«جهان‌صنعت» تبارشناسی الهیات اقتصاد سیاسی مدرنیته را بررسی می‌کند

سکولاریسم محقق نشده

امیر علیخانی
کدخبر: 603532
سکولاریسم مدرن نتیجه پیوند ناگسستنی دین با قدرت است که واتیکان و تاریخ مسیحیت را در سیاست و اقتصاد درهم می‌آمیزد.
سکولاریسم محقق نشده

امیر علیخانی – امروزه غالب دولت‌ها خودشان را کاملا سکولار معرفی می‌کنند، قوانین‌شان ظاهرا از دین مستقل‌ هستند و قدرت سیاسی به خدا ارجاع نمی‌دهد اما اگر دقیق نگاه کنیم، این جدایی در واقع یک جابه‌جایی از الهیات به قالب‌های نوین قدرت است. سکولاریسم مدرن در تاریخ شکل‌گیری‌اش در حقیقت بدون الهیات شکل نگرفته و گویی فقط زبان و ابزارش عوض شده یا به عبارتی بهتر رفرمی کاملا قانع‌کننده ارائه داده است. حاکمیت، مشروعیت، نظم، امنیت، عدالت و حتی مفهوم حقوق بشر همه از دل الهیات سیاسی تاریخی شکل گرفته‌اند که در ادامه به آن خواهیم پرداخت. برای مثال واتیکان به‌مثابه یک حکومتی شناخته شده است که تا بن‌دندان سیاسی مانده و این باقی‌ماندن پیوند وثیق بین سیاست و الهیات، ابدا از سر عقب‌ماندگی و نفهمیدن سکولاریسم نیست بلکه کاملا از سر هضم منطق قدرت-الهیات است؛ واتیکان صرفا صریح‌تر از دولت‌های مدرن به آن وفادار مانده و هنوز در دل هر تصمیم اخلاقی و به‌ظاهر دیپلماتیک خود، وجهی از قدرت وجود را بروز می‌دهد که از دل الهیات بیرون آمده است.

سیاست در دل الهیات

در صدر تاریخ مسیحیت تنش بین عیسی و نخبگان یهودی معبد اساسا تنشی سیاسی- اجتماعی بوده که با سرسری گرفتن ذیل لوای اختلاف دینی تاکنون خوانده شده است. عیسی، معبد و نظم رسمی کاهنان را نقد می‌کرد؛ تجارت و نظام جمع‌آوری اعانه را به چالش می‌کشید و پیامش حتی وقتی می‌گوید ملکوت خدا نزدیک است در عمل نوعی تهدید نمادین و سیاسی علیه قدرت نخبگان و امپراطوری روم به حساب می‌آید. پونتیوس پیلاطس به‌عنوان نماینده روم با واقعیت تلخ قدرت روبه‌رو بود؛ حفظ نظم شهر با جمعیتی انفجاری و انتظارات مذهبیان یهودی‌اش. برای روم، ادعای پادشاهی عیسی حتی در قالب یک واعظ صلح‌طلب، تهدیدی برای نظم تلقی می‌شد. پیلاطس حکم اعدام عیسی را نه از سر کفر یا عدالت بلکه از سر حفظ نظم سیاسی صادر کرد. در اینجا صلیب، هم ابزار مجازات و هم نماد سلطه قدرت است. عیسی به قربانی قدرت تبدیل شد و از همان لحظه، پیوند بین سیاست و الهیات کاملا خود را عریان کرد. روایتی که می‌گوید این یهودیان در اصل قاتل مسیح بودند، بعدتر شکل گرفت تا جدایی مسیحیت از یهودیت را مشروع سازد اما واقعیت تاریخی پیچیده‌تر است. نخبگان مذهبی قوم یهود اگرچه فشارهایی وارد کردند اما این پیلاطس بود که درنهایت اختیار تام داشت. در این خوانش صلیب همواره محصول تعامل قدرت و تهدید بوده است، نه نفرت کور یک قومیت.

حواریون و پولس قدیس؛ از روایت زیسته به ماشین جهانی‌سازی

حواریون در عمل حامل خاطره هستند. آنها عیسی را دیده‌، لمس کرده‌ و با او زیسته‌اند. پیام آنها در واقعیت هنوز در چارچوب یهودیت جریان داشت و قومی-محلی و شریعت‌محور مانده بود. مسیحیت اولیه برخلاف امروز که یک دین جهانی است، پیشتر یک جنبش اجتماعی کوچک و شناور بود. پولس اما معمار واقعی شبکه مسیحی است. او هرگز عیسی را ندیده اما با تجربه رویایی، مسیحیت را از چارچوب قومی-شریعتی خارج می‌کند و آن را به یک دین جهان‌شمول تبدیل می‌کند. تفاوت اصلی پولس و حواریون این است که حواریون پیام را صرفا منتقل می‌کردند اما پولس می‌خواست ساختاری نو از دل مسیحیت بسازد. در حقیقت حواریون صرفا شاهد بودند و در مقابل پولس قدیس یک استراتژیست تمام‌عیار؛ همچنان که حواریون محلی عمل می‌کردند اما پولس پیشاپیش هدفی جهانی در سر داشت. نامه‌های مختلف پولس به ساکنان سراسر منطقه ابزارهایی سیاسی و عملی قلمداد می‌شدند که صرفا واگویه شکلی از الهامات نیست. اعانه‌گیری‌های پولس و سپس تقسیم آن میان فقرا، نه صرفا عملی ذیل مفهوم خیریه بلکه تمرین قدرت و وفاداری، شبکه‌سازی و پیوند اخلاقی- اقتصادی است. پولس نشان داد که بدون زیرساخت، ایمان دوام نمی‌آورد و شبکه مادی برای حفظ معنای پیام ضروری است.

کنستانتین؛ قربانی پیشین، مجهز به زبان قدرت

کنستانتین نقطه‌ عطف تاریخی مسیحیت است. مسیحیت از دین تحت تعقیب و پس‌افتاده به دین رسمی امپراطوری بدل می‌شود. این هم‌جوشی را نمی‌توان ذیل پذیرش صرف خواند. این رخداد عملا همزیست شدن قدرت و الهیات است. صلیب که روزگاری ابزار اعدام سیاسی بود حالا به نشانه اقتدار و مشروعیت بدل شده است. پس از کنستانتین کلیسا نظم می‌آموزد، امپراطوری مشروعیتی الهیاتی می‌گیرد و بدعت تبدیل به مساله‌ سیاسی می‌شود. از آن لحظه به بعد، مسیحیت دیگر نمی‌توانست وانمود کند بیرون از قدرت ایستاده است. حتی شهادت هم در آن زمان ذیل ساختارها و سیاست فهم می‌شد. این نقطه شروع روندی است که تا قرون وسطی ادامه پیدا کرده و کلیسا را به قدرت سیاسی- مذهبی مرکزی اروپا تبدیل می‌کند.

از جنگ‌های صلیبی تا روشنگری؛ خشونت مقدس و خستگی تاریخ

جنگ‌های صلیبی محصول منطق کنستانتینی‌ هستند؛ خشونتی که الهیاتی شده باشد، مشروع و نامرئی می‌شود. این خشونت نه فقط علیه مسلمانان بلکه علیه هرگونه چالش داخلی نیز اعمال شد اما این خشونت فرسایش‌آور بود. قرون وسطی به بن‌بست رسید و سپس اصلاح دینی و شکاف‌های درونی کلیسا ظاهر شدند. از دل این شکاف‌ها روشنگری پدید آمد و با داعیه عقل خودآئین جای خدا را به ظاهر گرفت اما در واقع درون روشنگری الهیات پنهان شده است و جای خود را به قانون، دولت و اخلاق سکولار داده درصورتی‌ که بازهم درون همان ساختار قدرت باقی مانده که زبانی جدید دارد.

 وبر و سومبارت؛ الهیات در لباس اقتصاد

وبر می‌گوید: الهیات پروتستان، نجات را به کار، انضباط و محاسبه دنیوی منتقل کرد. اخلاق دینی به عقلانیت اقتصادی بدل شد و به اصطلاح تخصصی خودش، قفس آهنین مدرنیته همان محصول موفق ایمان بدل شده به کار است. ایمان کارآمد، اخلاق اقتصادی ساخت و سرمایه‌داری را قابل فهم کرد. سومبارت هم در همین راستا جریان را تحلیل می‌کند. وی می‌گوید که منشا مدرنیته هم‌راستا با سرمایه‌داری، یهودیان دیاسپورایی محروم از زمین و قدرت هستند که اقتصاد را به زبان بقا تبدیل کردند و پول را جای معبد نشانده تا شبکه جای قلمرو را بگیرد. هر دو یک نکته را تایید می‌کنند؛ مدرنیته بدون الهیات قابل فهم نیست. نه‌فقط اخلاق یا معنویت بلکه ساختارهای اقتصادی و قدرت از دل تجربه‌های الهیاتی بیرون آمده‌اند.

چهار پاپ متاخر؛ پارادوکس سکولاریسم واتیکان

پاپ پیوس دوازدهم که از سال ۱۹۳۹ تا ۱۹۵۸ بر کرسی واتیکان نشست، یکی از بحث ‌برانگیزترین شخصیت‌های کلیسای کاتولیک در قرن بیستم است. او نه صرفا رهبری دینی بلکه یک بازیگر سیاسی بود که در بحران جهانی جنگ دوم تصمیمات خود را غالبا برمبنای مصالح سیاسی، حفظ اقتدار کلیسا و محافظت از موقعیت واتیکان شکل داد. این رفتار به ویژه در مواجهه با فاشیسم ایتالیا و نازیسم آلمان، پیامدهای اخلاقی و سیاسی عمیقی داشت. یکی از نکات بارز دوران پیوس دوازدهم، سکوت انتخابی در برابر جنایات فاشیست‌ها بود. او در برابر برنامه‌های نابودی یهودیان و سرکوب اقلیت‌ها، نه موضع اخلاقی شفاف گرفت و نه به شکل علنی علیه رژیم‌های توتالیتر سخن گفت. این سکوت را می‌توان ابزار سیاسی برای حفظ واتیکان و جلوگیری از خطر حمله یا فشار مستقیم دولتی تحلیل کرد که همزمان به نوعی هم‌راستایی مستقیم با فاشیسم بدل شد.

پیوس دوازدهم با این رویکرد، به فاشیسم اجازه داد که در فضای بین‌المللی، ولو به‌صورت محدود، مشروعیت اخلاقی و دینی کسب کند. از دید تاریخی این تصمیمات، نمونه‌ خاصی از کلیسایی هستند که الهیات را در خدمت بقا و سیاست‌های محافظه‌کارانه قرار می‌دهد حتی وقتی که این سیاست‌ها با نقض فاحش حقوق بشر هم‌راستا باشند. پیوس دوازدهم در ابتدای سلطنت خود با مذاکرات و توافقات با رژیم فاشیستی ایتالیا و نازیسم آلمان در عمل راه تعامل با توتالیتاریسم را هموار کرد. این توافق‌ها که به ظاهر برای حفظ حقوق کلیسا، مدارس مذهبی و آزادی‌های داخلی واتیکان طراحی شده بودند، در واقع زمینه‌ای برای بی‌تفاوتی یا چشم‌پوشی نسبت به جنایات دولتی فراهم کرد. این استراتژی باوجود  عقلانیت سیاسی کوتاه‌مدت از نظر اخلاقی قابل دفاع نبود.

سکوت یا مصالحه با قدرت‌های توتالیتر نه‌تنها صدای کلیسا را در برابر ظلم خاموش کرد بلکه اعتماد عمومی و مشروعیت اخلاقی کلیسا را در تاریخ به چالش کشید. تصمیمات پیوس دوازدهم نشان می‌دهد که کلیسا چگونه می‌تواند در شرایط بحران، اخلاق را فدای بقا و قدرت کند. سکوت او و توافقات سیاسی‌اش، باعث شدند تاریخ در نگریستن به واتیکان همواره با انتقادهای شدید اخلاقی همراه باشد. تحلیل سیاسی نشان می‌دهد که این رویکرد شکلی خاص از الهیات در خدمت سیاست و قدرت است؛ کلیسا در این مختصات نه ابزار اصلاح و نه بازوی اخلاقی بلکه صرفا نهادی است که مصالح خود را با توتالیتاریسم هماهنگ می‌کند. حتی هنگامی که این هماهنگی با فاجعه انسانی همراه باشد. از منظر انتقادی، پیوس دوازدهم تصویر روشنی از مسیحیت محافظه‌کار در همراهی با فاشیسم ارائه می‌دهد؛ تسامح و مصالحه سیاسی، سکوت اخلاقی و در نهایت، مشروعیت‌بخشی مستقیم به قدرت‌های سرکوبگر. پیوسته با همین رویکرد پاپ بندیکت شانزدهم نیز نماینده عینی هژمونی سنت، مقاومت در برابر نسبی‌گرایی مصالحه‌گر است که موضع‌گیری‌های او علیه برخی اقلیت‌های اجتماعی و پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا، روشن‌کننده مطلق پیوستگی الهیات با قدرت و سیاست است. در مقابل اما پس از وی پاپ فرانسیس که تباری آرژانتینی دارد، نماینده حاشیه‌ها، فقر، مهاجران، بدن‌های زخمی جهان جنوب در قلب واتیکان و سیاست اخلاقی عملی است. پاپ جدید یعنی لئون چهاردهم در حال حاضر بیشتر خود را متمایل به دیپلماسی اخلاقی جهان چندقطبی، مدیریت اخلاق در عصر اطلاعات و کلیسا به‌عنوان میانجی جهانی نشان داده است. با این‌ حال همه این پاپ‌ها سیاسی هستند؛ تفاوت صرفا در زبان، روش و تمرکز است و قدرت، اخلاق و سیاست همچنان درهم تنیده‌اند.

کرکگور؛ فریاد فرد علیه دین سیاسی هژمون

دست آخر می‌توانیم از چهره خاصی سخن بگوییم که نقشی مرکزی در بحث ما دارد. کرکگور نه دشمن مسیحیت رسمی بلکه دشمن مسیحیت دولتی و هژمون شده بود. او می‌گفت وقتی همه مسیحی هستند، هیچ‌کس واقعا مسیحی نیست. به زعم وی ایمان نوعی ریسک و جهش است که در تجربه‌ فردی عیان می‌شود و نباید آن را تبدیل به ابزار نظم جمعی کرد. نقد او همچنان هنوز زنده است زیرا که دین و دولت هنوز می‌خواهند ایمان را مدیریت و از آن بهره‌برداری کنند.

الهیات همیشه سیاسی یا سیاست همواره الهیاتی

سکولاریسم مدرن نه نفی الهیات بلکه عملا همانطور که وبر و سومبارت نشان می‌دهند، فرزند نامشروع آن است. از تصلیب عیسی تا پولس، از کنستانتین تا جنگ‌های صلیبی و از وبر و سومبارت تا چهار پاپ متاخر همه روایت یک مدار بسته هستند؛ ایمان، قدرت، اقتصاد، اخلاق و سیاست درهم تنیده‌اند. بنابراین پرسش امروز این نیست که چگونه از الهیات خلاص شویم بلکه این است که کدام الهیات با چه هزینه‌ای در حال حکومت است؟ تاریخ هنوز تمام نشده و واتیکان همچنان زنده‌ترین نمونه‌ این ترکیب سیاست و الهیات است.

آخرین اخبار