تحول در راهبرد بازدارندگی ایران پس از جنگ ۴۰روزه
جهان صنعت – کیهان برزگر، رییس دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علوم تحقیقات و استاد تمام روابط بینالملل در یادداشتی تحلیلی که در مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه منتشر شده، آورده است: جنگ ۴۰روزه آمریکا- اسرائیل علیه ایران یک نقطهعطف در ظهور راهبرد «بازدارندگی سرزمینی» در استراتژی امنیت ملی کشورمان بهحساب میآید. در راهبرد جدید عناصر قدرت ملی ایران همچون انسجام ملی و مردمی، وجود یک دولت تمدنی و یک ایدئولوژی قوی به پشتیبانی ژئوپلیتیک برتر ایران آمدند. این تحول مفهوم جدید «مقاومت تمدنی» و شروع دفاع از عمق فلات قاره ایران را در راهبرد بازدارندگی کشورمان تقویت کرده است.
راهبرد بازدارندگی ایران پیش از جنگ ۴۰روزه (و جنگ ۱۲روزه) عمدتا بر «دفاع پیشرو»(offensive defense) استوار بود به این معنا که خط دفاعی بازدارندگی ایران عمدتا در خارج از مرزهای ملی تعریف میشد و شبکه محور مقاومت و نیروهای متحد ایران در لبنان، سوریه، عراق و یمن عمق راهبردی ایران برای دفاع از سرزمین اصلی کشورمان به حساب میآمدند اما با بروز جنگ ۴۰روزه، ایران دریافت که ژئوپلیتیک برتر آن بهویژه توانایی کنترل کامل بر تنگه هرمز، خود یک اهرم جدی و کارآمد در حوزه بازدارندگی عمدتا به لحاظ تاثیرگذاری بر قیمت انرژی بینالمللی و فرسایشی کردن جنگ بهحساب میآید که خود آثار جدی بر رکود اقتصاد جهانی میگذارد.
به واقع جنگ سبب شد تا ایران به اهمیت جغرافیا و ژئوپلیتیک برتر خود بیشتر پی ببرد و به این باور برسد که راهبرد «دفاع پیشرو» وقتی کارآمدتر میشود که نقطه اصلی مقاومت از درون سرزمین اصلی ایران و هدایت موثر جنگ به منطقه بهعنوان نقطه آسیبپذیر اقتصاد جهانی صورت پذیرد. بر مبنای این استراتژی، نیروهای مسلح ایران به منافع نظامی و اقتصادی آمریکا در سراسر منطقه خلیجفارس حمله کرده و کنترل کامل تنگه هرمز را به دست گرفتهاند.
اکنون راهبرد جدید بازدارندگی ایران به ترکیبی از دو الگو تبدیل شده است؛ دفاع از درون سرزمین ملی به موازات دفاع پیشرو فراسرزمینی و تکیه به حمایت نیروهای متحد در صورت نیاز. در این راهبرد برخلاف گذشته حلقه اول بازدارندگی در سرزمین اصلی صورت گرفته و حلقه دوم تکمیلی در بازدارندگی با حمایت نیروهای متحد در قالب دفاع فراسرزمینی شکل میگیرد. به واقع ورود مستقیم ایران به صحنه منازعه بهعنوان یک دولت تمدنی به نیروهای متحد ایران در منطقه فرصت جدیدی برای بازیابی توان عملیاتی و تقویت روحیه در تداوم مبارزه با آمریکا و اسرائیل داده است.
برای سالها غربیها این حس را به ملتهای مقاومت تلقین میکردند که آنها ابزار ایران برای تامین اهداف ملی خود هستند اما شروع مقاومت ایران از سرزمین ملی و بهویژه حمایت این روزها از حزبالله در روند آتشبس با اسرائیل بهعنوان پیششرط ورود به هرگونه توافق صلحی با آمریکا نشان داد که ایران همچنان به الگوی مقاومت فراسرزمینی بهعنوان یک اهرم بازدارندگی شبکهای اهمیت میدهد. مواجهه دشمنان با سد محکم مقاومت نیروهای مسلح و اتحاد مردم، راهبرد بازدارندگی ایران را از سطح یک بازیگر منطقهای به یک سطح فراگیر جهانی تغییر داده که این خود به نفع نیروهای مقاومت است.
همزمان یک تحول ژئواستراتژیک جدی در نتیجه این جنگ در حال وقوع است. اکنون موضوعات جدیدی به معادله بازدارندگی و توازن قوای منطقهای همچون منفعت یا ضرر وجود پایگاههای نظامی آمریکا در خاک کشورهای عربی و ضرورت حاکمیت ملی ایران بر تنگه هرمز مطرح شدهاند. این تحولات به نوبه خود مستلزم شکلگیری یک نظم جدید منطقهای به نفع ایران است.
در این میان وضعیت اسرائیل در معادله قدرت منطقهای هم تغییر کرده است. پیش از جنگ و بهدنبال وقایع ۷اکتبر، رژیم اسرائیل با حملات خودسرانه به جغرافیای جهان عرب و متعاقبا در جنگ ۱۲روزه به ایران به نوعی خود را یک ابرقدرت منطقهای تعریف میکرد که در هر زمان و مکانی قادر به عملیات نظامی برای اهداف هژمونیطلبانه خود در منطقه بوده و نیاز به پاسخگویی به هیچ مرجعی را ندارد. اما جنگ ۴۰روزه و مقاومت نظامی و تابآوری اقتصادی ایران نتیجه معکوس برای اسرائیل داشته است. شاید بتوان ادعا کرد که ایران را به جای اسرائیل به یک ابرقدرت منطقهای تبدیل کرده که این تحول هم به تمرکز کشورمان بر مزایای راهبرد بازدارندگی سرزمینی مربوط میشود.
این جنگ همچنین منجر به تحول در رویکرد و نگاه به مفهوم سنتی «سیستم امنیت دستهجمعی» در توازن قدرت منطقهای در خلیجفارس شده است. پیش از جنگ، روابط ایران با کشورهای حوزه خلیجفارس در قالب و ضرورت شکلگیری یک نظام امنیت دستهجمعی تعریف میشد اما جنگ تناقض در این نوع نگاه را آشکار کرد. در روند جنگ کشورهای عربی جنوب خلیجفارس با یک معمای امنیتی جدید مواجه شدند بدین معنی که مورد هدف مستقیم ایران قرار گرفتند اما هزینههای سنگین خرید تسلیحاتی و وجود پایگاههای آمریکا امنیت کافی و لازم برای سرزمینشان به همراه نیاورد. اکنون آنها در مرحله تصمیمگیری برای انتخاب بین ایران و آمریکا هستند و احتمالا سرنوشت محتوم آنها این است که روابط با ایران را بهدلیل جبر جغرافیایی و آسیبپذیری شدید خود مدیریت کنند و همچنان به چتر امنیتی آمریکا وابسته باشند.
جنگ مشخص کرد که اکنون معادله نظام سیاسی-امنیتی خلیجفارس بیشتر وابسته به نوع مواجهه ایران و آمریکاست و اعراب منطقه ناخواسته و بنا به جبر باید خود را با وضعیت جنگ یا صلح بین این دو قدرت هماهنگ کنند. در این شرایط چون تداوم جنگ منجربه بیثباتی منطقهای و کاهش رشد اقتصادی و سیاستهای توسعهای اعراب منطقه میشود، آنها به ناچار گرایش به صلح پایدار بین ایران و آمریکا برای پرهیز از بیثباتی بیشتر دارند. تقاضای چند روز اخیر اعراب خلیجفارس از آمریکا برای پذیرش توافق صلح حتی با دادن امتیازاتی از سوی آمریکا به ایران در همین راستاست. اکنون «دامنه بازی» ایران گستردهتر و جایگاه کشورهای عربی خلیجفارس در معادله سیاسی-امنیتی ایران در منطقه تضعیف شده است. البته روند غالب همچنان بر شکلگیری یک نظام امنیت دستهجمعی محلی با تمرکز بر قرارداد عدم تعرض است اما بر کسی پوشیده نیست معادله کنونی بازدارندگی منطقهای بیشتر بین دو بازیگر اصلی یعنی ایران و آمریکا در جریان است و بقیه به ناچار دنبالهروی تصمیمات آنها هستند.
نهایتا فراتر از تمام چالشهای جنگ، این مواجهه نظامی حداقل از یک منظر برای کشورمان ضروری بود تا دشمن آمریکایی-اسرائیلی و متحدان عربی آنها در منطقه به قدرت واقعی ایران در نظم منطقهای پی ببرند. این جنگ همچنین سبب شد تا ایران به نقطه تعادل، انتظارات و حتی محدودیتهای استراتژیک خود در معادلات نظامی-امنیتی پی ببرد و سعی در رفع آنها داشته باشد. تحولات این جنگ سبب شد که موضوع هستهای در کوتاهمدت از نقطه ثقل دیپلماسی ایران خارج و هدایت سیاست خارجی متمرکز بر ابعاد ژئوپلیتیک راهبرد بازدارندگی کشورمان شود. همه این تحولات در پرتو شکلگیری مفهوم مقاومت تمدنی و اهمیت بازدارندگی سرزمینی نمود مییابند. ایران باید از این فرصت برای تثبیت موقعیت منطقهای خود در نظم جهانی پسا جنگ ۴۰روزه استفاده کند.
