سراب توسعه درخاورمیانه
جهان صنعت – قیمت نفت ایران در بازارهای جهانی دیگر ملاک نیست. ملاک قیمت خون است؛ خونی که بر زمین ریخته میشود تا بشکهای نفت از چاه بیرون آید. در اقتصاد سیاسی خاورمیانه فرمولی نانوشته اما هولناک وجود دارد: «هرگاه عقربههای ساعت به سمت جنگ گردش کردند، عقربههای توسعه به سمت عقب برمیگردند.»
اینجا سرزمین پارادوکسهاست؛ سرزمینی که روی مخازن عظیم انرژی نشسته اما در تاریکترین ادوار تاریخی خود دچار «قحطی قدرت» است. نه از نوع تسلیحاتیاش بلکه از نوع اقتصادیاش. گزارش پیشرو تلاش میکند به معمایی پاسخ دهد که ذهن نظریهپردازان توسعه را برای یک قرن مشغول کرده است: «چرا برخی کشورها در این منطقه در حلقه تکرار و عقبماندگی اسیر میمانند و برخی دیگر از دل خاکستر جنگها، برمیخیزند؟» پاسخ در یک کلمه خلاصه میشود: زمان.
جنگ، نه فقط زیرساختها که «زمان» را نابود میکند. وقتی کشوری وارد مخاصمه میشود در واقع وارد تونلی میشود که خروجی آن به گذشته باز میشود. در آن سوی مرزها، رقبای منطقهای بیوقفه در حال دویدن هستند. آنها در حالی که ما درگیر هندسه قدرت و ائتلافهای زودگذریم، مشغول هندسه رشد و توسعه پایدارند.
این گزارش روایت همان شکافی است که در سکوت شکل میگیرد؛ شکاف میان «کشورهایی که جنگیدند» و «کشورهایی که ساختند» اما پرسش اینجاست: وقتی گرد و غبار جنگ فرو نشیند، چه بر سر مردمی میآید که نسلهایشان یکی پس از دیگری در انتظار «فردایی بهتر» پیر شدند و آن فردا هرگز نیامد؟ آیا میتوان کشوری را تصور کرد که تاریخ آن را از قلم انداخته باشد؟
سپیدهدمی که هرگز ندمید
نرخ بازگشت سرمایه در آموزش، کلیدیترین شاخص توسعهی پایدار است. در اقتصادهای درگیر جنگ، این نرخ نه فقط به صفر که به اعداد منفی میل میکند زیرا کودکانی که امروز از تحصیل بازمیمانند، نیروی کار فاقد بهرهوری فردا هستند. از منظر اقتصاد خرد، جنگ بزرگترین «شکست بازار» را رقم میزند: بازار آموزش و تربیت نیروی انسانی کارآمد به دلیل نااطمینانی دائمی و تخریب زیرساختها از کار میافتد اما فراتر از آن، آنچه رخ میدهد «شکست بیننسلی» است. نرخ تشکیل سرمایه انسانی در شرایط جنگی به شدت افت میکند. دادههای تاریخی نشان میدهد هر سال جنگ میانگین سالهای تحصیل یک نسل را تا ۸/۰سال کاهش میدهد. این یعنی نسلی که پنج سال درگیر جنگ بوده، به طور میانگین چهار سال تحصیل کمتر از نسلی دارد که در صلح زیسته. در اقتصاد مبتنی بر دانش این شکاف یعنی افت دائمی بهرهوری کل عوامل تولید. نتیجه در اقتصاد کلان آشکار است: وقتی این نسل وارد بازار کار میشود، نه توان رقابت با نیروی کار کشورهای همسایه را دارد، نه میتواند زنجیرههای ارزش پیچیده را تکمیل کند. اقتصاد به سمت فعالیتهای با ارزش افزوده پایین و اشتغال غیررسمی سوق مییابد. سپیدهدمی که هرگز نمیدمد، همان نرسیدن به «پنجره جمعیتی» و تبدیل آن به «پنجره فرصتهای از دست رفته» است.
در کشاکش نفت و باروت
در بودجهریزی جنگی، «هزینه فرصت» مفهوم عینی پیدا میکند: هر میلیاردی که صرف تسلیحات میشود، مستقیما از سرمایهگذاری در زیرساختهای مولد کسر میگردد. این جابهجایی منابع، نه فقط در بودجه جاری که در «تشکیل سرمایه ثابت ناخالص» کشور اثر میگذارد. اقتصاد جنگ، اقتصاد «بازتوزیع معکوس» است. در شرایط عادی، درآمدهای نفتی به صندوق توسعه ملی واریز میشود تا به سرمایهگذاری بلندمدت تبدیل گردد. در شرایط جنگی، همین درآمدها مستقیما به هزینههای جاری و تسلیحاتی تبدیل میشوند. نسبت تشکیل سرمایه ثابت ناخالص به تولید ناخالص داخلی، شاخصی است که در کشورهای جنگزده سقوط آزاد میکند اما آنچه از نگاه پنهان میماند اثر «خروج سرمایههای مولد» است. وقتی نااطمینانی به اوج میرسد، سرمایهگذاران بخش خصوصی به جای سرمایهگذاری در کارخانهها به سمت داراییهای امن و دلار و طلا میگریزند. نرخ تشکیل سرمایه در بخش مولد به شدت افت میکند و اقتصاد دچار «بیماری هلندی ناشی از جنگ» میشود. در این کشاکش، نفت از کالایی برای «انباشت سرمایه» به کالایی برای «تامین مالی تخریب» بدل میشود و چون زیرساختهای نفتی خود هدف حملات هستند توان تولید نفت نیز کاهش مییابد. نتیجه، ورود به مارپیچی است که در آن منبع تامین مالی جنگ خود قربانی جنگ میشود.
وقتی تاریخ نفس میکشد
بازسازی پس از جنگ، تنها بازآفرینی زیرساختهای فیزیکی نیست بلکه «احیای کارکرد نهادها» در تخصیص بهینه منابع است. تجربه نشان داده نرخ بازگشت سرمایه در بازسازی، تابعی معکوس از مدت زمان جنگ دارد. مدلهای اقتصادسنجی بازسازی نشان میدهد کشورهایی که جنگ در آنها کوتاهمدت بوده توانستهاند با «جهش بازسازی» نهفقط عقبماندگی را جبران بلکه به رشد بالاتر هم دست یابند اما هر چه جنگ طولانیتر شود «شکاف نهادی» عمیقتر میگردد. نهادهای مالی، حقوقی و اجرایی که باید تخصیص منابع را هدایت کنند خود در جنگ فرسوده شدهاند. تفاوت ژاپن و آلمان با کشورهای خاورمیانه در یک متغیر خلاصه میشود: «نرخ پسانداز داخلی» در آستانه بازسازی. آنها نهفقط کمک خارجی که انباشت سرمایه داخلی قابلتوجهی داشتند. در خاورمیانه، جنگ نه فقط سرمایه فیزیکی که سرمایه مالی را هم نابود کرده، فرار سرمایه به خارج، ذخیره داخلی برای بازسازی را به حداقل رسانده است. تاریخ نفس میکشد اما در اقتصاد تنفس نیاز به «اکسیژن سرمایه» دارد. بدون نرخ پسانداز حداقل ۲۵درصد بدون جذب سرمایه خارجی و بدون ثبات نهادی، بازسازی به پروژهای ناتمام تبدیل میشود و ناتمام ماندن بازسازی، خود زمینهساز بحران بعدی است.
فردایی به وسعت دیروز
اقتصادها همواره به سمت «تعادلهای بلندمدت» حرکت میکنند اما ویژگی اقتصادهای جنگزده گرفتارآمدن در «تعادلهای سطح پایین» است؛ وضعیتی که در آن همه متغیرها در نقطهای تثبیت میشوند که با توسعه فاصلهای معنادار دارد. در نظریه توسعه، «زنجیره ارزش» مفهومی کلیدی است. زنجیرهای که موادخام را به کالای نهایی تبدیل میکند و ارزش افزوده را در داخل نگاه میدارد. جنگ این زنجیره را میگسلد. حلقههای تولید، توزیع و صادرات از هم جدا میافتند. وقتی زنجیره گسسته شد بازگرداندن آن به وضعیت پیشین، هزینهای گزاف دارد. نتیجه «گسست زنجیره ارزش»، حرکت اقتصاد به سمت فعالیتهای رانتجویانه است. نرخ بازگشت سرمایه در دلالی و واسطهگری بسیار بالاتر از تولید میشود. سرمایهها به جای کارخانهها به انبارهای کالا سرازیر میشوند. ساختار اقتصادی به سمت «اقتصاد کرایهداری» پیش میرود. در این وضعیت فردا چیزی جز امتداد دیروز نیست زیرا مکانیسمهای انباشت سرمایه و ارتقای بهرهوری از کار افتادهاند. نرخ رشد اقتصادی در بهترین حالت حول و حوش نرخ رشد جمعیت نوسان میکند یعنی درآمد سرانه عملا ثابت میماند. فردایی به وسعت دیروز، یعنی محکومیت به «رکود ساختاری بلندمدت.»
معمای پیشرفت در سرزمین بنبست
پیشرفت معمایی است که حل آن به سادگی در اختیار داشتن نقشه نیست بلکه به توانایی خواندن نقشهای بستگی دارد که مدام تغییر میکند. در سرزمین بنبست، نقشهخوانی معنای خود را از دست میدهد. سرزمین بنبست جایی است که همه راهها به جایی نمیرسند. پیشرفت اقتصادی نیازمند «کانالهای تخصیص منابع» کارآمد است: بازار سرمایه، نظام بانکی، زنجیره تامین. در سرزمین بنبست همه این کانالها یا مسدود هستند یا با اصطکاکی چنان بالا کار میکنند که گویی مسدودند. اقتصاد جنگزده دچار «ناترازیهای همافزا» میشود. ناترازی انرژی، تولید را فلج میکند. ناترازی بودجه، تورم را میسازد. ناترازی بانکی، اعتبار را نابود میکند. این ناترازیها نه مجزا که در تعامل با یکدیگر سیستمی از «ناکارآمدی بازتولید شونده» را شکل میدهند. در این سیستم «هزینه مبادله» به شدت افزایش مییابد. هر واحد سرمایهگذاری به دلیل نااطمینانی و تحریم و نبود زیرساخت، بازدهی بسیار کمتری نسبت به شرایط عادی دارد. نرخ بازدهی مورد انتظار سرمایهگذاران منفی میشود مگر در فعالیتهای خاص و معمولا غیرمولد. خروج از این بنبست نیازمند «شوک نهادی» است. تجربه کشورهای موفق در بازسازی نشان میدهد بدون اصلاح نهادهای تخصیص منابع، هرگونه سرمایهگذاری به هدر رفت منابع بدل میشود. معمای پیشرفت در سرزمین بنبست، معمای «چگونگی بازطراحی نهادها» پیش از بازسازی فیزیکی است.
اقتصاد در سایه اژدها
اژدها در اسطورهها همیشه در کمین گنجهاست. در اقتصاد خاورمیانه، اژدها همان «جنگ» است که بر گنج توسعه سایه افکنده و هیچکس را بدان راه نمیدهد. اقتصادی که در سایه جنگ رشد میکند اقتصادی بیمار است. بخشهایی از آن که به جنگ مرتبط هستند رونق مییابند: صنایع تسلیحاتی، امنیتی، واردات کالاهای اساسی با یارانههای دولتی. اما بخشهای مولد پژمرده میشوند. کشاورزی، صنعت، فناوری اطلاعات، گردشگری و همه در سایه اژدها رنگ میبازند. این «اقتصاد جنگی» ساختاری ناهنجار و معیوب دارد. منابع به سمت فعالیتهایی هدایت میشوند که سودآوری سریع دارند، نه فعالیتهایی که توسعه پایدار ایجاد میکنند. سرمایهداران به جای سرمایهگذاری در تولید، به دلالی، واسطهگری و قاچاق روی میآورند و طبقه متوسط که موتور توسعه هر جامعهای است به تدریج محو میشود. شاید اما تلخترین پیامد سایه اژدها، «عادیسازی ناهنجاریها» است. وقتی جنگ طولانی میشود، مردم به فقر، ناامنی، و فقدان آینده عادت میکنند. آرزوها کوچک میشوند. «داشتن یک شغل» جای «داشتن یک زندگی خوب» را میگیرد و «بقا» جای «پیشرفت» را و این مرگ تدریجی یک ملت است؛ مرگی که در آن جنازهها هنوز نفس میکشند.
در اقتصاد متعارف، «بخش غیررسمی» پناهگاهی موقت برای جذب شوکهاست. در اقتصاد جنگزده بخش غیررسمی به «هنجار جدید» تبدیل میشود و تا ۷۰درصد فعالیتهای اقتصادی را دربر میگیرد. این یعنی فرار مالیاتی گسترده، فقدان آمار دقیق و ناتوانی دولت در سیاستگذاری. سایه اژدها یعنی «غلبه اقتصاد سایه بر اقتصاد رسمی». وقتی فعالیت رسمی به دلیل مالیات، تحریم و نااطمینانی صرفه ندارد همه به سمت فعالیتهای غیررسمی میگریزند. این گریز، پایه مالیاتی دولت را فرسایش میدهد. دولت برای جبران به چاپ پول روی میآورد. چاپ پول، تورم میآفریند. تورم، گریز به بخش غیررسمی را تشدید میکند. چرخهای باطل. در این میان، «بخشهای مولد» بیش از همه آسیب میبینند. صنعتی که نیاز به مجوز، استاندارد و بازار رسمی دارد توان رقابت با واردات غیررسمی و قاچاق را ندارد. کارخانهها یکی پس از دیگری تعطیل میشوند. اشتغال رسمی به اشتغال غیررسمی و شکننده تبدیل میگردد. اقتصاد در سایه اژدها، اقتصادی است که آمارهای رسمی آن هیچگاه تصویر واقعی را نشان نمیدهند. سیاستگذار کور حرکت میکند، منابع هدر میرود و توسعه به سرابی دورتر و دورتر تبدیل میشود.
نسلی که میان ۲تاریکی ماند
«پنجره جمعیتی» فرصتی تاریخی در ساختار سنی جمعیت است که در آن نسبت جمعیت در سن کار به حداکثر میرسد. این فرصت تنها یک بار در تاریخ هر کشور رخ میدهد. جنگ، این پنجره را نه فقط میبندد که به تله بدل میکند. نسلی که میان دو تاریکی ماند، نسلی است که در اوج پنجره جمعیتی، نه شغل دارد، نه مهارت و نه امید. در نظریه سرمایه انسانی این نسل «بازدهی منفی» دارد: هزینههای مصرفی او بر دوش اقتصاد است، بدون آنکه بازدهی متناسب ایجاد کند. او به جای موتور رشد به بار اضافی بدل میشود. دادههای مهاجرت نشان میدهد در چنین شرایطی «نرخ خروج نخبگان» به شدت افزایش مییابد. آن بخش از این نسل که تواناتر است، کشور را ترک میکند. آن که میماند یا فاقد توانایی لازم است یا گرفتار اقتصاد غیررسمی. نتیجه، «فرسایش سرمایه انسانی» در مقیاس ملی است. این نسل، هزینه «تخریب خلاق» را نمیپردازد بلکه خود قربانی «تخریب غیرخلاق» میشود. او نه نوآوری میآفریند، نه ارزشافزوده تولید میکند و نه نسلی تواناتر از خود پرورش میدهد. میان دو تاریکی ماندن یعنی خارج شدن از مدار تاریخ توسعه.
واگرایی درآمدی و اثرات گلولهبرفی عقبماندگی
در اقتصاد، «واگرایی» وضعیتی است که در آن، شکاف میان دو کشور یا دو منطقه، نه فقط ثابت که روزافزون میشود. جنگ، قویترین عامل ایجاد واگرایی است زیرا رشد را در یکسو متوقف و در سوی دیگر شتاب میبخشد. مدلهای رشد درونزا نشان میدهند کشوری که پنج سال از رشد بازمیماند برای جبران این عقبماندگی به نرخهای رشد بسیار بالاتر از میانگین جهانی نیاز دارد اما مکانیسمهای انباشت سرمایه چنین نرخهایی را ناممکن میسازند. نتیجه، «اثر گلولهبرفی» عقبماندگی است. این اثر در آمارها آشکار میشود. در سال ۲۰۰۰، تولید ناخالص داخلی ایران و ترکیه قابل مقایسه بود. دو دهه بعد شکاف به بیش از ۵۰۰میلیارد دلار رسیده است. هر سال صلح برای همسایگان فرصتی برای دویدن است. هر سال جنگ برای ایران فرصتی است برای عقبماندن. این واگرایی، نه فقط اقتصادی که امنیتی نیز هست. آیندهای به غایت گذشته یعنی بازتولید دائمی عقبماندگی یعنی هر نسلی، فقیرتر از نسل قبل یعنی هر دهه فاصله با جهان بیشتر از دهه پیش. این «تله فقر نسلی» نام دارد و رهایی از آن به مداخلهای همچون خود جنگ نیاز دارد.
شکست انتظارات عقلایی و فروپاشی انباشت سرمایه
در نظریه انتظارات عقلایی، عاملان اقتصادی براساس اطلاعات موجود درباره آینده قضاوت میکنند. وقتی تاریخ مملو از وعدههای محققنشده باشد «انتظارات» شکل منفی به خود میگیرد. سرمایهگذاران آینده را تاریک میبینند و سرمایهگذاری نمیکنند. همین آینده را تاریک میکند. خودشکوفایی پیشبینی. در انتظار بهاری نیست یعنی «نرخ سرمایهگذاری» به زیر نرخ استهلاک سرمایه سقوط کرده است یعنی هر سال سرمایه فیزیکی کشور کمتر از سال قبل یعنی ماشینآلات فرسوده میشوند بدون آنکه جایگزینی برای آنها باشد یعنی زیرساختها تخریب میشوند بدون آنکه بازسازی شوند. این وضعیت «فرسایش سرمایه» نام دارد. وقتی نرخ سرمایهگذاری کمتر از نرخ استهلاک باشد اقتصاد کوچک و کوچکتر میشود. نه به دلیل جنگ که به دلیل «مرگ خزنده» ناشی از فقدان انباشت. این مرگ، بیسروصدا فرامیرسد اما اثرش از بمبارانها هم مخربتر است. در انتظار بهاری نیست یعنی جامعه از «آیندهنگری مثبت» تهی شده است و در اقتصاد، آیندهنگری مثبت همان «اکسیژن» سرمایهگذاری و رشد است.
«نفرین منابع» نظریهای است که رابطه معکوس میان وفور منابع طبیعی و رشد اقتصادی را توضیح میدهد اما در خاورمیانه این نفرین به «نفرین مرکب» تبدیل شده است: منابعی که میتوانست موتور توسعه باشد، به دلیل ساختار نهادی شکننده و مداخلات خارجی، به عامل بحران بدل شده است. تحلیل اقتصادهای خاورمیانه نشان میدهد درآمدهای نفتی در غیاب نهادهای پاسخگو به «رانت مطلق» تبدیل میشود. این رانت، نه برای توسعه که برای خرید وفاداری و سرکوب نارضایتیها صرف میشود. وقتی وفاداری با پول خریدنی شد دیگر نیازی به توسعه نیست. وقتی نارضایتی با زور سرکوب شد دیگر صدای انتقاد بلند نمیشود اما این تعادل پایدار نیست. سراب توسعه در خاورمیانه در دادهها آشکار است: منطقهای با بالاترین ذخایر انرژی، بالاترین نرخ بیکاری جوانان را دارد. منطقهای با کهنترین تمدنها، پایینترین نرخهای بهرهوری را ثبت میکند. منطقهای با بیشترین درآمدهای نفتی، کمترین سهم از تولید ناخالص جهانی را به خود اختصاص داده است. سراب، همین نزدیکی است اما آب، در جای دیگری جریان دارد. در کشورهایی که نفت را وسیله توسعه کردند، نه هدف. در کشورهایی که جنگ را تجربه کردند اما توانستند از آن درس بگیرند. در کشورهایی که فهمیدند توسعه نه در چاههای نفت که در ذهنهای خلاق و نهادهای کارآمد ریشه دارد.
پایان خاورمیانهای که میشناختیم
هر نظم منطقهای، مبتنی بر «تعادل قدرتها» است. خاورمیانهای که میشناختیم مبتنی بر معادلهای بود که در آن نفت، اسلحه و ایدئولوژی سه ضلع مثلث قدرت را تشکیل میدادند. این معادله امروز در حال فروپاشی است. پرسش اینجاست: جایگزین چه خواهد بود؟ از منظر اقتصاد سیاسی، فروپاشی نظم کهن دو سناریو پیش رو دارد: «گذار به نظم جدید» یا «سقوط به هرج و مرج». گذار به نظم جدید، نیازمند «توافق بر سر قواعد بازی» است. هرج و مرج یعنی تعلیق همه قواعد. در هرج و مرج، تنها قانون بقای قویترین حاکم است برای کشورهای منطقه، این گذار سرنوشتساز است. در نظم جدید، ممکن است جایگاهها بازتعریف شود. کشورهایی که توان اقتصادی و نهادی بالاتری دارند میتوانند در جایگاه بالاتری بنشینند. کشورهایی که درگیر جنگ و بحران هستند ممکن است به حاشیه رانده شوند. پایان خاورمیانهای که میشناختیم میتواند پایان فقر و عقبماندگی باشد. اگر درسهای گذشته آموخته شود میتواند پایان ایران باشد. اگر در گرداب جنگ گرفتار آییم. انتخاب، با ماست. تاریخ فقط ثبت میکند.
