نگاهی به کارنامه بهرام بیضایی، استاد برجسته هنر ایران که در روز تولدش و دور از وطن درگذشت:

سوگی برای یک ملت

گروه فرهنگ و هنر
کدخبر: 594586
بهرام بیضایی، هنرمند برجسته و تاثیرگذار ایران، در روز تولدش در آمریکا درگذشت و این واقعه پایان تلخی بر زندگی فردی بود که عمر خود را وقف حفظ و پیشرفت فرهنگ و هنر ایرانی کرد.
سوگی برای یک ملت

جهان صنعت- بهرام بیضایی یکی از بزرگ‌ترین و تاثیرگذارترین چهره‌های فرهنگ، هنر، اندیشه و پژوهش ایران در روز تولدش در آمریکا چشم از جهان فروبست؛ رخدادی که نه‌فقط جامعه هنری ایران بلکه جهان فرهنگ و هنر را در بهتی عمیق فرو برد. مرگ او، آن‌هم در غربت، پایانی تلخ بر زندگی هنرمندی بود که تمام عمر خود را وقف شناخت، بازآفرینی و پاسداری از فرهنگ و هویت ایرانی کرد. خبر درگذشت بهرام بیضایی ابتدا از سوی منابع نزدیک به خانواده و سپس به‌طور رسمی از سوی دانشگاه ایران‌شناسی استنفورد آمریکا تایید شد. این دانشگاه در پیامی نوشت: «گروه ایرانشناسی دانشگاه استنفورد درگذشت فخر ادب و هنر ایران، استاد و همکار برجسته ما در ۱۵‌سال اخیر، بهرام بیضایی را به اطلاع همگان می‌رساند. بارها گفته بود موطن و مسلک او عالم فرهنگ است. عشقی عظیم به ایران داشت.» این پیام به‌خوبی جایگاه بیضایی را فراتر از یک فیلمساز یا نمایشنامه‌نویس صرف نشان می‌داد. او برای بسیاری یک «مرجع فرهنگی» و یک «تاریخ زنده» بود.

بهرام بیضایی در پنجم دی‌ماه ۱۳۱۷ در تهران و در خانواده‌ای اهل شعر، ادب و پژوهش متولد شد. از همان سال‌های کودکی، با متون کهن، شاهنامه، اسطوره‌ها و روایت‌های تاریخی خو گرفت. این پیوند زودهنگام با ادبیات کلاسیک و فرهنگ ایرانی، بعدها به ستون اصلی آثار نمایشی، سینمایی و پژوهشی او تبدیل شد. او از نسلی بود که فرهنگ را نه امری تزئینی بلکه بنیان هویت جمعی می‌دانست؛ نگاهی که در تمام آثارش به ‌وضوح قابل ردیابی است. بیضایی فعالیت حرفه‌ای خود را بسیار زود آغاز کرد. نخستین نمایشنامه‌اش با عنوان «آرش» را در ۱۹سالگی نوشت؛ متنی که پاسخی انتقادی و اندیشمندانه به شعر مشهور «آرش کمانگیر» سروده سیاوش کسرایی بود. این اثر نشان داد که او حتی در جوانی نیز نگاهی مستقل، پژوهش‌محور و متفاوت به اسطوره‌ها دارد. در همان سال‌ها، بیضایی به مطالعه عمیق نمایش‌های سنتی ایران، از نقالی و تعزیه گرفته تا خیمه‌شب‌بازی و روحوضی پرداخت؛ مطالعاتی که بعدها شالوده آثار نظری او شدند. انتشار کتاب «نمایش در ایران» در سال‌۱۹۶۵ نقطه عطفی در تاریخ پژوهش‌های نمایشی کشور به‌شمار می‌رود. بیضایی در این کتاب با نگاهی نظام‌مند و تاریخی، ریشه‌ها و گونه‌های مختلف نمایش ایرانی را بررسی کرد؛ کاری که پیش از آن، به این وسعت و دقت انجام نشده بود. این کتاب هنوز هم یکی از منابع اصلی دانشجویان تئاتر و پژوهشگران فرهنگ نمایشی ایران است و جایگاه بیضایی را به‌عنوان یک پژوهشگر برجسته تثبیت کرد.

ورود به سینما و شکل‌گیری موج نو

از ابتدای دهه۵۰ بهرام بیضایی به‌ عنوان یکی از چهره‌های اصلی موج نو سینمای ایران مطرح شد. فیلم‌هایی چون «رگبار»، «غریبه و مه» و «کلاغ» نه‌تنها زبان سینمایی تازه‌ای معرفی کرده بلکه مفاهیم اسطوره‌ای، تاریخی و اجتماعی را به شکلی بدیع وارد سینمای ایران کردند. او از جمله فیلمسازانی بود که سینما را نه ابزار سرگرمی بلکه رسانه‌ای برای اندیشه و پرسشگری می‌دانست. بیضایی در مجموع تنها حدود ۱۰‌‌فیلم بلند سینمایی ساخت؛ عددی اندک در مقایسه با بسیاری از هم‌نسلانش اما هرکدام از این آثار جایگاهی ویژه در تاریخ سینمای ایران دارند. «چریکه تارا»، «مرگ یزدگرد»، «باشو غریبه کوچک»، «شاید وقتی دیگر»، «مسافران»، «سگ‌کشی» و «وقتی همه خوابیم» نمونه‌هایی از این کارنامه درخشان‌ هستند. خود او بارها با تلخی گفته بود: «ده‌ها فیلم نساخته‌ام… می‌خواستم از کارهایی که نکرده‌ام بگویم اما آنقدر طولانی است که نه وقت و نه حوصله‌اش هست.» فیلم «باشو، غریبه کوچک» که در سال۱۹۸۵ ساخته شد، یکی از شاخص‌ترین آثار سینمای ایران به شمار می‌رود. این فیلم روایت کودکی جنگ‌زده است که به شمال ایران پناه می‌برد و با زبانی متفاوت و فرهنگی دیگر روبه‌رو می‌شود. اهمیت این اثر چنان است که در سال۲۰۲۵، نسخه مرمت‌شده آن در جشنواره فیلم ونیز به نمایش درآمد و جایزه بخش «کلاسیک‌های ونیز» را دریافت کرد؛ افتخاری که باردیگر جایگاه جهانی بیضایی را تثبیت کرد.

تئاتر؛ قلمرو اصلی اندیشه بیضایی

اگرچه بیضایی در سینما نیز تاثیرگذار بود اما بسیاری او را پیش از هر چیز نمایشنامه‌نویس می‌دانند. آثاری چون «پهلوان اکبر می‌میرد»، «مرگ یزدگرد»، «فتح‌نامه کلات»، «هشتمین سفر سندباد»، «سهراب‌کشی»، «سلطان مار»، «مجلس ضربت زدن» و «طرب‌نامه» از مهم‌ترین متون نمایشی معاصر ایران‌ هستند. این نمایشنامه‌ها ترکیبی از اسطوره، تاریخ، سیاست و روانشناسی اجتماعی هستند و زبان خاص بیضایی را شکل می‌دهند. بیضایی بیش از ۵۰‌فیلمنامه نوشت که بسیاری از آنها هرگز ساخته نشدند. فیلمنامه «مقصد» نمونه‌ای از این آثار است که اگرچه پروانه ساخت گرفت اما هرگز به مرحله تولید نرسید. او یکی از قربانیان اصلی سانسور، محدودیت‌های ساختاری و بی‌ثباتی سیاست‌های فرهنگی در ایران بود؛ عاملی که باعث شد به یکی از «کم‌کارترین و در عین حال اثرگذارترین» هنرمندان تاریخ سینمای ایران تبدیل شود. بهرام بیضایی تنها دغدغه فرهنگ نداشت؛ او نگران طبیعت، درختان کهنسال و میراث زیست‌محیطی ایران نیز بود. اندوه او از قطع درختان هزاران‌ساله، بخشی از نگاه کل‌نگر او به تاریخ و تمدن ایران را نشان می‌داد. این نگاه در بسیاری از آثارش به‌صورت نمادین حضور دارد.  بیضایی در سال‌۲۰۱۰ ایران را ترک کرد و به دانشگاه استنفورد پیوست. او در این دانشگاه به‌عنوان مدرس مطالعات ایرانی، نمایش‌هایی را روی صحنه برد و کارگاه‌های اسطوره‌شناسی برگزار کرد. با این حال غربت برای او هرگز انتخابی از سر میل نبود. به گفته پرویز پرستویی، بیضایی گفته بود: «چه ضمانتی است که برگردم و کار کنم؟»

واکنش‌های داخلی و جهانی به درگذشت بهرام بیضایی

درگذشت بیضایی بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های بین‌المللی داشت. نشریاتی چون «هالیوود ریپورتر» و «فیگارو» او را یکی از چهره‌های اصلی موج نو سینمای ایران و هنرمندی چندوجهی معرفی کردند که سینما، تئاتر و پژوهش را در هم آمیخت. اصغر فرهادی، فیلمساز شناخته‌شده ایرانی در پیامی احساسی نوشت: «بهرام بیضایی، استاد بزرگ من که شیفته‌وار آثارش، سخنانش و بالاتر از آن عشقش به فرهنگ این سرزمین را با تمام وجود دنبال کرده‌ام، حالا در غربت این دنیا را ترک کرده است. حقیقتا ایرانی‌تر از بهرام بیضایی در این روزگار نشناخته‌ام و چه تلخ است که ایرانی‌ترین ایرانی، هزاران هزار فرسنگ دور از ایران، چشم بر جهان فرو ببندد.»

کیهان کلهر، نوازنده و موسیقیدان ایرانی در صفحه مجازی خود در سوگ بهرام بیضایی اینگونه نوشت: «به گمانم او مرغکی نشسته بر شاخه‌ای از سرو کاشمر بود وقتی به دستور متوکل بر زمین افتاد. یا به هیات جامه‌داری در شبیه‌خوانی میدان نقش جهان که از خجند تا اصفهان ببوی خون سیاوش آمده. شاید خاک بود در قادسیه؛ آنگاه که رستم فرخ‌هرمز از رود عتیق بیرون کشیده شد و بر او و در خون خویش درغلتید. یا به هیبت دهقانی، راوی داستان اکوان دیو، گاه‌گاه مهمان خانه‌ای می‌شده در دیه پاژ. او باد بود پیچیده زیر سقف آسیابی در مرو، شاهد مرگ یزدگرد. بی‌گمان او ۸۷ ساله نبود. بهرام بیضایی طربنامه نویس همه مطربان گمنام و خاموش قرن‌ها که جز شادی نخواستند و جز اندوه نبردند. تا باد چنین باد که فرهنگ ایران چنین فرزندانی بپرورد.»

پرویز پرستویی، بازیگر سینما در سوگ بهرام بیضایی اینگونه نوشت: «داغی بزرگ برای فرهنگ و هنر نمایش و سینما. بهرام بیضایی اسطوره و بزرگمرد سینما و تئاتر، استاد بی بدیل عرصه فرهنگ و هنر در روز تولدش دور از وطن درگذشت. استاد تقوایی رفت، مهرجویی رفت، پوراحمد رفت، کیارستمی رفت و بهرام بیضایی استاد بی بدیل که کوچک و بزرگ عرصه هنر به وجودش افتخار می‌کردند هم رفت. خدا نگذرد از مسوولان بی‌کفایتی که هرکدام از این عزیزان را زمانی که در قید حیات بودند، کشتند. یکی را در وطن در کنج عزلت و یکی را در غربت. ضمن احترام به همه هنرمندان واقعی از این پس به چه کسی باید اقتدا کرد؟ تسلیت به مژده شمسایی عزیز و عزیزانش تسلیت به جامعه هنری تئاتر و سینما.»

خاموشی تن، ماندگاری اندیشه

درگذشت بهرام بیضایی تنها فقدان یک هنرمند نامدار نیست بلکه این رویداد، نشانه‌ای تلخ از پایان یک دوره، خاموشی یک صدا و بسته‌شدن فصلی مهم از تاریخ فرهنگ معاصر ایران است. بیضایی نه‌فقط یک کارگردان، نه صرفا یک نمایشنامه‌نویس و نه‌تنها یک پژوهشگر برجسته بود بلکه او مجموعه‌ای یگانه از اندیشه، تعهد فرهنگی، پژوهش عمیق و خلاقیت هنری را در خود جمع کرده بود. از این‌رو، مرگ او بیش از آنکه یک خبر باشد، یک «زخم فرهنگی» است؛ زخمی که تا سال‌ها در حافظه جمعی ایرانیان باقی خواهد ماند. بهرام بیضایی از آن دسته هنرمندانی بود که به‌راستی می‌توان گفت «کم زیست اما عمیق». تعداد آثارش اندک بود ولی هر اثر او، حاصل سال‌ها مطالعه، تامل و وسواس فکری بود. او هرگز به تولید انبوه تن نداد و هرگز هنر را به مصلحت، سفارش یا شتاب نسپرد. همین ویژگی باعث شد آثارش نه تاریخ مصرف داشته باشند و نه وابسته به زمانه‌ای خاص بمانند بلکه همواره قابل بازخوانی، تحلیل و کشف دوباره باشند. بیضایی به فرهنگ ایران نه به‌عنوان یک گذشته منجمد بلکه به‌مثابه یک موجود زنده نگاه می‌کرد. او اسطوره‌ها را از موزه بیرون کشید، تاریخ را از روایت رسمی جدا کرد و نمایش و سینما را به میدان پرسشگری بدل ساخت. در آثارش، قهرمانان همیشه پیروز نبودند، تاریخ همیشه عادلانه روایت نمی‌شد و حقیقت، امری ساده و تک‌بعدی نبود. همین نگاه چندلایه، او را به هنرمندی متفاوت و گاه دشوارفهم بدل کرد اما همین دشواری، ارزش ماندگار آثارش را رقم زد.

یکی از تلخ‌ترین وجوه زندگی بیضایی، نسبت او با نهاد قدرت و ساختارهای فرهنگی رسمی بود. او بخش بزرگی از عمر خود را در کشاکش با سانسور، محدودیت و بی‌ثباتی سیاست‌های فرهنگی گذراند. فیلم‌ها و نمایشنامه‌های بسیاری نوشت که هرگز فرصت اجرا یا ساخت نیافتند. این «نساخته‌ها» و «نوشته‌های به محاق‌رفته»، خود بخشی از میراث تراژیک اوست؛ میراثی که نشان می‌دهد چگونه یک جامعه می‌تواند سرمایه‌های فکری خود را فرسوده و منزوی کند. مهاجرت بیضایی بیش از آنکه یک انتخاب باشد، نتیجه ناگزیر همین فرسایش بود. او ایران را ترک کرد اما هرگز از ایران جدا نشد. آثارش، زبانش، دغدغه‌هایش و حتی رنج‌هایش همگی ایرانی ماندند. مرگ او در غربت، آن ‌هم در روز تولدش، تصویری نمادین و دردناک از سرنوشت بسیاری از اندیشمندان و هنرمندان این سرزمین است؛ کسانی که وطن را با خود حمل می‌کنند اما وطن نتوانست آنها را در آغوش بگیرد.

واکنش گسترده هنرمندان، نویسندگان، موسیقیدانان و سینماگران به درگذشت بیضایی نشان داد که تاثیر او محدود به یک نسل یا یک حوزه نبوده است. بیضایی مرجع بود، نه به‌دلیل قدرت یا شهرت بلکه به‌سبب صداقت فکری، استقلال هنری و وفاداری بی‌امان به فرهنگ. او نشان داد که می‌توان ایرانی بود، بی‌آنکه به شعار پناه برد، می‌توان منتقد بود، بی‌آنکه سطحی شد و می‌توان جهانی اندیشید، بی‌آنکه ریشه‌ها را فراموش کرد. امروز وظیفه جامعه فرهنگی ایران تنها سوگواری نیست. میراث بیضایی نیازمند بازخوانی، آموزش، اجرا و گفت‌وگو است. آثار او باید دوباره خوانده شوند، نمایشنامه‌هایش دوباره به صحنه برگردند و فیلم‌هایش نه‌فقط به‌عنوان «کلاسیک» بلکه به‌مثابه متونی زنده و پرسش‌برانگیز دیده شوند. بیضایی اگرچه رفت اما اندیشه‌اش هنوز ظرفیت زایش دارد. او به حافظه فرهنگی ایران پیوست. جایی که مرگ در آن پایان نیست بلکه تبدیل به روایت می‌شود؛ روایتی که هر نسل آن را از نو می‌خواند و معنا می‌کند و شاید همین بزرگ‌ترین پیروزی یک هنرمند باشد: «اینکه حتی در خاموشی، همچنان سخن بگوید.»

وب گردی