نبض بازار ایستاد
جهان صنعت – تصور کنید شهری در محاصره نفسهای آخر را میکشد اما نه از کمبود گلوله و مهمات که از ایست قلبیِ نبض پول و دارایی. در لحظاتی که آژیرهای خطر بهصدا درمیآیند و آسمان از دود و آتش پر میشود صحنهای وحشتناکتر از انفجار درحال وقوع است: تعطیلی بازارهای مالی. اینجا دیگر میدان جنگ، سنگر و خاکریز نیست اینجا قلب اقتصاد است که از تپش میایستد. تجربه تاریخی کشورهای درگیر جنگ نشان داده که تعطیلی بورس، بستن بازار بینبانکی و مسدودشدن کانالهای تامین بدهی نه یکاقدام احتیاطی که یکخودکشی اقتصادی تدریجی است. وقتی بازار سهام قفل میشود سرمایههای مردمی که سالها برایشان زحمت کشیده شده در بلاتکلیفی محض رها میشوند. وقتی بازار بدهی از کار میافتد دولت برای تامین خرج جنگ مجبور میشود چاپخانه پول را بهراه بیندازد و تورم هیولایی را آزاد کند که پیش از بمبها خانهها را بر سر مردم خراب میکند. اینبازی مرگباری است که در آن توقف معاملات بهقیمت نابودی اعتماد، فروپاشی زنجیره تامین مالی و تشدید فقر تمام میشود اما پرسش اینجاست: در شرایطی که خاک از انفجار میلرزد آیا بستن درهای بازارها راهحل است یا اینکه باید نبض اقتصاد را با تدبیری هوشمندانه زنده نگه داشت؟ گزارشی که پیشرو دارید واکاوی عمیق زنجیرهای از تبعات اینتصمیم سرنوشتساز در سایه جنگ است؛ از بازار پول تا بدهی، از وضعیت بانکها تا تقاضای نقدینگی و از سهام تا توسعه.
وقتی پول یخ میزند
در شرایط عادی پول مانند خون در رگهای اقتصاد جریان دارد و بازار پول نقش قلب اینسیستم گردش خون را ایفا میکند. بانکها برای تامین نقدینگی روزانه خود بهیکدیگر وام میدهند و اینچرخه بیوقفه چراغ بنگاههای تولیدی و خدماتی را روشن نگه میدارد اما با شروع جنگ و همزمان با تعطیلی یا اختلال در بازارهای مالی نخستینقربانی همین بازار بینبانکی است. در یکلحظه اعتماد میان بازیگران اقتصادی رنگ میبازد.
بانک(الف) از وام دادن بهبانک(ب) وحشت دارد مبادا که فردا بانک(ب) ورشکست شود و پولش را پس ندهد. این«بحران اعتماد» بازار بینبانکی را قفل میکند. همزمان در خیابانها و شعب بانکی صحنهای دیگر درحال وقوع است: هجوم بهبانکی. سپردهگذاران که از آینده خود و امنیت داراییهایشان هراسناکند صف میبندند تا پول نقد خود را برداشت کنند. اینتقاضای انفجاری برای نقدینگی بانکها را که بخش عمده داراییهایشان بهصورت وامهای بلندمدت قفل شده، با بحران نقدینگی مواجه میکند. نتیجه ایندوپدیده فروپاشی زنجیره تامین مالی است. بنگاههای تولیدی که برای خرید مواداولیه یا پرداخت حقوق کارکنان بهاعتبارات کوتاهمدت بانکی وابسته بودند یکباره دستشان از همهجا کوتاه میشود.
کارخانهها تعطیل میشوند، خدمات کاهش مییابد و اولین موج بیکاری جامعه را فرا میگیرد. اینجا دیگر پول نهتنها یخ زده که تبدیل بهشمشیری شده که دارد ریشههای تولید را یکی پساز دیگری قطع میکند.
بازار بدهی در محاصره
دولت درشرایط جنگ بهمثابه بزرگترین کارفرما و تامینکننده امنیت با انفجار هزینهها روبهرو است. خرید تسلیحات، پرداخت حقوق نیروهای نظامی و امدادی، جبران خسارت زیرساختها و تامین کالاهای اساسی مردم همه نیازمند منابع مالی عظیم و فوری هستند. در اقتصاد مدرن متداولترین راه تامین اینهزینهها بدون ایجاد تورم انتشار اوراق بدهی دولتی(اوراق قرضه) در بازار سرمایه است اما اگر بازار بدهی بهدلیل شرایط جنگی تعطیل یا مسدود شود دولت در محاصرهای مضاعف گرفتار میآید.
دولت دوراه بیشتر پیشرو ندارد: باید بهسراغ منابع داخلی مانند صندوق توسعه ملی یا داراییهای خارجی برود که معمولا محدود و حیاتی هستند یا اینکه دست بهدامان بانک مرکزی شود. استقراض مستقیم دولت از بانک مرکزی یعنی چاپ پول بدون پشتوانه. اینکار در کوتاهمدت شاید هزینههای جاری را بپوشاند اما درمیانمدت تورم افسارگسیختهای را بهارمغان میآورد که از هربمبی مخربتر است. ازسویدیگر تعطیلی بازار بدهی بهمعنای نابودی بخشی از داراییهای سرمایهگذاران نهادی مانند صندوقهای بازنشستگی و بیمههاست که بخش قابلتوجهی از پرتفوی خود را بهاوراق دولتی اختصاص دادند. با مسدودشدن اینداراییها توان ایننهادها برای ایفای تعهداتشان نسبت بهمستمریبگیران و بیمهشدگان از بین میرود و بحران بانکی بهبحران صندوقهای بازنشستگی تسری مییابد.
مارپیچ مرگ
اقتصاددانان از پدیدهای بهنام «مارپیچ مرگ»(Doom Loop) یاد میکنند؛ وضعیتی که در آن یکبحران بحرانی دیگر را تغذیه کرده و تشدید کرده و خارجشدن از اینچرخه را غیرممکن میکند. توقف بازارسهام در شرایط جنگی دقیقا جرقهای است که اینمارپیچ را فعال میکند. هنگامی که بورس تعطیل میشود شرکتهای بورسی که نماد صنعت و تولید کشور هستند عملا از دسترسی بهمنابع مالی جدید محروم میشوند. آنها نمیتوانند از طریق افزایش سرمایه نقدینگی تازهای جذب کنند. از سوی دیگر کاهش ارزش سهام در بازار غیررسمی(درصورت وجود) یا بلاتکلیفی در قیمت واقعی آنها باعث کاهش شدید ثروت سهامداران میشود که خود بخش بزرگی از طبقه متوسط جامعه هستند. کاهش ثروت تقاضای کل در اقتصاد را پایین میآورد و بنگاهها با کاهش فروش مواجه میشوند. درنتیجه آنها برای بقا دستبه تعدیل نیروی گسترده میزنند. اینجا بیکاری وارد معادله میشود. از طرف دیگر دولت برای جبران کسری بودجه و کمک بهبنگاههای ورشکسته مجبور بهچاپ پول میشود. ایننقدینگی عظیم درحالیکه تولید بهشدت کاهش یافته، بهسمت بازارهای موازی مانند ارز و طلا سرازیر میشود و تورم را بهاوج میرساند. ابرتورم قدرت خرید مردم بیکار شده را بهصفر میرساند و فقر را در جامعه نهادینه میکند. اینچرخه معیوب(تعطیلی بورس←کاهش سرمایهگذاری و تولید←افزایش بیکاری←چاپ پول←ابرتورم←فقر) همان مارپیچ مرگی است که اقتصاد را تا مرز فروپاشی کامل پیش میبرد.
آینه شکست
بازارسهام فراتر از یکمحل معامله «آینه اعتماد» است. اعتماد مردم بهآینده اقتصاد بهبنگاههای تولیدی و بهتوان مدیریت کشور در آن منعکس میشود. وقتی درشرایط جنگی درهای اینآینه بسته میشود پیامی که بهجامعه مخابره میشود بسیار عمیقتر و ویرانگرتر از یکتعطیلی ساده است: «آینده نامعلوم است، داراییهایت قفل شدند و دیگر بهتوانایی خود برای حفظ ارزش پول و سرمایهات ایمان نداریم.»
اینپیام سم مهلکی بر پیکره سرمایه اجتماعی است. سرمایهگذاران خرد و کلان که سالها با اعتماد بهبورس داراییهای خود را بهآن سپرده بودند با تعطیلی بازار احساس میکنند فریب خورده و غارت شدند. حتی اگر پس از جنگ بازار بازگشایی شود اثری از آن اعتماد ازدسترفته باقی نخواهد ماند. بازگشت سرمایهگذاران بهبازاری که یکبار آنها را در بحرانیترین لحظات تنها گذاشته دههها زمان و مشوقهای عظیم نیاز دارد. علاوهبراین تعطیلی بورس شفافیت اطلاعاتی را نیز از بین میبرد. درشرایطیکه کشف قیمت متوقف شده هرجومرج اطلاعاتی حاکم میشود و شایعات جای تحلیل را میگیرند. اینفضای مبهم بهترین بستر برای فعالیت سوداگران و دشمنان اقتصادی است تا با شایعهپراکنی بیاعتمادی را بهاوج برسانند.
درنهایت چیزی که از اینآینه شکسته باقی میماند نه یکبازار کارا که ویرانهای از سرمایههای بربادرفته و اعتمادهای خردشده است که بازسازی آن بسی دشوارتر از بازسازی یکپل یا کارخانه بمبارانشده خواهد بود.
نبضی که باید زنده بماند
درپایان اینواکاوی تلخ بهیکپرسش اساسی میرسیم: آیا راه گریزی از اینسناریوی وحشتناک وجود دارد؟ تجربه کشورهایی که جنگ را پشتسر گذاشتند مانند اقتصادهای درگیر جنگ جهانی دوم یا برخی کشورهای منطقه در دهههای اخیر نشان میدهد که «تعطیلی» هرگز راهحل نیست بلکه باید با طراحی مکانیسمهای ویژه نبض اقتصاد را در طوفان جنگ زنده نگه داشت.
اینمکانیسمها شامل چند اقدام فوری و حیاتی است: نخست تضمین کامل سپردههای خرد توسط دولت و بانک مرکزی برای جلوگیری از هجوم بهبانکها.
دوم راهاندازی خطوط اعتباری ویژه و اضطراری برای بانکها جهت مدیریت نقدینگی و ادامه وامدهی بهبنگاههای حیاتی(به ویژه صنایع غذایی، دارویی و دفاعی). سوم مدیریت هوشمندانه بازار بدهی از طریق انتشار اوراق «جنگ» یا «صبر» با نرخ سود تضمینشده و معافیتهای مالیاتی ویژه برای هدایت نقدینگی سرگردان بهسمت تامین مالی دولت بهجای چاپ پول.
چهارم حفظ حداقلی از بازارسهام با کمک بازارگردانهای دولتی برای جلوگیری از سقوط آزاد و ایجاد شفافیت نسبی.
نکته کلیدی در تمام ایناقدامات حفظ «اعتماد» است. اگر مردم و فعالان اقتصادی احساس کنند که برنامهای برای مدیریت بحران وجود دارد و داراییهایشان در امان است وحشت فروکش کرده و اقتصاد توانایی تنفس در شرایط سخت را پیدا میکند.
شاید جنگ زیرساختهای فیزیکی را ویران کند اما اگر نبض بازارهای مالی زنده بماند بازسازی آن زیرساختها ممکن خواهد بود اما اگر ایننبض از کار بیفتد مرگ اقتصاد قطعی خواهد بود حتی اگر درظاهر آتشبس برقرار شده باشد.
