جهان صنعت رنج خانواده‌های مینابی را بررسی کرد:

چهره هولناک جنگ

پویا اصل باغ
کدخبر: 622288
حادثه تلخ بمباران مدرسه شجره طیبه میناب منجر به جان‌باختن بیش از ۱۶۰ کودک و چند تن از کادر مدرسه شد و خانواده‌ها را در رنج و فقدان عمیقی فرو برد.
چهره هولناک جنگ

پویا اصل باغ- حادثه مدرسه شجره طیبه میناب را از هر زاویه که به آن نگاه ‌کنیم روایتی تلخ و طاقت‌فرساست؛ از خانواده‌ای که پس از چهل‌وچند روز هنوز به یافتن پیکر فرزندشان امید دارند تا پدری که علاوه‌بر داغ دو جگرگوشه‌اش، عزادار جان‌باختن همسرش نیز شده است. در روزهای ابتدایی درگیری، ابعاد فاجعه هنوز روشن نبود اما با گذشت ۴۰روز، روایت‌های بسیاری از خانواده‌ها و شهروندان مینابی درباره هدف قرار گرفتن این مدرسه منتشرشده که قلب هر انسانی را می‌فشارد. فارغ از هر نگاه و عقیده‌ای، چه موافق جنگ باشید چه مخالف نمی‌توان انکار کرد که این رخداد جنایتی علیه انسانیت و بی‌اعتنایی به‌وجدان بشری بوده است. جان‌باختن ‌به‌یک‌باره بیش از ۱۶۰‌کودک و تعدادی از کادر مدرسه که نقشی در درگیری‌ها نداشتند، خود واقعه‌ای هولناک و تامل‌برانگیز است. در جست‌وجوهایی که در این اینترنت قطع‌شده داشتم، به روایت یکی از خانواده‌های مینابی برخوردم که با خواندن آن معنای واقعی رنج را دریافتم. پدری روایت می‌کند از روزی که پیکر همسر و فرزندش را کنار یکدیگر یافت. حتی تصور این حادثه برای بسیاری سخت و جانکاه است.

پیکر بی‌سر دختر کوچولو

این پدر که در حادثه مدرسه میناب دو کودک و همسرش را از دست داده در فضای مجازی روایت می‌کند: آخرین شبی که خانه بودم تا دیروقت با هم حرف زدیم و برای آینده زندگی خودمان و بچه‌ها با هم نقشه‌ها کشیدیم. خیلی همدیگر را دوست داشتیم اما حیف عمر خوشبختی‌مان خیلی کوتاه بود. من نجار هستم و در شهری دورتر از میناب کار می‌کنم. زمان حادثه هم یک هفته‌ای می‌شد که به خانه نیامده بودم و قرار بود دوشنبه یا سه‌شنبه همان هفته چند روزی به خانه بگردم و در کنار خانواده باشم که انفجارهای مرگبار آن روز وحشتناک، دستانم را برای همیشه از فرزندان و همسرم کوتاه کرد. همسرم روز حادثه به دنبال بچه‌ها رفته بود و احتمالا طبق عادت، اول از در پشتی وارد شده و به محیا گفته بود که بیا پایین تا با برادرت علی به خانه برگردیم اما مرگ زودتر از محیا دست‌هایش را گرفت و احتمالا هنوز ۱۰قدم هم برنداشته بود که موشک اول را زدند و دست در‌ دست با پسرک بیچاره زیرآوار ماندند. محیا هم با همین انفجارها از طبقه بالای مدرسه به پایین پرتاب شده و بین آوار کل ساختمان مدفون شد. من آن روز در شهرستان شیفت بودم و چند ساعت بعدش از طریق همکاران ‌دور و برم متوجه شدم که چه اتفاقی در مدرسه افتاده البته اول گفتند که درمانگاه مجاور مدرسه را زده‌اند.

این پدر اضافه می‌کند: بعد از سه،چهار ساعت  متوجه شدم که مدرسه مورد اصابت بمباران دشمن قرار گرفته است. هرچه به همسرم زنگ می‌زدم گوشی‌اش در دسترس نبود و می‌گفتم شاید حالا به‌خاطر این اتفاق آنتن منطقه قطع شده است. حدود سه ساعت بعد که موفق شدم با برادرم تماس بگیرم، به من گفت که ماشین توی حیاط مدرسه زیرآوار است و آنجا فهمیدم که مدرسه مورد حمله قرار گرفته و احتمالا بچه‌های من هم داخل مدرسه بوده‌اند اما هنوز مطمئن نبودم. فقط به برادرم می‌گفتم توی جمعیت را بگردید شاید زن و بچه‌های من از مدرسه بیرون آمده باشند و ماشین آنجا مانده باشد. آنتن خیلی ضعیف بود و به او سپردم هر وقت پیدایشان کرد به من پیام بدهد.

تکه‌تکه شدن جگرگوشه‌ها

این پدر افزود: باور نمی‌کردم بچه‌های من و همسرم هم تکه‌تکه شده باشند. الان هم پیامک‌های برادرم توی گوشی هست که گفته بود فقط ماشین توی حیاط زیر آوار است و هنوز پیدایشان نکردیم. شیفت کارم که تمام شد به سمت میناب راه افتادم. راه طولانی بود و من قبل ظهر به مدرسه رسیدم. برادرم می‌گفت وضع خیلی خیلی خراب است. دارند تکه‌هایی از بدن بچه‌ها را از زیرآوار درمی‌آورند ولی باز من از همسر و بچه‌هایم دور می‌دیدم که آنها هم تکه‌تکه شده باشند و باورم نمی‌شد. مدرسه دو در داشت، در جلویی پسرانه بود که کلاس‌هایشان در طبقه همکف قرار داشت و دخترها هم از در پشتی تردد می‌کردند و به طبقه بالا می‌رفتند. البته یک در مشترک در بخش وسط طبقه همکف وجود داشت. همیشه وقت‌هایی که خانه بودم با همسرم به دنبال بچه‌ها می‌رفتیم که آنها را از مدرسه بیاوریم. آن روز هم به عادت همیشه من از در اول که وارد کلاس‌های پسرانه می‌شد وارد شدم و تمام تصوراتی که تا آن موقع داشتم از ذهنم پاک شد.

وی توضیح می‌دهد: تا آن لحظه فکر می‌کردم بچه‌ها یک جایی زیر آوار گیر کرده و منتظرند تا یکی بیاید و نجاتشان بدهد اما وقتی آن صحنه را دیدم، آوار روی زمین فرش شده بود و هیچ راه هوا و روزنه‌ای نداشت که مثلا بگوییم کسی آنجا زیر آن آوار بتواند نفس بکشد یا تقلا کند که بیایند و نجاتش بدهند و آن لحظه با خودم گفتم که بچه‌های من و همسرم هم قطعا زیر همین خاک و سنگ‌هایی هستند که به زمین چسبیده بودند. هر دو معلم بچه‌ها هم در این انفجارها کشته شدند. روز دوم جست‌وجوی پیکرها بود که بچه‌های هلال‌احمر، دو تکه از بدن همسرم (یک مچ پا و یک دست) و یک دست از پسرم علی را در کنار هم پیدا کردند. پیکر همسرم را از طریق حلقه ازدواجمان که همیشه در دستش بود شناسایی کردم. بقایای پیکر پسرم هم که روی پیکر مادرش و جای مدادرنگی‌هایش هم در دستش بود. نصفی از این جامدادی هم سوخته بود. مدادهایی را هم که از جامدادی او درآوردیم، برای خود علی بود. اسمش را نوشته و روی تک‌تک مدادها چسبانده بودیم. احساس می‌کنم علی و مادرش در نزدیک‌ترین نقطه به محل اصابت موشک قرار داشتند چون هم بدنشان سوخته و هم اینکه چیزی از پیکرشان نمانده بود.

شناسایی از روی انگشتر و النگو

تنها بازمانده آن خانواده همچنین روایت می‌کند: عصر روز سوم بود که پیکر دخترم، سومین گمشده‌ام را هم توی سردخانه‌ای که پیکر دیگر بچه‌ها را نگهداری می‌کردند از روی النگو و انگشتری که توی دستش بود شناسایی کردم. پیکر دخترم هم کلا له شده بود و فکر کنم سر هم روی بدنش نبود چون آن لحظه من هرچه نگاه می‌کردم سر محیا را ندیدم. پیکر دخترم دیگر شکل عادی و فرم طبیعی نداشت و متلاشی شده بود. تا پیکر محیا را ببینم، دو تا سالن پر از جنازه را دیدم و دور زدم. حداقل ۹۰پیکر را درون کاورها دیدم‌ تا به محیا رسیدم البته پیکر که نه فقط برخی بدن‌ها سالم بود و مابقی فقط تکه‌هایی از بدن بچه‌های طفل معصوم باقی مانده بود.

وی ادامه داد: آنجایی بیشتر اذیت می‌شدم که لابه‌لای آن استخوان‌ها، لابه‌لای آن انگشت‌ها و تکه‌های بدن بچه‌ها دنبال پیکر دخترم بودم. خیلی وضعیت بدی حاکم بود، وضعیت بقایای پیکرهایی که در سردخانه بودند، آنقدر بد بود که در برخی موارد حتی نمی‌توانستم تشخیص بدهم که کدام تکه بدن است. من لابه‌لای آنها می‌گشتم و می‌گفتم شاید انگشتر محیا در دستش باشد و توی آن انگشت‌ها بتوانم انگشت دست محیا دخترم را پیدا کنم. بین تکه‌ بدن بچه‌ها را که گشتم یک آن بلند شدم و به آخر سالن سردخانه نگاه کردم، حسی به من می‌گفت باید بروم و آنجا را بگردم. رفتم انتهای سالن، در کنج سالن دو،سه تا پیکر روی همدیگر چیده بودند. کاور اولی را که باز کردم و کنار زدم اولین چیزی که دیدم دست محیا بود، همان دستی که گفتم النگو و انگشتری دخترم را در خود گرفته بود و به‌خاطر اینکه مطمئن شوم با پیکرهای دیگر جابه‌جا نشده باشد عکس‌هایی که از آنها داشتم را با النگو و انگشتر آن دست بریده تطبیق دادم. خودش بود؛ دست دخترم محیا.

جای خالی همسر و فرزندانم

این پدر در پایان با افسوس و قلبی آکنده گفت: وارد خانه ما که می‌شوی اولین اتاق، اتاق محیا و علی قرار دارد. لباس راحتی بچه‌ها، تخت‌های خالی‌شان، عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایشان جلوی چشمم هستند و حالا دیدنشان بیشتر از همیشه دلتنگم می‌کند و امیدوارم خدا به حال ما پدر و مادرهای مینابی رحم کند. جای خالی همسرم و بچه‌ها سوال پرابهامی است که هنوز برای خودم هم حل نشده و نمی‌دانم چرا آن اتفاق باید برای بچه‌های بی‌گناه ما بیفتد. من و همسرم به واسطه خاله همسرم که همسایه ما بودند، همدیگر را شناختیم و البته قبل از ازدواج  ارتباطی با هم نداشتیم اما همیشه یک حس خوب درونی به هم داشتیم و هرکدام در دلمان دعا کره بودیم که با هم ازدواج کنیم بدون اینکه با هم حرفی زده باشیم.

بعد از خواستگاری و ازدواج وقتی راحت حرف‌هایمان را زدیم دیدیم که چقدر این حس خوبی که به هم داشتیم همزمان و مشترک بوده است. همسرم خیلی زن خوبی بود و حال من خیلی کنارش خوب بود. حدود ۱۰‌سال با هم زندگی کردیم و لحظات عاشقانه در زندگی‌مان زیاد داشتیم و از همه قشنگ‌تر که خیلی در ذهنم مانده همان حرف‌های شب آخرمان است که کلی با هم درد دل کردیم. معمولا آخرین شب قبل از شیفت را زود می‌خوابیدم که صبح به موقع در سرکارم حاضر شوم اما نمی‌دانم آن شب چه شد که تا نزدیک صبح با هم حرف زدیم.

تنها یک برگ از هزاران روایت

آنچه خواندید تنها برگی از هزاران روایت زندگی‌هایی است که در این ۴۰روز اخیر بر اثر حملات مستقیم از هم پاشیدند. به‌راستی چگونه می‌توان عمق چنین فاجعه‌ای را برای دیگران بازگو کرد تا بتوانند آن را درک کنند؟ تلخی نابودی این مدرسه چنان سنگین است که حتی کلمات نیز توان بیانش را ندارند. نمی‌دانم از کدام روایت بنویسم و کدام را بازگو کنم. از پیکر پسر کوچکی که هنوز پس از این همه روز یافت نشده یا از داغ پدری که برای پیدا کردن جگرگوشه‌اش ناچار بود پیکر آن همه کودک معصوم را بررسی کند. به‌راستی این تلخی چه زمانی پایان می‌یابد؟ خداوند به همه فرزندان، کودکان، نوجوانان و جوانان این سرزمین سلامتی و تندرستی عطا کند.

آخرین اخبار