پایان جنگ ایران-آمریکا کجاست؟
جهان صنعت– نشست ژنو در شرایطی برگزار شد که دوطرف با محاسبات متناقض وارد اتاق مذاکره شدند. ایران ازیکسو میگوید دنبال پایان دیپلماتیک بنبست است اما ازسوی دیگر نشانهای از تمایل جدی برای عقبنشینی دربرابر غرب نشان نمیدهد. آمریکا نیز در ظاهر به گفتوگو تن میدهد اما پشتصحنه این گفتوگو استقرار دههاشناور و هواگرد نظامی در منطقه است؛ استقراری که پیام آمادگی برای حمله را منتقل میکند و سطح تهدید را از حالت معمول مذاکرات خارج میکند.درهمیننقطه اختلاف بر سر دستور کار به مسالهای تعیینکننده تبدیل میشود. روایت آمریکایی از مذاکرات چندمحوری است: آینده برنامه هستهای ایران، آینده توان موشکی بالستیک و نقش نیروهای نیابتی در منطقه. روایت ایران محدودتر است یعنی تمرکز صرف بر پرونده هستهای و رد محدودسازی توان موشکی با استدلال حاکمیت و حق دفاع از خود. تلاقی این دونگاه فقط در یک نقطه اتفاق میافتد آنهم برنامه هستهای بوده اما حتی در همین نقطه مشترک نیز خروجی قابل قبول روشن نشده است.این ابهام وقتی جدیتر میشود که آمریکا از خلع سلاح کامل صحبت میکند و ایران آن را رد میکند. درنتیجه مشکل فقط اختلاف بر سر موضوعات مذاکره نیست بلکه مشکل اساسیتر این است که هیچ تصویر عمومی و مشخصی از اینکه اگر ایران چه کاری انجام دهد بحران فروکش میکند ارائه نشده است. در ادبیات سیاستگذاری فقدان تعریف آستانه توافق یعنی نبود مسیر خروجی؛ همان مسیری که نشان دهد چگونه میتوان از لبه درگیری فاصله گرفت.
فاصلهگرفتن از الگوی۲۰۱۵؛ وقتی زمان و جزئیات کم است
تفاوت مهمی میان این گفتوگو و مذاکرات مفصل گذشته دیده میشود: فقدان عمق فنی و زمان کافی برای رفتن به جزئیات. در تجربه۲۰۱۵ روند گفتوگوها ماهها طول کشید و سطح مذاکرات تاحدی تخصصی بود که حضور چهرههای فنیِ مرتبط با جزئیات برنامه هستهای ضروری به نظر میرسید اما در وضعیت فعلی مذاکره بهگونهای تصویر میشود که انگار با «زمان کمتر» و «موضوعات بیشتر» قرار است به نتیجه برسد؛ ترکیبی که معمولا فاصلهها را کم نکرده بلکه آنها را برجستهتر میکند.همین خلأ جزئیات امکان ارزیابی پیشنهادهای میانی را هم از بین میبرد. برای مثال اگر ایران پیشنهاد محدودسازی برنامه برای سهتاپنجسال را مطرح کند معلوم نیست آمریکا آن را قابل قبول میداند یا نه چون موضع رسمی اعلامشده چنین گزینهای را رد میکند. وقتی دامنه مصالحه از قبل محدود باشد و همزمان زمان کافی هم برای چانهزنی فنی وجود نداشته باشد مذاکره بیشتر شبیه شمارش معکوس میشود تا فرآیند حلوفصل.در همین بستر یک واقعیت کلیدی بارها خود را نشان میدهد. اقدام نظامی حتی اگر ضربه سنگینی وارد کند بهتنهایی مساله هستهای را حل نمیکند. حتی اگر تاسیسات آسیب ببینند اراده و دانش باقی میماند، دانشمندان حذف نمیشوند و انگیزه سیاسی برای بازسازی میتواند پابرجا بماند. افزون بر این روایت نابودی کامل در عمل با نشانههایی از تداوم ظرفیت و حتی بازسازی آسیبها در تضاد قرار میگیرد. نتیجه آنکه اگر هدف نهایی جلوگیری از تهدید هستهای است گفتوگو و تعریف سازوکارهای محدودسازی اجتنابناپذیر میشود.
پنتاگون دنبال هدف است
بخش حساس ماجرا آنجاست که نگرانی از نبود هدف روشن از سطح تحلیلگران و رسانهها فراتر میرود و به ادبیات درون ساختار نظامی نزدیک میشود. از نگاه فرماندهان نظامی پرسش اصلی قبل از هر عملیات این است: چرا داریم این کار را میکنیم؟ هدف چیست؟ پایان جنگ چگونه تعریف میشود؟ برای چه نتیجهای قرار است هزینه انسانی بدهیم یا تحمیل کنیم؟ در منطق آموزش نظامی این پرسشها سیاسی به معنای سطحی کلمه نبوده بلکه استراتژیک هستند. چون بدون تعیین این موضوعات برنامهریزی نظامی به حرکت در تاریکی تبدیل میشود: ابزار هست اما مقصد مشخص نیست.همینجاست که پیامهای غیرمستقیم اهمیت پیدا میکنند. فرماندهان ارشد معمولا به جای مطالبه علنیِ استراتژی درباره محدودیتها حرف میزنند: ذخایر مهمات، وضعیت اتحادها، ظرفیت پشتیبانی و ریسکهای مرتبه دوم و سوم. این زبان قید و بندها در واقع راهی برای هشداردادن است. اگر قرار است عملیات کوتاه و محدود باشد برخی محدودیتها کماهمیتتر میشوند اما اگر قرار است درگیری طولانی شود کمبودها و فرسایشها تعیینکننده خواهند شد.در کنار مهمات مساله اتحادها نیز مطرح است. اگر آمریکا در وضعیت مطلوب راهبردی نیست و همزمان حمایت متحدان هم روشن نشده باشد عملیات نظامی به سمت انزوا میل میکند. نشانههای میدانی هم این تصویر را تقویت میکند. برخی شرکای منطقهای نگران تلافی ایران هستند و نمیخواهند هواگردهای آمریکا از پایگاههایشان عملیات انجام دهند. در چنین شرایطی حتی اگر تبادل اطلاعات وجود داشته باشد چتر عملیاتی و سیاسیِ یک ائتلاف گسترده دیده نمیشود و عملیات بیشتر آمریکامحور باقی میماند.
مقیاس نیروها بزرگ است اما شبیه۲۰۰۳ نیست
در توصیف آرایش نظامی فعلی دوگزاره همزمان مطرح میشود. این یکی از بزرگترین تجمعهای نظامی از۲۰۰۳ به این سو است اما همتراز۲۰۰۳ نیست. از نظر عددی تصویر ارائهشده شامل دو ناو هواپیمابر بیش از ۱۲۰هواگرد و پهپاد و حدود ۴۰هزار نیروی زمینی در منطقه است اما در آستانه تهاجم۲۰۰۳ به عراق مقیاس بسیار بزرگتر بود یعنی پنجناو هواپیمابر، چندبرابر هواگرد و حدود ۱۷۰هزار نیروی آمریکا و متحدان برای عملیات زمینی.اینتفاوت درمقیاس معنای عملیاتی مهمی دارد. تغییر رژیم با اشغال زمینی درقالب کلاسیک با این سطح نیرو قابل تصور نیست. پس دامنه سناریوهای محتمل بیشتر به عملیات هوایی و موشکی محدود میشود: سرکوب پدافند هوایی، حمله به اهداف هستهای، حمله به زیرساختهای موشکی و دفاعی و در سناریوهای گستردهتر، ضربه به مراکز فرماندهی و ارتباطات. همین تنوع سناریوها اما دوباره ما را به همان مشکل برمیگرداند. بدون هدف روشن نمیدانیم کدام پروفایل عملیاتی قرار است انتخاب شود و موفقیت دقیقا چه تعریف دارد.ازسوی دیگر فرضیه اتکا به نمایش قدرت برای وادارسازی ایران به تسلیم نیز با تردید مواجه میشود. اگر ایران برنامه هستهای را تهدیدی وجودی تلقی کند ممکن است حاضر باشد هزینههای سنگینتری بدهد تا آن را حفظ کند. این اختلاف در آستانه تحملِ تلفات و هزینهها منطق فشار را پیچیده میکند. حتی اگر حضور نظامی بهعنوان اهرم آغاز شده باشد حجم آن بهقدری بزرگ توصیف میشود که بیشتر به آمادگی برای عمل شباهت دارد تا صرفا تهدید برای چانهزنی.
فوریت از کجا آمده و سیگنال جنگ چیست؟
یک سوال کلیدی که پاسخ روشنی برایش ارائه نمیشود فوریت اکنون است. مجموعهای از رخدادها کنار هم قرار گرفتند. اعتراضات، پیامهای حمایتیِ لفظی، حرکت ناوگروهها و سپس چرخش به سمت گفتوگو اما اینکه چرا این مسیر با چنین شتابی به آستانه درگیری نزدیک شده بهصورت شفاف تبیین نشده است. همین ابهام برداشت اهداف شناور از تخریب ظرفیت هستهای تا حمایت از معترضان تا تغییر رژیم را تقویت میکند.
در این فضای مبهم توجه به نشانههای میدانی برای تشخیص نزدیکشدن به حمله اهمیت پیدا میکند. یکی از معدود نشانههای عینی که بهعنوان علامت قریبالوقوع بودن عملیات مطرح میشود تخلیه یا جابهجایی نیروهای غیرضروری از پایگاههاست؛ حرکتی که میتواند تنها ساعتها قبل از آغاز ضربه رخ دهد. چنین نشانهای از آن جنس سیگنالهایی است که کمتر به بیانیههای سیاسی وابسته بوده و بیشتر به منطق حفاظت عملیاتی متکی است.نگرانی اصلی پنتاگون نه صرفا قدرت ایران یا هزینههای یک عملیات بلکه خطر ورود به مسیری بوده که خروج از آن تعریف نشده است. وقتی تصمیمگیر سیاسی انعطافپذیر و متغیر توصیف میشود و در عین حال اعتبار و تصویر برایش اهمیت دارد ریسک تشدید پلهای افزایش مییابد یعنی هرگام ناکام با چکش بزرگتر پاسخ داده شود و نه با بازنگری در هدف.
