ثانیههای وحشت بین دو انفجار
پویا اصل باغ– سرانجام جنگ ویرانگر ۴۰روزه، به مدت دوهفته متوقف شد. در طول این مدت حجم تخریبها و ویرانیها به حدی بالا بود که آسیب جدی به بخشهای مختلف وارد آمد. علاوه بر آوار ساختمانها و مراکز اقتصادی، جانهای بسیاری از افراد بیگناه و غیرنظامی نیز در این ۴۰روز از دست رفت. جان انسانها ساختمان نیست که بتوان آن را با بتن و آجر بازسازی کرد؛ پشت هر جان از دست رفته آرزوها و رویاهایی نهفته بود که با لجاجت طرفین به خاکستر آرزوها تبدیل شد. در طول این ۴۰روز جز ویرانی و نابودی، چه چیزی حاصل شد؟ جنگی که آغاز و پایانش و حتی آتشبسش، همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد. در میان این هیاهوی سیاستمداران، این «جانهای عزیزی بود» که از دست رفت و دیگر هرگز بازنمیگردد. روایتهایی که در ادامه میآید، تنها گوشهای از زندگیهایی است که در آتش این جنگ سوخت.
مهیار، توپهای کاغذی و آرزوی بیرانوند شدن
اگر مهیار زنگ قبل کارت انتظامات خود را پس نمیداد، آن روز، آن لحظه، داخل حیاط نبود که ترکش به سرش برخورد کند، موج انفجار او را روی زمین بیندازد، میله دکل مخابرات روی سرش بیفتد و گیجگاه او را به لبه جدول بزند. شب قبل گفته بود: «مامان راحت شدم از انتظامات بودن. دیگر زنگ تفریحها میآیم توی حیاط و توی کلاس نمیچرخم.»
بچهها آن روز نهم اسفند ماه ساعت ۱۱ظهر داشتند بازی میکردند که موشک به نقطهای در نزدیکیشان برخورد کرد. مهیار از اولین دانشآموزانی بود که حملات به ایران جانش را گرفت. در ویدئویی که از او وایرال شد گفته میشود که بر اثر موج انفجار و افتادن یک میله جان خود را از دست داده اما به گفته مادر، براساس اظهارات پزشکان و همچنین به گفتههای سخنگوی شورای تامین استان قزوین ترکش حمله پهپادی، عامل مرگ این کودک ۱۱ساله بوده است. ساعت نزدیک به ۱۲ بود و میخواستم برای بچهها سیبزمینی سرخ کنم که صدای انفجار را شنیدم.» این را فاطمه سعیدی، مادرش میگوید. او با شنیدن صدای انفجار، مثل همه خانوادهها به سمت مدرسه دوید تا دو پسرش را نجات دهد. فاصله خانه تا مدرسه سه دقیقه است. هر روز صبح این فاصله را مهیار کلاس پنجمی و برادرش ماهان کلاس چهارمی با هم به مدرسه میرفتند. اما آن روز بعد از انفجار مادر داخل خیابان فقط ماهان را دید که داشت به خانه برمیگشت، بدون برادر.»
وقتی خانم سعیدی به سمت مدرسه میرفت پسربچههای ترسیده را کنار دیوار میدید که مادرها با بطری آب روی صورتشان میریختند و معلمها را میدید که نگاه سنگینشان را از او برمیگرداندند. «گریه میکردند و سرشان را تکان میدادند.» داخل حیاط دنبال مهیار میگشت که مدیر مدرسه رسید و دستپاچه گفت: «مهیار را فرستادیم رفت اما همه میدانستند مهیار جایی نرفته است. فقط زیر یک پارچه سفید پنهان شده. «مسیرم را کج کردم به سمت خانه اما مهیار آنجا نبود. خواهرم و فرزند دیگرم رفتند جاهای دیگری را بگردند اما من و برادرم دوباره برگشتیم مدرسه. گفتم: شاید بچهام ترسیده، شاید توی کلاس افتاده. آمبولانس را هم دم در دیدم. حتی دیدم یکی آنجاست که پارچه رویش کشیدهاند اما نمیدانستم آن بچه ماست.» زمین زیر بدن مهیار به رنگ قرمز درآمده بود. مادر میگوید: «بچهام کمخونی داشت. نمیدانم این همه خون از کجا آمده بود.» خانم سعیدی مهیار را اینطور توصیف میکند: «هر وقت معلمها نبودند او را میفرستادند بالای سر بچهها که داستان بخواند، املا بگوید و ریاضی کار کند.» مادر میگوید که مهیار عاشق فوتبال بود و بهخاطر قد بلندش میگفت میخواهد مثل بیرانوند معروف شود و به تلویزیون برود. در خانه همیشه بازی میکرد و گلدانها را میشکست. توپها را که از دستش پنهان میکردند، با کاغذهای مچاله اجسام کروی شکلی میساخت و دوباره بازی را از سر میگرفت.
آن روز بچههای کلاس پنجم فارسی، هدیههای آسمانی و املا داشتند و مدرسه را نیمه کاره قبل از ظهر رها کردند حتی از روی ترس خیلی از آنها وسایلشان را جمع نکرده بیرون زده بودند. مدرسه کولهها و کاپشنهایشان را دم در گذاشته بود تا خانوادهها برگردند وسایلشان را ببرند. آن بعدازظهر ابری، خانواده خانم سعیدی کولهپشتی مهیار زنگانه را از میان وسایل به جا مانده برداشتند و بدون او به خانه بردند.
مدرسه امام رضا در شهرک بعثت، فاصله زیادی تا آبیک قزوین ندارد. نزدیک این مدرسه ابتدایی با حدود ۴۰۰دانشآموز، از سالها قبل آپارتمانهای مسکن مهر ساخته شده ولی عمر مدرسه قدیمیتر از ساختمانهای مسکن مهر اطرافش است. هیچکدام از مدیران یا مسوولان آموزش و پرورش این منطقه در یک ماه گذشته حاضر به گفتوگو در این زمینه نشدند. شهرام احمدپور، سخنگوی شورای تامین استان قزوین، حوالی ساعت ۲۰شب همان روز حادثه، به خبرگزاری ایرنا جزئیات بیشتری درباره حمله به آبیک داده بود.
سیزدهبهدر خونین
ناهید امیری و پسرش، اشکان بیاتی آن روز از خانهشان در نزدیکی پلB1، سوار ماشینی شدند که به تازگی خریده بودند و دنبال سایهساری از درختان جاده چالوس برای نشستن و برگزاری رسم سیزده به در میگشتند که بمبافکنها، آنها را برای همیشه از هم جدا کردند. ناهید سالها پیش و اشکان چند وقت قبل از همسرانشان جدا شده و باهم زندگی میکردند؛ یک زندگی دو نفره جمع و جور. روز سیزدهم فروردین۱۴۰۵، آخرین روزی بود که آنها باهم گذراندند. آن روز آنها خانه یکی از اقوامشان دعوت بودند اما با خود گفته بودند برای ده دقیقه هم شده، باید رسم سیزده به در را به جا بیاورند و نحسی آن را در کنند.
طولی نکشید که ناهیدِ خانهدار، بساط تفریح را جمع کرد؛ یک زیرانداز، فلاسک چای و کمی آجیل و میوه. ماشین نو که همین چندروز پیش خریده بودند و در کوچه منتظرشان بود، آخرین جایی بود که مادر و پسر کنار هم بودند. در جادهای نزدیک باغهای ابتدای چالوس، اشکان هنوز در حال رانندگی بود که بمب اول از راه رسید، پل B1 را شکافت و در ادامه به چند ماشین جلوتر از ماشین آنها خورد. ناهید و اشکان راه پس و پیش نداشتند. پیاده شدند تا ببینند چه بلایی سر سرنشینان آن خودروها آمده. رفتند و دیدند. ماشین جلویی آنها با فاصله چندمتر از بین رفته و هر سه نفری که در آن بودند، کشته شده بودند. دیدن آنها، سرعتشان را بیشتر کرد. دویدند و باز در ماشین پناه گرفتند. وحشت اما سرِ رفتن نداشت. ماشین جدید «Alarm Security» میداد و حرکت نمیکرد.
به گفته خبرآنلاین، آنها هنوز با همه گزینه های ماشین نو آشنا نبودند و حالا نمیدانستند باید در برابر این اخطار امنیتی که احتمالا به دلیل انفجار اول روشن شده بود، چه کنند. هرچه بیشتر تلاش کردند، بیفایده بود. در آن ثانیههای وحشت چه گذشت؟ اشکان برای به یاد آوردنش توان زیادی میخواهد که حالا ندارد. فقط میداند در حال تلاش برای حرکت دادن ماشین و فرار از آن انفجارها و همه اینها در ترافیک زیاد آن روز بود که بمبهای بعدی از آسمان آمدند. حملههای بعدی، حوالی ساعت ۵/۵ عصر از راه رسیدند و با حداقل چهار بمب، پلی را که به بلندترین پل خاورمیانه معروف بود، شکافتند و عصر جمعه سیزدهم فروردین را با همه سالها متفاوت کردند. اینها همه در حالی که نیروهای امدادی بعد از حمله ساعت دو، به منطقه آمده بودند و براساس گفتههای شاهدان عینی و مجروحان، هنوز تعداد زیادی مجروح و جانباخته روی زمین مانده بودند. آن روز کشتهشدگان سه دسته بودند: مسافران عبوری، ساکنان خانههای اطراف پل و افرادی که برای گذراندن سیزدهبهدر مناطق اطراف رفته بودند.
ناهید جزء دسته اول بود و با حمله دوم، در دم کشته و عمر ۵۰سالهاش جلوی چشم پسرش تمام شد؛ با بدنی تکهتکه که هر عضوش گوشهای افتاده بود؛ دستها یک طرف، پاها یک طرف و صورتی که شکافته شده بود. آخرین تصویری که اشکان از مادرش به یاد دارد، همین تکههاست. او حالا روی تخت بیمارستان، با دستها و پاهای به شدت آسیب دیده مینشیند و به یاد میآورد. ناهید امیری و پسرش، اشکان بیاتی اهل کرمانشاه بودند. ناهید در روستای کندوله کرمانشاه به دنیا آمد، بزرگ شد و نحسی مرگ در روز سیزدهم فروردین ۱۴۰۵، در حالی که در راه رفتن برای رسیدن به باغ و آبی برای در کردن «نحسی سیزده» بود، گریبانش را گرفت. ناهید امیری، یکی از چهار زنی بود که آن روز قربانی موشکها شد و یک نفر از کل ۱۳نفری که آن روز کشته شدند. اشکان هم یکی از ۹۵مجروحی است که آن روز به بیمارستان برده شدند. ساکنان مناطق اطراف این پل میگویند آن روز حدود پنج ساعت آب و برق نداشتند، خانه های زیادی در مناطق باغستان و عظیمیه کرج آسیب دیدند و وحشت آن روز هنوز دست از سرشان برنداشته است.
مرگ مردم؛ تنها دستاورد جنگ
جز ویرانی و مرگ، چیزی در این ۴۰روز برای هیچیک از طرفین به دست نیامد. جانهای عزیزی که هرکدام رویاهای بزرگی در سر داشتند، اکنون زیر خروارها خاک خفتهاند. مهیار، فوتبالیست آیندهساز، ناهید و پسرش اشکان که طعم خوش خانهدار شدن را تازه چشیده بودند؛ تنها نمونهای از هزاران هزار قربانی این جنگ خانمانسوزند. آیا گناه آنان تنها زندگی کردن و رویا داشتن بود که باعث آغاز این فاجعه شد؟ مردم آسیبدیده در این ۴۰روز، هریک داستانی ناگفته دارند؛ زندگیها و آرزوهایی که با خاکستر آمیخته شده و زیر آوار مدفون شدهاند.
