هم‌زیستی تلخ مرگ و امید

گروه جامعه
کدخبر: 623829
امدادگران در دل جنگ، ضمن نجات جان افراد، با رنج‌های روانی و فقدان‌های تلخ مواجهند، اما برخی با تغییر نگاه به جنگ، واقعیت را راحت‌تر می‌پذیرند.
هم‌زیستی تلخ مرگ و امید

جهان صنعت- در دل شب‌های پراضطراب و روزهای خاک‌آلود جنگ، جایی که صدای انفجار با فریاد کمک درهم می‌آمیزد امدادگران بی‌وقفه در خط مقدم نجات ایستادند؛ انسان‌هایی که در میان آوار و اندوه همزمان شاهد تلخ‌ترین فقدان‌ها و معجزه‌آساترین نجات‌ها هستند.

در تاریکی شب، میان آوار و امید

وقتی حمله آغاز می‌شود زمان معنای دیگری پیدا می‌کند. ثانیه‌ها کش می‌آیند و هر لحظه می‌تواند مرز میان مرگ و زندگی باشد. سعید سپهری‌کیا، امدادگر و مربی آموزش‌های امدادی جمعیت هلال‌احمر از شب‌هایی می‌گوید که نه سکوت داشت و نه آرامش بلکه فقط صدای فروریختن، فریاد و امیدی که در دل تاریکی زنده می‌ماند.

او تنها یک‌مربی نیست بلکه در بسیاری از عملیات‌ها جزو نخستین نیروهایی است که به‌محل حادثه می‌رسد. روایتش از شبی که مناطق مسکونی هدف قرار گرفته بودند تصویری روشن از واقعیت میدان امداد است: «حدود ساعت ۲بامداد بود. حمله باعث کشته و مجروح‌شدن تعدادی از مردم شده بود. عملیات جست‌وجو و رهاسازی را آغاز کردیم. همه‌چیز در تاریکی و میان گردوخاک پیش می‌رفت. هر لحظه ممکن بود کسی را زنده پیدا کنیم و همین امید ما را سرپا نگه می‌داشت.»

درچنین‌شرایطی امدادگران نه‌تنها با خطر ریزش آوار مواجهند بلکه باید با فشار روانی شدید نیز مقابله کنند؛ فشاری که از دیدن رنج انسان‌ها و تصمیم‌های دشوار ناشی می‌شود.

مادری که امیدش را از دست داد

درمیان عملیات‌های بی‌شمار برخی صحنه‌ها برای همیشه در ذهن امدادگران حک می‌شود. سپهری‌کیا یکی از تلخ‌ترین خاطراتش را اینگونه روایت می‌کند: مادری با پاهایی آسیب‌دیده و خونریزی شدید زیر آوار گرفتار شده بود. تیم نجات موفق شد او را آزاد کند اما اتفاقی رخ داد که هیچ‌کس انتظارش را نداشت. او به‌جای رفتن به‌محل امن سینه‌خیز به‌سمت پنجره حرکت کرد و تنها یک‌جمله گفت: «دخترم آن‌جاست.»

امدادگر به‌طبقه بالا رفت تا وضعیت کودک را بررسی کند اما آنچه دید حقیقتی تلخ بود: دخترکی هفت‌هشت‌ساله که جان خود را از دست داده بود.

بازگشت به‌پایین دشوارتر از هر عملیات نجاتی بود. سپهری‌کیا می‌گوید: «نمی‌دانستم چه بگویم. فقط نگاهش کردم. او هم نگاهم کرد. چیزی نگفتم اما همان سکوت کافی بود. فهمید. دیگر حتی توان گریه نداشت و بیهوش شد.»

این لحظه یکی از نمونه‌های بی‌شماری است که نشان می‌دهد امدادگری فقط یک‌عملیات فنی نبوده بلکه مواجهه‌ای عمیق با درد انسانی است.

جنگ اما با نگاهی متفاوت

در سوی دیگر این‌روایت ‌هانیه سلیمانی، امدادگر تیم سحر جمعیت هلال‌احمر از تجربه‌ای متفاوت سخن می‌گوید؛ تجربه‌ای که علاوه‌بر امدادرسانی بر حمایت‌های روانی و اجتماعی تمرکز دارد.

او معتقد است نگاه مردم به‌جنگ در برخی مناطق تغییر کرده است: «بسیاری این‌اتفاق را تنها یک‌جنگ تحمیلی نمی‌دانستند. می‌گفتند شاید دیر یا زود رخ می‌داد. همین نگاه باعث شده بود مردم با صبوری بیشتری شرایط را تحمل کنند.»

این تغییر نگرش هرچند از شدت رنج نمی‌کاهد اما به‌گفته او، باعث شده پذیرش واقعیت برای برخی خانواده‌ها آسان‌تر شود.

حجم سنگین رنج‌های پنهان

یکی از ماموریت‌های سلیمانی تصویری عمیق از رنج‌های پنهان در دل بحران را آشکار می‌کند. در حادثه‌ای که یک‌ساختمان مسکونی هدف قرار گرفته بود خانواده‌ای چهارنفره زیر آوار ماندند. دوفرزند زنده ماندند اما پدرومادر جان خود را از دست دادند.

دختر خانواده که پیش از این‌نیز با مشکلات روحی دست‌وپنجه نرم می‌کرد در شرایطی بحرانی قرار گرفت. حضور بستگان، پزشک و حتی داروهای آرام‌بخش به‌سختی توانست وضعیت او را کنترل کند.

سلیمانی می‌گوید: «درچنین‌شرایطی ما فقط با مصدومان جسمی مواجه نیستیم بلکه با حجم سنگینی از دردهای روحی روبه‌رو هستیم که گاهی از خود حادثه هم سنگین‌تر است.»

تیم‌های سحر که معمولا با چهارتاپنج‌امدادگر در محل حاضر می‌شوند در چنین موقعیت‌هایی نقش حیاتی در کاهش آسیب‌های روانی ایفا می‌کنند.

یک‌اشتباه ساده، ‌فاجعه‌ای بزرگ

درکنار تمام این‌روایت‌ها نکته‌ای که بارها در میان تجربه‌های امدادگران تکرار می‌شود اهمیت رعایت نکات ایمنی است. سلیمانی به‌موردی اشاره می‌کند که شاید ساده به‌نظر برسد اما تاثیر بزرگی دارد: چسب‌زدن شیشه‌ها.

در ساختمان‌هایی که این‌نکته رعایت نشده بود، شیشه‌ها در اثر موج انفجار خرد شده و به‌اطراف پرتاب شده بودند درحالی‌که در خانه‌های ایمن‌شده شیشه‌ها یکپارچه باقی مانده و آسیب کمتری ایجاد کرده بودند.

او می‌گوید: «بسیاری از ساکنان بعد از حادثه می‌گفتند ‌ای‌کاش این‌توصیه ساده را جدی گرفته بودند.»

روایت از دل یک‌ویرانی

در یکی دیگر از مناطق شمال تهران ابوالفضل ملا با صحنه‌ای مواجه شد که به‌گفته خودش باورش دشوار بود. ساختمانی ویران شده، خانواده‌هایی در انتظار و پدری که با چشمانی اشک‌بار از امدادگران کمک می‌خواست.

او می‌گوید: «بلافاصله شروع به‌آواربرداری کردیم. کار بسیار خطرناک بود و هرلحظه ممکن بود سقف فرو بریزد اما باید ادامه می‌دادیم.»

درمیان این‌عملیات پیداکردن پیکر یک‌کودک یکی از سخت‌ترین لحظات بود. امدادگران با دقت و ترس ذره‌ذره آوار را کنار می‌زدند تا آسیبی به‌پیکر وارد نشود.

«پدرش آنجا بود و فقط می‌خواست فرزندش را سالم تحویل بگیرد. ما هم با تمام توان تلاش کردیم با اینکه هر لحظه ممکن بود خودمان زیر آوار بمانیم.»

وقتی معجزه رخ می‌دهد

باوجود تمام تلخی‌ها گاهی امید در غیرمنتظره‌ترین لحظات زنده می‌شود. ملا از عملیاتی می‌گوید که در آن ساختمانی تقریبا به‌طور کامل تخریب شده بود اما در میان آوار نشانه‌هایی از حیات دیده شد. پس از ساعت‌ها تلاش سه‌نفر، پیرمرد، پیرزن و یک‌جوان زنده از زیر آوار خارج شدند.

او می‌گوید: «نجات آنها مثل یک‌معجزه بود. در میان آن همه ویرانی دیدن زندگی دوباره به‌ما انرژی می‌داد که ادامه دهیم.»

منبع: خبرآنلاین

آخرین اخبار