ویرانی؛ ارمغان جنگ برای تمدن
پویا اصل باغ- جنگ همواره ویرانترین چهره را بر یک کشور چیره کرده است. طی ۴۰روز جنگ اسفندماه، نه بیمارستان نه منزل مسکونی نه مدرسه، هیچکدام در امان نبودند. یکی از تاسفبارترین اتفاقی که در این دوران به وقوع پیوست، هدف قرار دادن میراث تاریخی کشور بود. از تهران گرفته تا اصفهان، از کاخ گلستان گرفته تا عمارت چهلستون، سنگرشکنها و موشکها آسیب جدی به میراث تاریخی ایرانزمین وارد کردند. طبق پروتکلهای بینالمللی، طرفین درگیری باید نسبتبه رعایت و موازین جنگ از هدف قرار دادن آثار تاریخی، مدرسه، بیمارستان و…. پرهیز کنند. میراث فرهنگی، شناسنامه هر تمدنی است، گواه هویت، تاریخ و فرهنگی که نسل به نسل منتقل شده است. حال تخریب این آثار در خلال جنگ، سبب قطع ریشههای هویتی یک ملت و زدودن خاطرات مشترک جمعی میشود.
جغرافیای زخمی
براساس آخرین برآوردهای وزارت میراث فرهنگی، گردشگری و صنایعدستی از نخستین روز جنگ اسفندماه تاکنون در ۲۰استان کشور خساراتی به ۱۴۹ اثر تاریخی و فرهنگی وارد شده است. در این میان، استانهای تهران، اصفهان و کردستان بهترتیب با ۷۰، ۲۷ و ۱۳اثر، بیشترین تعداد آثار تاریخی آسیبدیده را داشتهاند. خوزستان، کرمانشاه، لرستان و قم بهترتیب با ۱۲، ۵، ۴ و ۳ اثر از دیگر استانهای بودهاند که متحمل بیشترین آسیبهای ناشی از جنگ شدهاند. طبق اعلام وزارت میراث فرهنگی، گردشگری و صنایعدستی، ۷۴ اثر در اثر موج انفجار، ۴۲ اثر در نتیجه اصابت به حریم و ۳۳ اثر به دلیل اصابت عرصه، آسیب دیدهاند.
ریشهها؛ از خاک تا آوار
این مساله جدای از بحثهای معماری و فرهنگی و… تبعات اجتماعی بسیاری را نیز به همراه دارد. مصطفی آبروشن، جامعهشناس در این باره به «جهانصنعت» میگوید: بهطور کلی جنگ بهعنوان یک بحران شدید، ساختارهای اجتماعی و فرهنگی جامعه را استحاله میکند و میراث فرهنگی را در معرض خطرات جدی قرار میدهد. یکی از مهمترین عوامل، فروپاشی نهادهای حاکمیتی و امنیتی است که معمولا از اماکن تاریخی محافظت میکنند؛ وقتی نظم عمومی از بین میرود، غارت و تخریب عمدی یا تصادفی میراثها افزایش مییابد. همچنین جابهجایی اجباری جمعیت و آوارگی مردم باعث میشود که حافظان سنتها و دانش بومی دیگر نتوانند از میراثهای محلی مراقبت کنند زیرا در این شرایط اولویت جامعه از حفظ فرهنگ به بقای فیزیکی تغییر میکند به طوری که توجهات به سمت نیازهای اولیه معطوف میشود. علاوه بر این جنگها اغلب با تخریب زیرساختها همراه هستند که میتواند به بناهای تاریخی نیز آسیب بزند یا دسترسی به آنها را غیرممکن کند. نا گفته نماند تخریب هویت فرهنگی بهعنوان یک استراتژی جنگی برای تضعیف روحیه دشمن عموما انجام میشود که پیامدهای آن برای نسلهای آینده بسیار سنگین خواهد بود. وی افزود: در جنگهای اخیر و حتی در سطح تهدیدات، اگر فرض را بر عامدانه بودن حملات به نمادهای فرهنگی بگذاریم، باید آن را بخشی از دکترین فشار حداکثری روانی دانست. انتخاب آگاهانه مکانهای تاریخی یا فرهنگی بهعنوان هدف، پیامی روشن دارد؛ ضربه به گذشته برای تضعیف حال و آینده. چنین اقداماتی از منظر جامعهشناسی سیاسی، کوششی برای بیثباتسازی هویت ملی و ایجاد شکاف در انسجام اجتماعی است. تخریب عامدانه نمادهای فرهنگی، جامعه را با نوعی تحقیر تاریخی مواجه میکند؛ احساسی که میتواند به خشم جمعی، بیاعتمادی گسترده و رادیکالیزهشدن گفتمانها بینجامد. افزون بر آن، این حملات هزینههای اقتصادی و گردشگری را افزایش میدهد و بازسازی را به فرآیندی طولانی و پرهزینه تبدیل میکند. بنابراین مساله فقط نابودی یک بنا نیست بلکه حملهای چندلایه به روان جمعی، اقتصاد فرهنگی و سرمایه اجتماعی کشور است. در چنین شرایطی هر سنگ فروریخته، حامل پیامی سیاسی است و هر ترک در دیوار یک بنای تاریخی، شکافی در حافظه مشترک تلقی میشود.
او گفت: آسیبدیدگی میراث فرهنگی در مناطق جنگزده، تاثیرات روانی عمیقی بر ساکنان بر جای میگذارد زیرا بناها، محوطهها و آثار تاریخی صرفا ساختارهای مادی نیستند بلکه حامل معنا و حافظه جمعی هستند. با تخریب آنها مردم احساس میکنند بخشی از گذشته و هویتشان نابود شده است؛ این آسیب روانی بهویژه در نسل جوان بهصورت احساس بیریشگی، بیاعتمادی تاریخی و ازخودبیگانگی فرهنگی بروز میکند. از منظر روانشناسی اجتماعی، نابودی میراث فرهنگی موجب گسست پیوند میان فضا، خاطره و تعلق میشود و افراد دیگر نمیتوانند هویت خویش را در موقعیت مکانی بازنمایی کنند.
خشونت علیه حافظه جمعی
آبروشن هدف قرار دادن میراث تاریخی را مصداق خشونت علیه حافظه جمعی توصیف کرد و افزود: جامعهشناسان پدیده هدف قرار دادن عامدانه میراث فرهنگی را مصداق روشن خشونت نمادین و پاکسازی حافظه جمعی میدانند؛ راهبردی که هدف آن حذف شواهد عینی تداوم تاریخی یک ملت است. در این چارچوب، تخریب نمادهای فرهنگی نوعی مهندسی معنایی بهشمار میرود. اگر نشانههای عینی گذشته از میان بروند، روایتهای جایگزین آسانتر تحمیل میشوند. نظریههای مربوط به حافظه جمعی نشان میدهد که هویت ملی بدون نقاط ارجاع مادی، بهشدت آسیبپذیر میشود. بنابراین حمله به میراث فرهنگی، کوششی است برای بازنویسی تاریخ از طریق حذف اسناد موجود آن. این اقدام پیامد روانی مضاعفی نیز دارد زیرا جامعه احساس میکند نهتنها امنیت فیزیکی بلکه منزلت تاریخیاش نیز هدف قرار گرفته است. از منظر تحلیلی، چنین رفتاری نشاندهنده درک عمیق دشمن از کارکرد نمادهاست. او میداند که برای تضعیف یک ملت کافی نیست شهرهایش را تهدید کند باید حافظهاش را نشانه برود. به همین دلیل جنگ فرهنگی خطرناکترین شکل درگیری است زیرا میدان آن ذهن و معناست.
وی توضیح داد: تخریب میراث فرهنگی در جنگ بهصورت همزمان آثار کوتاهمدت و بلندمدتی بر روان، اجتماع و هویت جامعه ایرانی دارد. در کوتاهمدت شوک روانی ناشی از نابودی میراث ملی احساس ناامنی و خشم اجتماعی را تقویت میکند. افکار عمومی این اقدام را نوعی توهین به تاریخ مشترک تعبیر میکند و گاه در قالب ملیگرایی احساسی یا تسلیمپذیری فرهنگی بروز مییابد. از نظر اجتماعی، کاهش گردشگری، مهاجرت نخبگان محلی و افت سرمایه اجتماعی از پیامدهای فوری است. اما در بلندمدت خطر اصلی در فراموشی تدریجی و عادیسازی تخریب نهفته است زیرا نسلهای بعدی بدون آشنایی مستقیم با آثار از بینرفته، ارتباط عاطفی با گذشته را از دست میدهند. این وضعیت زمینهساز بحران هویت فرهنگی میشود یعنی جامعه خود را صرفا از طریق گفتمانهای سیاسی یا اقتصادی تعریف میکند نه تاریخی و تمدنی. بنابراین پیامد نهایی چنین خسارتهایی فروکاهی حافظه تاریخی و تضعیف انسجام ملی است که در صورت نبود سیاستهای فرهنگی ترمیمی، میتواند به شکاف بین نسلها و کاهش اعتماد به نهادهای میراثی بینجامد.
صدای بیصدای بناها
آبروشن اضافه کرد: نابودی یا آسیب دیدن یک اثر تاریخی مستقیما ساختار احساس تعلق و همبستگی اجتماعی را متزلزل میکند زیرا آن اثر معمولا نقطه ثقل حافظه جمعی است. در جامعهشناسی مکان، بناهای تاریخی را تبلور هویت فضایی میداند؛ جایی که انسان از طریق آن احساس می کند به تاریخی طولانیتر از عمر خود پیوند خورده. وقتی این پیوند گسسته میشود، افراد نهتنها ریشه تاریخی که احساس تعلق مکانی را از دست میدهند. در سطح جمعی از میان رفتن آثار نمادین باعث افت همبستگی ملی میشود زیرا جامعه دیگر نشانههای ملموس وحدت فرهنگی خود را نمییابد. پژوهشها نشان دادهاند که در جوامع پساجنگ، بازسازی فیزیکی میراث تنها زمانی موثر است که همزمان بازسازی عاطفی آن صورت گیرد یعنی مردم دوباره بتوانند آن مکان را بخشی از خود بدانند. اگر چنین بازشناسی عاطفی انجام نشود، نتیجه نوعی گسست فرهنگی است که به بیهویتی، فردگرایی شدید و ضعف همدلی اجتماعی منجر میشود بنابراین حفظ آثار تاریخی در اصل حفظ رمزگان تعلق و اعتماد جمعی است.
تاریخ؛ قربانی سیاست
آب روشن گفت: میزان پیوند عاطفی جامعه امروز با آثار باستانی ایران پیچیده و دوگانه است. از یکسو در ناخودآگاه جمعی، نوعی احترام و شور هویتی نسبت به میراث کهن وجود دارد. نمود آن را در واکنش مردم به تهدید یا تخریب آثار میتوان دید اما از سوی دیگر در زندگی روزمره و آموزش عمومی، این آثار اغلب بهصورت مفاهیمی انتزاعی و جدا از زیست اجتماعی معاصر معرفی میشوند. نتیجه آن شده که برای بخشی از جامعه، میراث باستانی بیشتر بهعنوان دارایی تاریخی دولت تلقی میشود تا بخشی از زندگی ملموس مردم. این گسست عاطفی ریشه در ضعف آموزش فرهنگی، تمرکزگرایی نهادی و اقتصادیشدن نگاه به میراث دارد. با این حال پژوهشهای میدانی نشان میدهد هرگاه مردم احساس کنند در حفاظت مشارکت دارند مثلا در پروژههای مرمت محلی یا فعالیتهای گردشگری جامعهمحور، پیوند عاطفی بهسرعت احیا میشود. بنابراین میراث تاریخی تنها زمانی از بیگانگی خارج میشود که به عنصر زنده در فرهنگ معاصر بدل گردد، نه یادگاری صرف از گذشته.
روزی روزگاری ایران
این جامعهشناس در پایان با ارزشمند دانستن آثار تاریخی ایران، این میراث را اینگونه توصیف کرد: میراث و تاریخ کهن ایران زمین را میتوان بهمثابه شبکهای زنده از روایتها، هنرها و اندیشهها توصیف کرد که لایههای مختلف تمدن انسانی را در خود تنیده است. از نخستین شهرهای ایلامی تا شکوه هخامنشی، از معماری ساسانی و ادبیات اسلامی تا هنر قاجار و معاصر، مجموعهای از استمرار و سازگاری فرهنگی شکل گرفته که نشان میدهد هویت ایرانی حاصل تضادها و تعاملهاست نه تقابلها.
این میراث فقط در بناها و اشیا خلاصه نمیشود بلکه در زبان، آئین، موسیقی و شیوههای زیستن تداوم دارد. جامعهشناسان از آن بهعنوان «سرمایه فرهنگی تاریخی» یاد میکنند که کارکردی دوگانه دارد: هم حافظه مشترک را بازتولید میکند و هم امکان گفتوگو با آینده را فراهم میسازد. حفاظت از این میراث در اصل پاسداری از بنیانهای معنا در جامعه است زیرا هر ملتی که حافظه تاریخی خود را از دست دهد، محکوم به بازسازی سطحی هویت خویش خواهد بود. تاریخ ایران، داستان تداوم معنا در برابر انقطاع و فراموشی است.
