اینجا بوی عید نمیآید
پویا اصل باغ– از زمانی که غرش جنگندهها و انفجارها آسمان کشور را شکافت، ۱۵روز سپری شده است؛ ۱۵روزی که برای بسیاری با تلخی از دست دادن عزیزان، ویرانی خانهها و نابودی کسبوکار همراه بود. دیگر نه فریاد کاسبی که میگفت ماهی ماهی به گوش میرسد، نه پسربچهای که سبزه عید میفروخت، نه صدای خشخش ملاقه زنی که سمنو میپخت و نه جوانی که آرام میگفت ترقه ترقه. کمتر از ۵روز تا پایان سال۱۴۰۴ مانده اما خبری از هیاهوی همیشگی بازار تهران نیست. فروشها افت کرده، سبزهها پلاسیده و شور شوق نوروز جای خود را به نگرانی داده است. برای بررسی حالوهوای شبهای پیش از نوروز به بازار تهران رفتم اما به جرات میتوانم بگویم نه بوی عیدی میآید و نه عطر نوروز حس میشود. تردد کم مردم، مغازههای خلوت و حجرههای آسیبدیده، همگی گواه میداد که بازار نفس نمیکشد و معیشت به دره سقوط کشانده شده است.
تخریب؛ اولین تصویری که به چشم میآید
در بدو ورود به بازار تهران، حوالی کاخ گلستان، نخستین تصویری که به چشمم خورد ساختمانهای تخریبشده بود. بناهای قوه قضاییه، کلانتری و بخشی از کاخ دادگستری تهران بر اثر حملات اخیر آسیب دیده و خسارات سنگینی به آنها وارد شده بود. از سوی دیگر نگاه بسیاری از رهگذران ابتدا به کاخ گلستان جلب میشد؛ مکانی سرشار از تاریخ و ثروت که حالا زیر ضربهها آسیب دیده بود. مسوولان شهری پارچهای آبیرنگ مقابل آن کشیده بودند اما این سد نازک نمیتوانست چشمها را از زخمهای بنا دور کند. هرکس که به بازار میآمد از مرد تا زن، از پیر تا جوان ابتدا در این نقطه توقف میکرد؛ بعضی با تلفن همراهشان عکس یادگاری میگرفتند، برخی با صدای نچنچ، حیرتشان را نشان میدادند. در میان این همه نگاه، کودکی را دیدم که بیش از همهچیز نظرم را جلب کرد. در برابر ویرانهها ایستاده بود و بستنی میخورد. تصویری که نشان داد در برابر این حجم از ویرانه و تخریب، زندگی همچنان جریان دارد. کمی آنطرفتر، حجرههایی از بازار و بخشی از پاساژ دلگشا نیز آسیب جدی دیده بودند. شیشهها شکسته و آجرهای قدیمی که عمرشان به چندصد سال میرسید، فرو ریخته بودند. از همین نقطه میشد دریافت که چه چیزی در انتظارمان است.
شور و شوقی وجود ندارد
پس از بازدید از نقاط آسیبدیده، به میان مردم و کاسبان رفتم تا از وضعیت فروش آگاه شوم. هرکسی که با این نقطه از پایتخت آشناست میداند نام بازار همیشه با شلوغی و همهمه گره خورده اما امروز اگر سری به آن بزنید، خلوتی عجیب به چشمتان میآید. دستفروشان نسبتبه گذشته کمتر حضور دارند و آنهایی هم که ماندهاند، مشتری چندانی ندارند. پاساژ دلگشا کرکرههایش پایین بود و بسیاری از حجرههای آسیبدیده نیز بسته بودند. جوانی که لباس زنانه بساط کرده بود، روی صندلیاش نشسته و به رفتوآمد مردم خیره مانده بود. چند خانم نزدیک شدند، لباسها را برانداز کردند و بیآنکه خریدی انجام دهند، به راهشان ادامه دادند. از چهره جوان میشد فهمید امیدی به فروش ندارد. با رفیقش حرف زد و میگفت: «توروخدا، وضعیت ما رو ببین؛ پارسال چه فروشی داشتیم، امسالم هست!» یکی دیگر از صحنهای که همیشه در بازار تهران به چشم میآمد، صفهای طولانی مردم برای خرید ساندویچ، کباب، آبمیوه و بستنی بود اما حالا از آن صفها خبری نیست. بهدلیل تقارن با ماه رمضان، بسیاری از مغازههای اغذیهای تعطیل بودند و برخی دیگر برای کسانی که توانایی روزهگرفتن ندارند باز مانده بودند. بااینحال حتی این حجرهها نیز که معمولا باید رفتوآمدی داشتند، این روزها چهرهای خلوت و ساکت به خود گرفتهاند.
امسال عیدی نداریم
در میان جمعیت اندک بازار، دو صاحب حجره را دیدم که مغازهشان با وجود آسیب نسبی هنوز باز بود و گرم صحبت با یکدیگر بودند. خشکبارفروش بودند و منطقی است که در چنین روزهایی، بازارشان باید سکه باشد اما از گفتوگویشان فهمیدم مدتی است فروش چندانی ندارند. یکی از آنها رو به همکارش گفت: «بابا، اینقدر همهچیز گرونه که مردم زورشون نمیرسه پسته و بادوم بخرن؛ ما الکی هرروز صبح میایم مغازه!» دیگری با تکان دادن سر به نشانه تایید گفت: «این جنگ کار ما رو خراب کرده. اگه این اتفاق نمیافتاد، حداقل چند نفر میاومدن خرید کنن. خدا به داد برسه، فردا چک دارم، حسابمم خالیه.» نگرانی در چهره هر دو خشکبارفروش آشکار بود. مقابل حجرههایشان ایستاده و چشمانتظار بودند تا شاید حتی یک مشتری بیاید مبادا شب دست خالی به خانه بروند.
صدای انفجار نیز به گوش میرسد
در همین گشتوگذار چندین صدای انفجار نیز به گوش میرسید. واکنش افراد حاضر در صحنه یکی دیگر از جالبترین صحنههایی بود که دیدم. عدهای بیتوجه به صدا، به راه خود ادامه میدادند؛ برخی با کنجکاوی به دنبال محل وقوع انفجار میگشتند و عدهای دیگر که عمدتا زنان و کودکان بودند، با شنیدن صدای انفجار با عجله به سمت مترو حرکت میکردند تا از خطرات احتمالی در امان بمانند. کسبه نیز واکنشهای متعددی از خود نشان میدادند. بیشتر آنها با شنیدن صدای انفجارهای پیدرپی، نگاهی به آسمان کرده و سرشان را پایین میانداختند. تعدادی نیز مغازه خود را میبستند و محل را ترک میکردند. اما نکته جالب این بود که نسبت به روزهای اولیه درگیری، این وضعیت برای مردم عادی شده بود. با شنیدن صدای جنگنده و انفجار، دیگر ترسی در چهرهشان نبود و با آرامش به کار خود رسیدگی میکردند گویی که آب از آب تکان نخورده بود.
خدا شاهده کاسبی نکردم
در همین حال و اوضاع، با یکی از پیکهای موتوری که در آنجا بود، همکلام شدم. مردی ۳۸ ساله، دارای دو فرزند که همسرش نیز در خیاطی کار میکرد. شرایط این روزهایش را جویا شدم. با ناامیدی عمیقی گفت: «داداش، از روزی که جنگ شروع شد، خدا شاهده کاسبی نکردم. قبلا حداقل روزی هفت، هشتبار جنس جابهجا میکردم و یک نون بخورونمیری درمیومد اما الان دو ساعته وایستادم، دریغ از یک نفر که سفارشی بده. اجاره خونه، خرج زن و بچه، تازه شب عید هم هست و توقع دارن میوه و شیرینی بخرم ولی چه کنم. انگار هرچه سنگه، مال پای لنگه، از صبح تا حالا یک قرون هم دشت نکردم.» او در ادامه به وضعیت خرید و فروش نیز اشاره کرد و گفت: «آقایی که شما باشی، امسال اصلا مشتری خاصی ندیدم. دوستم که اینجا مغازه پارچهفروشی داره، بندهخدا خونهاش تو این چند روز آسیب دیده اما نه فروشی داشته نه درآمدی. تازه امروز از من که خودم دستم تنگه، پول قرض میخواست! به خدا نمیدونم چه کنم.» صحبتهای او نیز تلخ بود و گویای واقعیت امروز: «کسی کاسبی نکرده!»
دودش به چشم ما میره
در نزدیکی ساختمان بانک ملی شعبه بازار که آن هم در نتیجه حملات، آسیبهای جزئی دیده بود، چهارنفر مشغول تحلیل اخبار و وقایع مرتبط با جنگ بودند. یکی از آنها با اشتیاق تمام پیشبینی میکرد که تا شب عید آتشبس اعلام خواهد شد و شرایط به حالت عادی بازمیگردد.
نفر دوم با این نظر موافق نبود و با استناد به دلایل مختلفی، معتقد بود که جنگ حداقل تا پایان اردیبهشت سال آینده ادامه خواهد داشت. نفر سوم با خنده، به جمله همیشگی رییسجمهور آمریکا اشاره کرد و گفت: «خواهیم دید چه خواهد شد.» اما نفر چهارم که نگرانیاش از شرایط کنونی نسبت به سه نفر دیگر بیشتر نمایان بود، گفت: «هر اتفاقی هم بیفته، دودش آخر سر به چشم مردم میره؛ چه اینطرفی چه اونطرفی. گرونیش برای ماست، خرابیش برای ماست، بدبختیش هم برای ماست. الکی دل خودتونو صابون نزنید.» صحبتهای نفر چهارم منطقیتر از بقیه به نظر میرسید. هر جنگ و تقابلی به هر شکلی، در نهایت برای مردم مشکلساز میشود. چه تاثیرش را در اقتصاد بگذارد و چه در سیاستهای کشور، سرانجام این جامعه است که باید تاوان هر مشکلی را بپردازد.
پول ندارم بعدا برات میخرم
در مسیر بازگشت نزدیک ایستگاه مترو، کودکی با اصرار لباس مورد علاقهاش را از مادرش طلب کرد؛ با هیجان میخواست همان لباسی را داشته باشد که خودش پسندیده است اما جواب تلخی که مادرش به او داد تا زمان بازگشت به خانه، در ذهنم باقی ماند: «مامان جون، الان پول ندارم، بعدا برات میخرم.» این جمله کوتاه اما به روشنی وضعیت دشوار بسیاری از مردم را نمایان میکرد. جیب بسیاری در آستانه عید خالی بود؛ حقوقها حتی کفاف یک زندگی معمولی را هم نمیداد و شرایط برای همه سختتر از پیش شده بود. حال با فرارسیدن جنگی دیگر، امیدی به بهبود اوضاع نیست و هیچکس نمیداند سرانجام این غائله به کجا ختم خواهد شد.
ناامیدی در چهرهها موج میزد
در مترو هنگام بازگشت، چهرهها و مکالمات بسیاری را بررسی کردم. برخی با چک کردن مداوم تلگرام، اینستاگرام و فیلترشکنها بیصبرانه منتظر برقراری ارتباط با جهان خارج بودند. عدهای دیگر در افکار عمیقی فرو رفته و در دنیای خود غرق شده بودند.
دستفروشان اندک مترو نیز مشغول کار و کاسبی بودند اما نه مانند گذشته؛ توجه چندانی به آنها جلب نمیشد و معلوم بود که بازارشان کساد است. در چهره همه موجی از ناامیدی پرسه میزد. پیداست که هنوز در شوک تبعات بمبها و موشکها قرار گرفتهاند و مدام بیم آن را داشتند که وضعیت از آنچه هست، وخیمتر شود. آنچه از این بازدید میدانی از بازار و سطح شهر دریافتم این است که جریان زندگی ادامه دارد، اما نه به آسانی بلکه با انبوهی از تلخی و سرگشتگی. نه بوی عید میآید و نه خبری از شور و شوق عید هست. معلوم نیست این توالی مشکلات و دشواریها چه زمانی به پایان خواهد رسید.
