روز واقعه میناب از زبان معلم بازمانده

گروه جامعه
کدخبر: 625225
معلم بازمانده مدرسه شجره طیبه میناب فاجعه حمله نظامی را از نزدیک تجربه کرد و از از دست دادن دانش‌آموزانش و لحظات سخت آن روز می‌گوید.
روز واقعه میناب از زبان معلم بازمانده

جهان صنعت- حمله نظامی روز شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، مدرسه «شجره طیبه» را به تلی از خاک و آوار تبدیل کرد؛ مدرسه‌ای که در لحظه ۱۲۰‌دانش‌آموزش شهید شدند؛ معلم پایه چهارم، یکی از بازماندگانی که بیشترین شهدای دانش‌آموز را در کلاسش داشته و خواهرزاده‌اش را نیز از دست داده، راوی فاجعه میناب می‌شود و از روز واقعه می‌گوید.

قرار بود جلسه هم‌اندیشی معلمان برگزار شود. سمانه کمالی صبح زود خودش را به مدرسه می‌رساند، بی‌آنکه بداند چند ساعت بعد، نه جلسه‌ای در کار است و نه مدرسه‌ای. خبر فوت زن‌عمویش باعث خروجش از مدرسه می‌شود تا در زمان حمله آنجا نباشد. حالا، در روز معلم، از آن روزی می‌گوید که «امانت»هایش یکی یکی زیر آوار حملات هوایی ماندند و برای بیرون کشیدن پیکر شهدا به مدرسه بازمی‌گردد. این گزارش از زبان معلمی است که سوگواره تلخ یک فاجعه را با اشک و آه روایت می‌کند.

تقدیری که معطل نماند

کمالی صبح شنبه به مدرسه رفت. زنگ اول درس قرآن بود و مربی در کلاس حضور داشت اما او در آبدارخانه مشغول آماده‌سازی خود برای جلسه هم‌اندیشی بود. چند بار رفت و برگشت به دفتر داشت. حالش خوب نبود، می‌خواست جلسه را لغو کند. معاون مدرسه ابتدا مخالفت کرده اما سرانجام رضایت داد که جلسه به فردا موکول شود اما به یکباره پشیمان و گفته بود جلسه برگزار شود چون شاید فردایی نباشد.

او به آبدارخانه بازگشته بود تا مطالبش را یادداشت کند که ناگهان پیامی روی گوشی‌اش ظاهر می‌شود، «زن عمویش فوت کرده» بدون اینکه به کادر مدرسه اطلاع دهد سوئیچ ماشین را برداشته و از مدرسه خارج می‌شود، حتی چادر و وسایل شخصی‌اش در کلاس می‌ماند. معاون پرورشی می‌پرسد کجا می‌روی؟ پاسخ می‌دهد: «می‌روم تا کلاس قرآن بچه‌ها تمام شود، برمی‌گردم.»

کمالی خود را به بیمارستان می‌رساند. در همان لحظات همکار همپایه‌اش با او تماس گرفته و می‌گوید که به جایش در کلاس تدریس می‌کند و امروز به مدرسه نیاید: «همکارم خیلی اصرار کرد که نروم. من بعد از بیمارستان به سمت مدرسه حرکت کردم که نزدیکی‌های مدرسه دوباره همکارم تماس گرفت و گفت سمانه نیا، من تدریس ریاضی رو انجام دادم، تو امروز استراحت کن.» این بار کمالی از کنار مدرسه برمی‌گردد و راهی خانه می‌شود.

دانش‌آموزی که با خواب ماندن، زنده ماند

پسر سمانه هم دانش‌آموز همان مدرسه شجره طیبه بود که در روز واقعه خواب می‌ماند و به مدرسه نمی‌رود: «‌پدرش گفت، نمی‌خواد امروز مدرسه بره. گفت من شیفت مخالف توام، بذار بچه خونه بمونه. منم لباس مشکی‌هامو پوشیدم و به خونه زن عموم که نزدیک مدرسه بود، رفتم اما توی مراسم  هم همه درباره جنگ حرف می‌زدن اما من می‌گفتم جنگ توی تهران میشه و میناب هیچ وقت جنگی نمیشه.»

ساعت حدود ۱۰‌صبح بود که شوهر خواهر سمانه قصد رفتن به شهر می‌کند پس سمانه او را به شهر می‌برد و پیاده می‌کند و دوباره به مراسم برمی‌گردد. خواهرزاده‌اش هم دانش‌آموز مدرسه‌ شجره طیبه بود. ساعت‌۱۱ به خواهرش می‌گوید برو پسرت را از مدرسه بیاور چون به دلیل شرایط ، مدرسه تعطیل شده اما خواهرش می‌گوید پدرش او را می‌آورد. سمانه می‌گوید: «یک دفعه صدای خیلی وحشتناکی اومد. من رو مثل توپ فوتبال پرت کرد اون طرف خونه. تکه‌های خونه می‌ریخت و نمی‌فهمیدیم چه خبره. بلند شدم از سالن به بیرون برم که گفتن جنگ شده و دارن می‌زنن.»

ادامه می‌دهد: «می‌دیدم دود بلند شده اما فکر می‌کردم درمانگاه رو زدن. کسایی که توی مسیر می‌دویدند همه می‌گفتن درمانگاه، کارواش و سوله‌های فرهنگیان رو زدن؛ کسی اسم مدرسه رو نیاورد. با خودم می‌گفتم خدا رو شکر، این ساعت بچه‌ها همه خونه رفتن» اما واقعیت چیز دیگری بود.

۳ انفجار و ماشینی که به هوا پرید

انفجار اول ساعت ۱۱ و ۲۲ دقیقه رخ داد. انفجار دوم ۲۵ ثانیه بعد اتفاق افتاد و انفجار سوم زمانی رخ داد که سمانه روبه‌روی درمانگاه رسیده بود و موج انفجار ماشینش را کاملا به بالا و پایین انداخت و اگزوز ماشینش ترکید.

سمانه کمالی می‌گوید: «نفهمیدم چطور مسیر رو تا خونه رفتم. پسرام از ترس می‌لرزیدن و فکر می‌کردن زلزله اومده؛ همه چیز به هم ریخته بود. اونقدر شدت موج انفجار زیاد بود که همه لوازم خونه روی زمین افتاده بود. بچه‌ها رو برداشتم، از خونه بیرون رفتیم، همه جاده‌ها بسته بود، مسیر یک راه خاکی داشت، خودمو به پمپ بنزین رسوندم، هنوز نمی‌دونستم مدرسه رو زدن، خبر نداشتم فقط فهمیدم درمانگاه و کارواش رو زدن و می‌گفتن الان جنگ شروع شده و قراره کل میناب رو بزنن.»

کمالی آن لحظات را اینگونه توصیف می‌کند: «اون لحظه خیلی حالم بد شد. اصلا نمی‌فهمیدم روی زمینم. اونقدر داد زدم و توی سر خودم زدم که مردم توی صف بنزین راه رو باز کردن که من ماشین رو بیرون بیارم. آقایی بنزین ماشینش رو به من داد. بچه‌هام و خانوادم دنبالم بودن.»

کمالی خود را به خانه مدیر مدرسه، خانم طاهری رساند. آنجا دیده بود مردم جمع شده‌ و به سر خودشان می‌زنند و گریه می‌کنند. یکی از اولیای دانش‌آموزان، همسایه مدیر مدرسه بود و با دیدن کمالی او را  بغل کرده و داد می‌زد: «خدا رو شکر که زنده‌ای. مریم من کجاس؟ صبح امانت دستت دادم. بگو مدرسه چی شده؟»

همین‌طور که گریه می‌کرد یکی از دوستانش نزدیک شده و بغلش کرده و می‌گوید:

سمانه، تحملش رو داری یه چیزی بگم؟

بگو چی شده؟

خانم طاهری رفت، همکارات رفتن، بچه‌ها رفتن، مدرسه کامل رفت.

«اون لحظه دنیا روی سرم می‌چرخید. فقط داد می‌زدم و گریه می‌کردم. خیابون‌های منتهی به مدرسه مسدود بود. راهی نبود خودم رو به مدرسه برسونم چون بچه کوچک داشتم نمی‌تونستم توی ماشین بزارمش.»

منبع: ایسنا

آخرین اخبار