جنگ ترامپ
جهان صنعت– جنگ اخیر علیه ایران فقط یکعملیات نظامی تازه در خاورمیانه نیست بلکه نشانهای از دگرگونی عمیق در رویکرد دولت ترامپ بهسیاست خارجی آمریکاست. رییسجمهوری که با شعار پایاندادن بهجنگها بهقدرت رسید اکنون نهتنها آمریکا را وارد یکی از پرریسکترین درگیریهای منطقه کرده بلکه آشکارا از تغییر رژیم، مهندسی رهبری آینده ایران و ادامه جنگ تا تحقق اهدافی بسیار بلندپروازانه سخن میگوید. همینمساله اینجنگ را از یکاقدام محدود بازدارنده فراتر برده و آنرا بهآزمونی سرنوشتساز برای ریاستجمهوری ترامپ، آینده سیاسی ایران، ثبات منطقه و حتی انسجام داخلی جریان حامی او تبدیل کرده است.
از وعده پایان جنگها تا ورود بهیکجنگ تازه
دونالد ترامپ در کارزار انتخاباتی خود وعده داده بود که آمریکا را از جنگهای فرسایشی دور نگه میدارد اما درعمل مسیر متفاوتی را در پیش گرفته است. جنگ علیه ایران نقطه اوج اینچرخش است؛ چرخشی که نشان میدهد او از رییسجمهوری که خود را در تقابل با مداخلات خارجی تعریف میکرد بهسیاستمداری تبدیل شده که استفاده از نیروی نظامی را بهابزار اصلی پیشبرد اهدافش بدل کرده است.
تصمیم نهایی برای آغاز عملیات در فضایی گرفته شد که ترامپ بهطور فزایندهای نسبت بهبرنامه هستهای ایران بدبین شده بود. مذاکرات اخیر نهتنها او را مطمئن نکرد بلکه اینتصور را در ذهنش تقویت کرد که تهران درحال وقتکشی است و شاید خود را برای حمله آماده میکند. درچنینشرایطی او با تکیه بر ارزیابیهای اطلاعاتی و در هماهنگی نزدیک با اسرائیل دستور آغاز حملهای را صادر کرد که هدف اولیه آن ضربه بهراس هرم قدرت در ایران بود.
آغاز عملیات با حملات گسترده موشکی، پهپادی و هوایی همراه شد و صدها هدف نظامی در ایران را دربر گرفت. رهبر جمهوری اسلامی و شماری از مقامهای ارشد شهید شدند و بخشهایی از زیرساخت نظامی و امنیتی ایران نیز آسیب جدی دید اما از همان ابتدا روشن بود که اینجنگ صرفا یکعملیات محدود برای مهار فوری تهدید نبوده بلکه با اهدافی سیاسی و بسیار وسیعتر پیوند خورده است.
یکی از مهمترین ویژگیهای اینجنگ ابهام و گستردگی همزمان در اهداف اعلامی آن است. ترامپ ازیکسو میگوید هدفش نابودی کامل تهدید هستهای ایران و پایاندادن بهبرنامه موشکهای بالستیک اینکشور است. از سوی دیگر آشکارا از نقشآفرینی در انتخاب رهبر بعدی ایران سخن میگوید و تاکید میکند که نمیخواهد نتیجه جنگ ظهور چهرهای مشابه رهبر پیشین باشد.
این سطح از مداخلهجویی جنگ را از منطق بازدارندگی یا حمله پیشگیرانه خارج میکند و بهآن رنگوبوی تغییر رژیم میدهد. درعین حال دولت آمریکا توضیحی یکدست و منسجم از ماموریت خود ارائه نکرده است. گاهی جنگ بهعنوان اقدامی پیشگیرانه دربرابر تهدیدی قریبالوقوع توصیف میشود گاهی بهعنوان تلاشی برای فلجکردن رهبری نظامی و سیاسی ایران و گاهی نیز بهعنوان مقدمهای برای بازآرایی سیاسی در تهران. این ابهام اهمیت زیادی دارد زیرا در جنگهای بزرگ وضوح هدف یکی از اصلیترین عوامل تعیینکننده در دامنه عملیات، میزان هزینه قابلتحمل و چگونگی پایان درگیری است. هنگامی که اهداف همزمان شامل نابودی ظرفیت هستهای، پایان برنامه موشکی و مهندسی قدرت سیاسی در کشوری با جمعیت حدود ۹۰میلیون نفر باشد خطر گرفتار شدن در جنگی باز و فرسایشی بهمراتب بیشتر میشود.
مسیر جنگ؛ از پرونده هستهای تا منطق تغییر رژیم
زمینه اینجنگ بهدیدارها و هماهنگیهای طولانیتری بازمیگردد که طی آن اسرائیل تلاش کرد ترامپ را متقاعد کند که برنامه هستهای ایران وارد مرحلهای خطرناک شده است. در اینچارچوب ابتدا کوششی برای آزمودن مسیر دیپلماتیک صورت گرفت و یکبازهزمانی مشخص برای سنجش امکان توافق درنظر گرفته شد اما پس از آنکه مذاکرات نتیجه ملموسی نداد و ایران حاضر نشد درباره برخی موضوعات کلیدی مانند برنامه موشکی و حمایت از نیروهای نیابتی امتیاز بدهد تردید ترامپ بهموضعی تهاجمیتر تبدیل شد.
حمله قبلی بهتاسیسات مهم هستهای ایران نیز در ذهن ترامپ بهعنوان تجربهای موفق ثبت شده بود. او آن عملیات را نمونهای از اینمیدانست که میتوان با نیرویی کوتاهمدت اما بسیار شدید معادلات سیاسی و امنیتی را بهنفع آمریکا تغییر داد. ایننگاه بهتدریج بهیکبه اینالگو تبدیل شد که درآن اعمال قدرت حداکثری، اعلام پیروزی و سپس دعوت طرف مقابل بهمذاکره از موضع ضعف همراه است.
به همین دلیل جنگ کنونی را نمیتوان صرفا واکنشی ناگهانی بهیکارزیابی اطلاعاتی دانست. اینعملیات ادامه منطقی مسیری بود که در آن استفاده از زور از یکابزار استثنایی بهیکی از پایههای اصلی سیاست خارجی تبدیل شده بود. حملات محدود در نقاط مختلف از یمن تا ونزوئلا و اکوادور پیشتر نشانههای اینتغییر را آشکار کرده بودند اما ایران بهمراتب بزرگتر، پیچیدهتر و پرریسکتر از همه اینپروندههاست.
ریسکهای اینجنگ برای آمریکا نسبت بهاقدامات گذشته بسیار سنگین است. مهمترین خطر آن است که سقوط راس قدرت الزاما بهشکلگیری نظمی همراستا با آمریکا منجر نمیشود. ساختار سیاسی ایران بر افراد منفرد استوار نبوده بلکه بر نهادهای ریشهدار متکی است. در چنین ساختاری حذف چند چهره اصلی لزوما بهمعنای فروپاشی منظم حکومت یا امکان هدایت بیرونی روند جانشینی نیست.
در اینشرایط آمریکا با معضل بزرگتری روبهرو خواهد شد. آیا باید برای تکمیل ماموریت بهحضور زمینی فکر کند؟ خود ترامپ ایناحتمال را کاملا رد نکرده و گفته که جنگ تا رسیدن بهاهداف ادامه خواهد یافت و برای آن محدودیت زمانی تعیین نمیکند. همین موضع بزرگترین منشأ نگرانی است زیرا نشان میدهد مسیر خروج روشن و تعریفشدهای از جنگ وجود ندارد.
جنگی که آغازش روشن بود پایانش نه
اینجنگ فقط در خاورمیانه پیامد ندارد بلکه در داخل آمریکا نیز میتواند بهبحرانی سیاسی تبدیل شود. یکی از پایههای اصلی هویت سیاسی ترامپ فاصلهگرفتن از میراث مداخلات پرهزینه آمریکا در عراق و افغانستان بود. اکنون او درمعرض همان انتقادی قرار گرفته که روزگاری با آن رقبای جمهوریخواه خود را بهچالش میکشید. اینکه آمریکا بار دیگر وارد جنگی شده که آغازش در اختیار رییسجمهور بوده اما پایانش دیگر بهسادگی قابل کنترل نیست.
درون جریان راست آمریکا نیز شکافهایی پدید آمده است. بخشی از حامیان قدیمی ترامپ اینجنگ را مغایر با روح ضدمداخلهگر جنبشی میدانند که او نمایندگی میکرد. اینانتقادها فقط از موضع اخلاقی یا تاکتیکی نبوده بلکه از ایننگرانی سرچشمه میگیرد که جنگ میتواند بهباتلاقی تازه تبدیل شود محبوبیت رییسجمهور را فرسوده کند و همان شرایطی را بهوجود آورد که در گذشته بهفرسایش حمایت سیاسی از جنگ عراق انجامید.
درواقع طنز سیاسی ماجرا در ایناست که ترامپ که با رد سیاست خارجی بوشها بهقدرت رسید اکنون با خطر گرفتارشدن در همان منطق مواجه شده یعنی جنگی که قرار بود سریع، تعیینکننده و محدود باشد اما بهمسیری پیچیده، پرهزینه و غیرقابل پیشبینی کشیده شود.
مساله اصلی در اینجنگ شاید نه نحوه آغاز آن بلکه ناتوانی در پیشبینی پایان آن باشد. ترامپ معتقد است که اینبار نتیجه متفاوت خواهد بود و همانگونه که در برخی پروندههای دیگر توانست با حملهای نمایشی و عقبنشینی سریع کار را جمع کند اینجا نیز میتواند بهاهدافش برسد اما ایران نه ونزوئلاست، نه یمن و نه یکهدف محدود و منزوی. اینکشور از نظر جمعیت، ساختار حکمرانی، موقعیت ژئوپلیتیکی و ظرفیت واکنش مسالهای بسیار پیچیدهتر است.
همین واقعیت جنگ کنونی را بهقمار بزرگی برای دولت آمریکا تبدیل کرده است. اکنون دیگر پرسش اصلی ایننبوده که چرا جنگ آغاز شد بلکه ایناست که آیا دولت آمریکا واقعا برای فردای جنگ، تبعات منطقهای و سناریوی شکست در تحقق اهداف حداکثری خود برنامهای عملی دارد یا نه؟
اگر پاسخ منفی باشد اینجنگ ممکن است نه نقطه تثبیت قدرت ترامپ بلکه آغاز مرحلهای باشد که در آن ریاستجمهوری او نظم منطقهای و حتی امنیت داخلی آمریکا وارد دور تازهای از بیثباتی شود.

