بازخوانی اجماع لندن و رویکرد شانگهای
محسن راجی اسد آبادی– جهان معاصر در دهه سوم قرن بیستویکم وارد مرحلهای شده است که دیگر نمیتوان آن را صرفا دورهای از تحولات شتابان یا گذارهای معمول تاریخی دانست. شواهد انباشته شده اقتصادی، فناورانه، ژئوپلیتیکی و نهادی نشان میدهد که نظم جهانی در آستانه یک تغییر ساختاری قرار دارد، تغییری که اگر بهدرستی مدیریت نشود، میتواند به واگرایی عمیقتر، تقابل پایدار و حتی فروپاشی تدریجی سازوکارهای همکاری بینالمللی بینجامد.
همزمانی انقلاب صنعتی چهارم با تشدید رقابت قدرتهای بزرگ، فرسایش نهادهای چندجانبه و گسترش نابرابریهای اقتصادی و فناورانه، شرایطی را پدید آورده است که استمرار الگوهای پیشین حکمرانی جهانی را با تردیدهای بنیادین مواجه و نشانههای روشنی از ورود نظم جهانی به یک نقطه گسست ساختاری نمایان شده است. در چنین بستری مساله اصلی نه صرفا مدیریت بحرانهای مقطعی بلکه مواجهه با عدم انطباق فزاینده میان واقعیتهای جدید جهان و تنظیمات نهادی و حکمرانیِ بهجامانده از قرن بیستم است.، بسیاری از شاخصهای کلان جهانی حاکی از آن است که نظام بینالملل با نوعی ناهماهنگی ساختاری روبهرو شده است.
از یکسو فناوریهایی مانند هوش مصنوعی، محاسبات کوانتومی، زیستفناوری و انرژیهای پاک با سرعتی بیسابقه در حال دگرگونسازی الگوهای تولید، توزیع، مصرف و حتی شیوههای تصمیمگیری هستند و از سوی دیگر نهادها و قواعدی که وظیفه تنظیم، هدایت و مهار پیامدهای این تحولات را برعهده دارند، عمدتا در چارچوبهای مفهومی و ساختاری قرن بیستم باقی ماندهاند. این شکاف میان «شتاب تحول» و «ظرفیت حکمرانی» به یکی از ریشههای اصلی بیثباتی کنونی بدل شده است.
در برابر این مجموعه از چالشها، مفهوم «بازپیکربندی» بهتدریج در ادبیات سیاستگذاری و حکمرانی جهانی برجسته شده است، مفهومی که در این یادداشت نه بهعنوان یک استعاره بلکه بهمثابه یک چارچوب تحلیلی بهکار میرود. منظور از بازپیکربندی، صرفا بازاندیشی نظری یا اصلاح تدریجی سیاستها نیست بلکه بازآرایی ساختاری روابط میان نوآوری فناورانه، قدرت، اقتصاد و نظم حکمرانی جهانی است. کاربرد این مفهوم در این متن، آگاهانه و معنادار بوده و بیش از هر چیز ریشه در ادبیات نوظهور آسیایی، بهویژه گفتمان مطرحشده در مجمع شانگهای دارد، جایی که «بازپیکربندی» بهعنوان پاسخی سیستمیک به ناکارآمدی تنظیمات کنونی نظم جهانی مطرح میشود. این برداشت در تمایز با رویکردهای اصلاحمحور رایج در ادبیات غربی (از جمله آنچه میتوان آن را اجماع لندن نامید) قرار میگیرد، رویکردهایی که عمدتا بر بازاندیشی و بهروزرسانی قواعد درون چارچوب نظم موجود تمرکز دارند، نه بر تغییر چیدمانهای بنیادین آن.
در این مرحله پیش از ورود به مقایسه رویکردهای مسلط، لازم است به ماهیت خود این چارچوبها اشاره شود. آنچه در این یادداشت از آن با عنوان اجماع لندن و رویکرد شانگهای یاد میشود، نه دستورالعملهای اجرایی الزامآور و نه صرفا بیانیههای سیاسی مقطعی است بلکه این مفاهیم را باید در قالب چارچوبهای هنجاری و گفتمانی سیاستگذاری فهم کرد، چارچوبهایی که با صورتبندی مفاهیم، اولویتها و زبان مشترک حکمرانی، جهت کلی تصمیمسازی را در سطوح ملی و بینالمللی شکل میدهند، بیآنکه خود واجد الزام حقوقی مستقیم باشند. از این منظر تحلیل آنها بیش از آنکه ناظر بر اجرای فوری سیاستها باشد، معطوف به فهم منطقهای رقیب در مواجهه با تحولات ساختاری نظم جهانی است.
برای درک ضرورت چنین بازپیکربندیای، توجه به شواهد آماری و تجربی اهمیت ویژهای دارد. دادههای نهادهای بینالمللی نشان میدهد که سهم نوآوری فناورانه در رشد اقتصادی جهانی که در اوایل قرن بیستم حدود ۱۰درصد برآورد میشد، در دهههای اخیر به بیش از ۷۰درصد رسیده است. این افزایش چشمگیر بیانگر آن است که فناوری دیگر صرفا یکی از عوامل رشد نیست بلکه به موتور اصلی تحول اقتصادی و اجتماعی تبدیل شده است. با این حال همین فناوریها در غیاب چارچوبهای حکمرانی فراگیر و هماهنگ به تشدید نابرابریها و بیثباتیها نیز دامن زدهاند.
تمرکز فزاینده ثروت و فناوری در سطح جهانی، یکی از نشانههای بارز این وضعیت است. براساس برآوردهای سازمان ملل و نهادهای توسعهای، ۱۰درصد ثروتمندترین جمعیت جهان بیش از نیمی از درآمد جهانی را در اختیار دارند، در حالی که سهم نیمی از جمعیت جهان از درآمد جهانی کمتر از ۱۰درصد است. در حوزه فناوریهای پیشرفته، این تمرکز حتی شدیدتر است. بیش از ۹۰درصد ظرفیت محاسباتی پیشرفته هوش مصنوعی در اختیار کمتر از ۱۰کشور قرار دارد و بخش عمده ثبت اختراعات در حوزههای راهبردی مانند هوش مصنوعی و زیستفناوری، به چند قطب محدود اقتصادی تعلق دارد. چنین الگویی، نهتنها از منظر عدالت توسعهای مسالهساز است بلکه از حیث ثبات بلندمدت نظم جهانی نیز مخاطرهآمیز به شمار میرود.
در سطح ژئوپلیتیکی، این تحولات با بازگشت رقابت قدرتهای بزرگ و افزایش چشمگیر هزینههای نظامی همراه شده است. هزینههای نظامی جهانی در دو دهه گذشته تقریبا دو برابر شده و بخش قابلتوجهی از این افزایش به حوزههایی اختصاص یافته که مستقیما با فناوریهای نوظهور اعم از تسلیحات مبتنی بر هوش مصنوعی گرفته تا زیرساختهای سایبری و فضایی مرتبط هستند. این روند نشان میدهد که فناوری، بیش از هر زمان دیگری به عنصری ساختاری در معادلات قدرت و امنیت بینالمللی تبدیل شده است. در چنین شرایطی، ملیگرایی فناورانه و تلاش برای کنترل انحصاری زنجیرههای ارزش حیاتی به یکی از ویژگیهای برجسته سیاست جهانی بدل شده است.
همزمان، بازگشت رقابت قدرتهای بزرگ و افزایش بیسابقه هزینههای نظامی، نشانه دیگری از شکنندگی نظم موجود است. بخش مهمی از این رقابتها مستقیما به کنترل فناوریهای نوظهور، زنجیرههای تامین حیاتی و استانداردهای فنی جهانی مربوط میشود. در چنین فضایی، ملیگرایی فناورانه و گرایش به بلوکبندی تکنولوژیک، جایگزین همکاریهای فراگیر شده و خطر واگرایی پایدار را افزایش داده است. برآوردهای نهادهای مالی بینالمللی نشان میدهد که تداوم این روند میتواند در افق میانمدت، هزینههای سنگینی برای اقتصاد جهانی به همراه داشته باشد و بیشترین آسیب را متوجه کشورهای در حال توسعه کند.
برآوردهای نهادهایی مانند صندوق بینالمللی پول هشدار میدهد که تداوم این مسیر میتواند هزینههای اقتصادی سنگینی به همراه داشته باشد. تخمینها نشان میدهد که شکافسازی فناورانه و بلوکبندی تکنولوژیک میتواند در افق میانمدت، بین ۵ تا ۷درصد از تولید ناخالص داخلی جهانی را کاهش دهد. این کاهش، بهویژه برای کشورهای در حال توسعه و اقتصادهای آسیبپذیر، پیامدهای جدی خواهد داشت و میتواند شکافهای موجود را به بحرانهای ساختاری تبدیل کند. در برابر این چالشها، رویکردهای مختلفی برای اصلاح یا مدیریت نظم جهانی مطرح شده است.
در ادبیات غربی، اجماع لندن تلاشی برای پاسخگویی به این تحولات در چارچوب نظم لیبرال مبتنی بر قواعد بهشمار میرود. این رویکرد بر حفظ بازارهای باز، حاکمیت قانون، حقوق مالکیت فکری و تنظیمگری مبتنی بر ریسک تاکید دارد و در حوزه فناوری، مفاهیمی چون «ایمنی»، «اعتمادپذیری» و «مسوولیتپذیری» را برجسته میکند. هدف اصلی، مدیریت مخاطرات فناوریهای نوظهور بدون تضعیف نوآوری و رقابتپذیری اقتصادی است. با این وجود، اجماع لندن با چالشهای جدی از جمله تمرکز مالکیت فناوری، پیوند خوردن تنظیمگری با ملاحظات ژئوپلیتیکی و کاهش اعتماد کشورهای جنوبجهانی به فراگیری و بیطرفی قواعد موجود، مواجه است.
در مقابل رویکردی که در گفتمانهای آسیایی و بهویژه در چارچوب مجمع شانگهای برجسته شده، بر ضرورت بازپیکربندی نظم جهانی تاکید دارد. این رویکرد بر این فرض استوار است که مساله اصلی، صرفا نقص در قواعد یا اجرای آنها نیست بلکه عدم انطباق ساختاری میان واقعیتهای جدید جهان (فناورانه و اقتصادی) و تنظیمات قدیمی حکمرانی جهانی است. از این منظر، تلاش برای حفظ چارچوبهای پیشین از طریق اصلاحات محدود نمیتواند پاسخگوی چالشهای عمیق کنونی باشد.
این رویکرد بر مفاهیمی چون سرنوشت مشترک بشریت، چندجانبهگرایی واقعی، توسعهمحوری و پرهیز از سیاست بلوکی تاکید میکند و فناوری را نه ابزار انحصار قدرت بلکه کالایی عمومی با پیامدهای جهانی میداند که منافع و مخاطرات آن باید بهصورت مشترک مدیریت شود. در این چارچوب، نقش دولت فعال است اما در تعامل با دانشگاهها، شرکتها و نهادهای بینالمللی تعریف میشود تا تعادلی میان نوآوری، عدالت و ثبات اجتماعی برقرار شود. چنین الگویی از حکمرانی تلاش میکند میان پویایی نوآوری و الزامات عدالت و ثبات اجتماعی تعادل برقرار کند.
یکی از محورهای کلیدی این رویکرد، توجه ویژه به کشورهای جنوبجهانی است. براساس برآوردهای جمعیتی سازمان ملل، بخش عمده رشد جمعیت جهان در دهههای آینده در این کشورها رخ خواهد داد، در حالی که سهم آنها از سرمایهگذاری جهانی در فناوریهای پیشرفته همچنان محدود است.
از منظر رویکرد شانگهای، بازپیکربندی نظم جهانی بدون ادغام فعال این کشورها در زنجیرههای ارزش فناورانه و فرآیندهای تصمیمگیری جهانی، نهتنها ناعادلانه است بلکه از نظر کارکردی نیز ناپایدار خواهد بود.
درنهایت و با کنارهم قرار دادن این عناصر میتوان دریافت که بازپیکربندی، بیش از آنکه پاسخی کوتاهمدت به موج نوآوری باشد، تلاشی برای عبور از منطق تقابل به منطق تابآوری مشترک است. جهان امروز با مجموعهای از ریسکهای بههمپیوسته مواجه است که مدیریت آنها در چارچوب رقابتهای صفرجمع و بلوکبندیهای سخت، نهتنها دشوار بلکه خطرناک است. تغییرات اقلیمی، پاندمیها، شوکهای فناورانه و اختلال در زنجیرههای تامین، همگی مسائلی هستند که مرزهای ملی را درمینوردند و نیازمند پاسخهای هماهنگ و فراگیرند.
در چنین شرایطی، پیوند نوآوری و حکمرانی به یکی از چالشهای مرکزی سیاست جهانی تبدیل شده است. نوآوری بدون حکمرانی، میتواند به تمرکز قدرت، تشدید نابرابری و بیثباتی اجتماعی بینجامد، همانگونه که حکمرانی بدون نوآوری، خطر رکود، کاهش رقابتپذیری و از دست رفتن مشروعیت را به همراه دارد. بازپیکربندی، تلاشی است برای همزمانبندی این دو مسیر و ایجاد نظمی که بتواند هم از پویایی فناوری بهرهمند شود و هم ثبات و شمول اجتماعی را حفظ کند. در جمعبندی نهایی میتوان بیان داشت؛ بازپیکربندی نظم جهانی، نه پروژهای کوتاهمدت و نه شعاری سیاسی بلکه فرآیندی تدریجی و تمدنی است که موفقیت آن مستلزم گفتوگوی مستمر میان رویکردهای مختلف است. اجماع لندن با تاکید بر اصلاح قواعد و مدیریت ریسک و رویکرد شانگهای با تاکید بر بازآرایی ساختاری و شمول توسعهای، هر یک بخشی از واقعیت پیچیده جهان معاصر را منعکس میکنند. آینده نظم جهانی نه در حذف یکی به نفع دیگری بلکه در یافتن ترکیبی هوشمندانه از نوآوری، حکمرانی فراگیر و همکاری مدیریت شده رقم خواهد خورد. در غیاب چنین بازپیکربندیای، خطر لغزش جهان به سوی تقابل پایدار و فروپاشی نهادی، بیش از هر زمان دیگری واقعی و ملموس است.
مدرس دانشگاه و پژوهشگر اقتصاد بخش عمومی
