلالی و شکستن تابوها و اسطوره‌های بی اساس و واهی بر پایه منشور پیش گفته الهی‌، بشارت جهانی نواندیش‌، نوگرا و پایدار با تفکرات علمی و استدلالی بشر را داده و حکومت حکمت را بر جهان جاری می‌کند. در چنین دنیایی است که ارزش یک درصدی بر پایه شناخت‌، استدلال و آگاهی بیش از اطاعت صد درصدی بر پایه نگرش اسطوره‌ای به هر پدیده‌ای اعم از علم و شبه علم. در اینجا این سوال مطرح می‌شود که اصولا علم (با تعریف مشخص آن به معنای دانش منظم و نه هر نوع آگاهی) که تلاش شد مرزی میان آن و اسطوره ترسیم شود‌، چیست و چه الگوهایی وجود دارد که همین مفهوم نیز به شکل اسطوره‌ای نگریسته نشود. به عبارت دیگر‌ سوال این است که استدلال و استنتاج علمی چیست و چگونه می‌توان آن را به گونه‌ای نگریست که این فرآیند خود منجر به اعتقادات جزمی و اسطوره‌ای نشود و اصولا ملاکمان برای «علمی بودن» یک استدلال چیست‌؟ خواهیم دید که در جبهه علم نیز هنوز راه درازی در پیش است تا «تفکر علمی» بشر از پیرایه اسطوره‌ای زدوده شده و «دانش خالص» بشر بتواند حقایق جهان را آشکار ساخته و ملاک تشخیص مناسبی برای «علم» از «شبه علم» داشته باشد. ایمره لاکاتوش در مقاله‌ای که در سال ۱۹۷۷ میلادی با عنوان  علم و شبه علم  (SCIENCE AND PSEUDOSCIENCE) در کتاب خود با عنوان «مجموعه مقالات فلسفی» مطرح کرد، تلاش داشت که مرز مشخصی میان علم و شبه‌علم ترسیم کند. چندی پیش از وی و در سال‌۱۹۶۲‌ توماس کوهن با انتشار کتاب «ساختار انقلاب‌های علمی» نظریه نسبتا جدیدی در مقابل نظریه سنتی روش شناسی علمی (اثبات گرایی یاPOSITIVISM) و روش شناسی  کارل ریموند پوپر با عنوان ابطال گرایی مطرح کرد . در این بین‌، پل فایرابند در کتاب بر ضد‌روش با نام اصلی AGAINST METHOD که به پارسی نیز ترجمه شده وجود یک فرآیند ثابت و مستقل در روش شناسی علم را انکار و پیشنهاد کرده که از روشهای متعدد که هر کدام می‌تواند در جایگاه خود و در موضعی مشخص‌، تبیین‌کننده بخشی از واقعیات جهان باشد استفاده شود و به گفته وی اعتقاد یابیم که «علم نه خوب است و نه بد»‌. قبل از اینها نیز لودویک ویتگنشتاین در تنها اثر چاپ شده دوران حیاتش با عنوان «رساله منطقی–فلسفی» در سال‌۱۹۲۱‌ اعتقادات خود در زمینه نحوه توسعه دانش را بیان کرده بود(‌طبیعتا از سایر بزرگان این زمینه مانند مارتین‌هایدگر‌، امانوئل کانت‌، دیوید هیوم و برتراند راسل نیز نباید به سادگی گذشت.) در پس این نام‌های بزرگ چه حقیقتی نهفته است و این بزرگان علم و اسطوره را چگونه می‌بینند و چه چیز را علمی و چه چیز را غیرعلمی می‌دانند‌. این مقدمه نسبتا طولانی با هدف بیان دو موضوع ارائه شده است. اول این که نمی‌توان به‌طور حتم از مبانی خالص اقتصادی برای تبیین کامل اقتصاد جنگ و جنگ اقتصادی استفاده کرده و باید چارچوب و مدلی مفهومی برای آن از طریق همین مبانی و با حفظ اصول اقتصادی طراحی کرد زیرا درهرحال پدیده شناسی موضوع نیاز به استفاده ترکیبی از چندین اصول اقتصادی دارد. نکته دوم این که نباید با مشاهده جنگ اقتصادی یا شرایط کشورها در یک جنگ مبانی اقتصادی تحلیل اوضاع را نادیده گرفته و به ورطف روزمره نگری و تحلیل‌های خلاف مبانی اقتصادی پرداخت. آنچه مسلم است این موضوع می‌باشد که هریک از پدیده‌های مربوط به جنگ‌های اقتصادی و همچنین تحولات اقتصادی در زمان وقوع جنگ‌های نظامی الزاما باید با حفظ الگوهای نظری و مفهومی تعریف شده در علم اقتصاد تحلیل شود. هرچند که در اینجا قصد اسطوره‌سازی از علم اقتصاد مطرح نیست بلکه باید توجه داشت علم اقتصاد در هر شرایطی قادر به تبیین وضعیت موجود(چه در یک‌اقتصاد عادی و چه در یک‌شرایط جنگی) است و هوشمندی اقتصاددانان است که این چارچوب‌ها را غنا می‌بخشد. فراموش نباید کرد که کتاب بسیار مهم نظریه عمومی اشتغال، بهره و پول نوشته جان مینارد کینز که به نوعی یکی از مانیفست‌های اصلی نظریه‌های اقتصادی است دقیقا در شرایط جنگ جهانی دوم و پس از بزرگ‌ترین بحران مالی تاریخ اقتصادی جهان(بحران۱۹۲۹) منتشر شد. این امر نشان می‌دهد که بزرگترین درگیری نظامی تاریخ(جنگ‌جهانی‌دوم) و بزرگترین بحران تاریخ اقتصادی جهان (بحران۱۹۲۹) و حتی همزمانی این دو پدیده نه‌تنها اصول اقتصادی را زیر سوال نبردند بلکه بر‌عکس باعث استحکام مبانی نظری اقتصادی به شکلی دیگر و در چارچوب تحلیلی دیگری شدند. شاید تلاش جان مینارد کینز نیز همین بود که نشان دهد در دل این دو بحران همزمان و عظیم نیز می‌توان ردپای مناسبی برای نظریه‌های اقتصادی یافت. در این‌زمینه باید به نکات مهمی توجه داشت:

۱- اقتصاد جنگ درمقابل جنگ اقتصادی. در همین ابتدا باید توجه داشت که این دو باوجود ظاهر کلامی مشابه، دارای دو کارکرد و ساختار جدا بوده و حتی همزمانی این دو نیز نمی‌تواند بنیان‌های هر یک را با چالش مواجه کند. جنگ اقتصادی، دارای ابعاد مختلفی است که هر یک به نوبه خود دارای کارکردهای ویژه‌ای هستند. برای مثال، جنگ تعرفه‌ای یکی از بارزترین و مهم‌ترین انواع جنگ‌های اقتصادی است. این موضوع باوجود تاریخ مشخص در دهه‌های اخیر، با روی کار آمدن دولت جدید در آمریکا نمود و ظهور گسترده‌تری داشته است. یکی از تفاوت‌های جنگ اقتصادی با اقتصاد جنگ نیز در همین امر نهفته است که در اولی، تخاصم مشخصی میان دو کشور از نظر نظامی یا حتی سیاسی ممکن است مشاهده نشود ولی الزامات اقتصادی ایجاب می‌کند که جنگ اقتصادی مشخصی با عنوان جنگ تعرفه‌ای میان دویاچندکشور به وقوع پیوندد. حتی این امر ممکن است به خاطر کشور ثالث نیز واقع شود که نمونه آن تعرفه ۲۵‌درصدی دولت امریکا برای دوطرف تجاری ایران است. موضوع تحریم‌های یک‌یاچندکشوری و حتی بین‌المللی نیز در همین راستا تحلیل می‌شود. از طرف دیگر و درمقابل موضوع اقتصاد جنگ مقوله‌ای متفاوت است و به‌سازماندهی اقتصادی یک‌جامعه در شرایط جنگ نظامی مربوط خواهد بود. وقتی جنگ نظامی میان دویاچندکشور صورت می‌گیرد(مانند جنگ‌های جهانی‌اول‌ودوم و حتی جنگ اخیر امریکا و رژیم صهیونی دربرابر ایران) موضوع لجستیک اقتصادی و مدیریت اقتصادی کشور در شرایط جنگ برای کشورهای متخاصم(حمله‌کننده و حمله شده) مطرح خواهد شد. با درک تفاوت جنگ اقتصادی و اقتصاد جنگ باید بر این نکته تاکید کرد که درهردوحالت نباید مبانی تحلیل اقتصادی از دیدگاه نظری، مکاتب فکری، چارچوب‌های تخصصی و رهنمودهای اساسی در این‌زمینه نادیده گرفته شود.

۲- انتظارات تورمی. انتظارات تورمی و در حالت کلی موضوع انتظارات یکی از مشترکات دوپدیده اقتصاد جنگ و جنگ اقتصادی هستند و تفاوت این دو در سرعت پخش آثار انتظارات است به‌طوری‌که در شرایط اقتصاد جنگ سرعت پخش آثار اقتصادی پدیده انتظارات بسیار بیشتر از شرایط جنگ اقتصادی است. در شرایط جنگ اقتصادی نقش انتظارات ابتدا در ساختار روابط اقتصادی خود را نشان داده و با اثرگذاری بر روابط مالی، شاخص‌های اقتصادی و زیرساخت‌های فعالیت اثر خود را نشان می‌دهد. درواقع آثار انتظارات در شرایط جنگ اقتصادی درطول زنجیره‌ای از پدیده‌ها خود را نشان می‌دهد که هر یک از این پدیده‌ها برای وقوع نیازمند زمان خاص خود هستند. به‌طور مثال موضوع تحریم‌های اقتصادی ابتدا خود را در ساختار روابط مالی و سپس روی بخش حقیقی اقتصاد اثرگذار خواهد بود که هریک دارای بسامد زمانی خاص خود هستند و درنتیجه زمان اثرگذاری آنها در طول چنددوره(کوتاه یا بلند) صورت خواهد گرفت. درمقابل و در شرایط اقتصاد جنگی(وقوع نبرد نظامی) دوره اثرگذاری فرآیند انتظارات در طول زنجیره فعالیت‌ها بسیار کوتاه‌مدت خواهد بود و طبیعتا برنامه‌ریزی برای مدیریت انتظارات نیز باید در حلقه‌های زمانی کوتاه‌مدت تعریف شود.

۳- مسیرهای اثرگذاری. درمورد جنگ اقتصادی مسیر اثرگذاری پدیده‌ها روشن‌تر و مشخص‌تر می‌باشد زیرا درجنگ اقتصادی، موضوع جنگ(تعرفه‌ها، تحریم‌ها، محدودیت‌های صادرات و واردات و…) مشخص بوده و طرف‌های درگیر به روشنی می‌دانند که این جنگ در چه‌زمینه‌هایی با چه مشخصاتی، با چه ابعادی و با چه فرآیندهایی خواهد بود درحالی‌که در مدیریت اقتصادی در شرایط جنگ مسیرهای اثرگذاری بستگی تام به نحوه و استراتژی نبرد دوطرف دارد که برای هریک از طرفین قابل پیش بینی کامل نخواهد بود. این‌امر ایجاب می‌کند که موضوع مدیریت ریسک و حتی موضوع نظریه آشوب (CHAOS) در اقتصاد جنگ بسیار پررنگ‌تر و مهم‌تر باشد. در شرایط جنگ اقتصادی می‌توان گزینه‌های مدیریت جنگ را با طراحی گزینه‌های چندگانه(پلن بی، پلن‌سی و گزینه‌های محتمل دیگر) در نظر گرفته و بر مبنای همان اقدامات لازم را انجام داد ولی درشرایط اقتصاد جنگی سرعت تحولات به‌گونه‌ای است که بعضا باید درلحظه عکس‌العمل و برنامه ریزی لازم را انجام داد. برای مثال درمورد زیرساخت‌ها و زیربناهای اقتصادی(مانند راهها، فرودگاه‌ها، زیرساخت‌ها و شبکه‌های مالی، پالایشگاه‌ها، صنایع و مانند آن) جنگ اقتصادی مدت زمان بیشتری لازم دارد تا اثرگذاری خود را نشان دهد ولی درشرایط اقتصاد جنگ این امر حتی ممکن است در کمتر از یک‌روز به وقوع پیوسته و مشکلات زودهنگامی را فراهم کند. درواقع در این زمینه با ترکیبی پیچیده از سرعت و شدت اثرگذاری و ریسک بالا(به‌دلیل ناشناخته‌بودن مسیرهای اقدامات) مواجه خواهیم بود که نیازمند راهبردهای چابک و برنامه‌ریزی عملیاتی بیشتری است. نکته مهم در این‌زمینه با توجه به موضوع این مقاله آن است که در اینجا نیز باوجود پیچیدگی و سرعت بالای اتفاقات بازهم بنیان‌های فکری اقتصادی پاسخ سوالات عملیاتی خواهد بود و این‌امور به معنای نقض مبانی علم اقتصاد نیست.

۴- فرآیندها. براساس نظریه‌های اقتصادی تعیین پدیده‌های اقتصادی براساس عوامل بازار صورت خواهد گرفت. این امر در شرایط جنگ اقتصادی و همینطور در مورد اقتصاد جنگ نیز پایدار است ولی الگوی اجرایی آن در هر دوحالت متفاوت خواهد بود. عرضه‌وتقاضا در بازار تعیین‌کننده پدیده‌های اقتصادی است و درشرایط جنگ اقتصادی نیز همین اصول برقرار است و اتفاقا کشورهای متخاصم در جنگ اقتصادی، سعی می‌کنند براساس اصول اقتصادی به‌نبرد اقتصادی بپردازند. به‌عنوان مثال جنگ تعرفه‌ها دقیقا استفاده از ابزاری موثر در اقتصاد برای تضعیف کشوری دیگر خواهد بود و درنتیجه بازهم این موضوع متکی بر اصول اقتصادی است. در شرایط اقتصاد جنگ این موضوع به شکلی دیگر و شاید پنهان‌تر قابل مشاهده خواهد بود. وقتی زیربناهای اقتصادی در یک‌جنگ نظامی(شرایط اقتصاد جنگی) قرار می‌گیرند بازهم بخش‌های مالی، زیربنایی، شبکه بانکی، شبکه تولید، شبکه توزیع و مانند آن درمعرض آسیب قرار می‌گیرند ولی به‌دلیل آشکارتربودن حوزه نبرد نظامی، آثار اقتصادی در کوتاه‌مدت نمایان نشده و در بلندمدت خود را نشان می‌دهد. پس الگوی اثرگذاری زنجیره اقدامات اقتصادی درهردوحالت متفاوت خواهد بود ولی مبنای اصلی همان کارکرد مفاهیم و فرآیندهای اقتصادی است.

در یک‌جمع‌بندی کلی می‌توان گفت که جنگ اقتصادی فرآیندی بلندمدت و قابل برنامه‌ریزی است که براساس اصول بنیادین اقتصادی به اثرگذاری فرآیند جنگ اقتصادی در ابعاد مختلف آن مربوط می‌شود ولی درشرایط اقتصاد جنگی، فرآیندها و اثرگذاری اقدامات دارای بسامدهای کوتاه‌مدت بوده و دراینجا نیز مفاهیم و بنیادهای اقتصادی به‌صورت آشکار نمایان خواهد بود و درنتیجه درهردوحالت(جنگ اقتصادی و اقتصاد جنگ) متکی بر مبانی نظری اقتصادی هستند که خود را به‌شکل‌های متفاوت نشان می‌دهند و هریک نیاز به‌برنامه‌ریزی مناسب و متناسب با شرایط خاص خود براساس مبانی نظری اقتصاد دارند.

آخرین اخبار