اوکراین به مثابه حیات برهنه
امیر علیخانی- در دستگاه مفهومی آگامبن حیات برهنه، نام آن شکلی از زندگی است که از هرگونه پوشش سیاسی، حقوقی و نمادین تهی شده اما دقیقا به همین دلیل در کانون قدرت قرار میگیرد. این زندگی نه بیرون از سیاست و نه بهراستی درون آن قرار دارد.
این حیات در آستانه معلقی میایستد که آگامبن آن را منطق استثنا مینامد. حیات برهنه شکلی از زندگی است که میتوان آن را کشت بیآنکه قتل محسوب شود و همچنین حفظش کرد بیآنکه حامل حقی مشخص باشد. این زندگی دیگر سوژه قانون نیست بلکه موضوعی برای کنترل محسوب میشود. قانون با تعلیق خود زندگی را در اختیار میگیرد.
آگامبن با رجوع به چهره باستانی هوموساکر این منطق را عریان میکند: انسانی که از نظم حقوقی طرد شده اما بهطور کامل رها نشده است. انسانی که با منطق باستانی قربانی مقدس، توجیه نمیشود و با منطق مدرن، شهروند نیز نیست اما زندگیاش دقیقا بهمثابه بدن، بقا و آسیبپذیری در معرض تصمیم حاکم قرار میگیرد.
حاکمیت در این خوانش با امکان تعلیق قانون تعریف میشود. سیاست مدرن برخلاف ادعای انسانگرایانهاش در فهم آگامبن ادغام زندگی زیستی در سازوکار قدرت است.
اگر این منطق را از سطح فردی به سطح جمعی و سپس به سطح بینالملل منتقل کنیم میتوان از حیات برهنه سیاسی شده برای توصیف موقعیت برخی کشورها استفاده کرد. کشورهایی که از نظر حقوقی به رسمیت شناخته شده اما از نظر عملی دائما در وضعیت استثنا نگه داشته میشوند.
اوکراین در این موقعیت نمونه روشنی است که در نظم بینالملل نه کاملا بیرون از قانون و نه واقعا درون آن قرار میگیرد. حاکمیتش به رسمیت شناخته میشود اما همین حاکمیت دائما در معرض تعلیق قرار دارد. اصل تمامیت ارضیاش قابل نقض قرار گرفته است و امنیتش آنقدر که مستلزم مداخله مستقیم باشد برای سایر ابرقدرتها ارزش ندارد.
اهمیت جان شهروندانش بهطور ساختاری به سطح مدیریت ریسک فروکاسته شد هاست. اینها همه توضیح دهنده همان منطق حیات برهنه هستند: زندگیای که لزومی ندارد به هر قیمتی حفظ شود و میتواند قربانی شود بدون آنکه این قربانیسازی، نظم حاکمیت موجود را برهم بزند.
اوکراین بهمثابه حیات برهنه در سطح بینالملل نه تصمیمساز بلکه میدانی برای تصمیمگیری سایرین میشود. تواما تصمیمها درباره آن گرفته میشوند بدون آنکه بتواند از خود اراده مشخصی نشان دهد.
کمکهای نظامی، خطوط قرمز، میزان تشدید یا مهار جنگ همگی حول این پرسش میچرخند که چه میزانی از مرگ قابلتحمل، چه سطحی از تخریب قابل مدیریت و تا کجا میتوان زندگی را در وضعیت تعلیق نگهداشت بیآنکه بحران به مرکز نظم جهانی سرایت کند این دقیقا همان منطقی است که آگامبن در اردوگاههای متمرکز جنگ جهانی دوم میبیند با این تفاوت که در اینجا اردوگاه، جغرافیای باز اوکراین است. در این حیات برهنه، زندگی اوکراین دیده، شمرده و گزارش میشود اما به سطح حق مطلق ارتقا نمییابد. آنچه این خوانش نشان میدهد استثنایی بودن وضعیت اوکراین و در عین حال عادی شدن منطق استثنا در سیاست جهانی است. حیات برهنه دیگر در حاشیه نظم نیست و به یکی از شیوههای عادی اداره بدل شده است. سیاست بینالملل به جای عرصه تحقق حقوق، صحنه مدیریت زندگیهایی است که هم باید زنده بمانند و هم میتوانند بمیرند. این تناقض، هسته تاریک مدرنیته سیاسی است. جنگ اوکراین را نمیتوان صرف تجاوز یک دولت به دولت دیگر فهمید. این جنگ، صحنه آشکار شدن منطقی عمیقتر است: منطقی که در آن نهتنها یک موجود سیاسی بهطور کامل دیده و نامگذاری شده که همچنین در گفتار رسمی ستایش میشود اما در لحظه تصمیم نهایی از دایره حمایت واقعی کنار گذاشته شده است. وضعیت اوکراین را با گفتمان قربانیسازی نمیتوان بهطور کامل فهمید. شرایط کلی اوکراین در واقع زیستی است که کاملا وارد سیاست شده بیآنکه از قانون حفاظت کننده برخوردار باشد. این وضعیت، تصادفی یا حاصل سوءمحاسبه طرفین نیست؛ محصول یک معماری آگاهانه قدرت عریان است.
ورود به سیاست بدون ورود به قانون
اوکراین طی دو دهه گذشته بهتدریج وارد قلمرو سیاست جهانی شد. قلمرویی که نتوانست وی را یک عضو حیاتی ارگانیسم جهانی به حساب بیاورد و نهایتا آن را بهعنوان یک موضوع دائمی گفتار تبدیل کرد.
در اسناد ناتو، در سخنرانیهای رهبران غربی، در برنامههای همکاری امنیتی، نام اوکراین مرتب تکرار میشد. این تکرار اگرچه نوعی بهرسمیت شناختن حساب شده است نهایتا نه در گفتمانهای حقوقی و نه در واقعیت عریان هیچ حمایت روشن و کارآمدی را به چشم خود ندیده است. جامعه بینالملل این عریانشدگی حیات اوکراینی را دید اما یا نتوانست و یا نخواست که از آن محافظت کند و دقیقا همین تمایز است که تعیین کننده میشود. زیستنی که صرفا دیده شده قابل قربانیسازی است اما زیستنی که محافظت میشود قابل تعرض نیست.
ناتو و آمریکا هرگز اوکراین را به آن نقطه دوم نرسانند و با در آستانه نگهداشتنش در مرز میان درون و بیرون، محلی که سیاست فعال است اما قانون لازمالاجرا، معلق مانده به قولی ظاهر را حفظ کردند اما در پنهان فروختنش را سودمندتر یافتند.
آستانه بهمثابه وضعیت دائمی
در همینباره میتوان گفت که وضعیت اوکراین در عین حال که هرگز حاصل خطایی در سطحی کلی نبوده برعکس حیاتش نمونه خالص یک وضعیت طراحی شده است که موجودیتش در عین بیرون نبودن از نظم کلی بینالملل، درون آن نیز نمیتواند تلقی شده و مصونیتش را تضمین کند. اوکراین دقیقا در نقطهای نگهداشته میشود که حضورش برای بلندپروازیهای پوتین مفید و مرگش درنهایت کار اگرچه معلق شده، پیشاپیش قابل تحمل فهم میشود. ناتو با وعده عضویت در آینده، اوکراین را از بیطرفی محض خارج کرد اما با تعلیق همین عضویت او را نهایتا وارد حوزه حمایت عملی نکرد. نتیجه این فرآیند تولید نوعی حیات سیاسی معلق است که اگرچه اصطلاحا جهتی دارد اما بدون نیروی حقیقی حامی(ناتو) مانده است. این تعلیق تاکنون ساختار سیاسی کارآمدی برای مهار نفوذ بیشتر روسیه در اروپا فراهم آورده است.
آمریکا و سیاست مدیریت زیست
ایالات متحده آمریکا در این معماری نقش مرکزی دارد. آمریکا، اوکراین را بهعنوان یک زیست سیاسی ارزشمند بازتعریف کرد: نماد مقاومت، خط مقدم نظم لیبرال نمونه انتخاب درستی در تاریخ. اما این ارزشگذاری هرگز به سطحی نرسید که مرگ این زیست را ناممکن کند. کمکهای آمریکایی به اوکراین در سطحی بینابینی قرار داشت که اگرچه با صدور بیانیه، طرف روسی را محکوم میکرد اما در عمل نیروی نظامی قابل توجه در کار نیست یعنی هیچ تعهد عملی که دست واشنگتن را ببندد، داده نشد. ترامپ این منطق را برهنه کرد. او نشان داد که این زیست تا زمانی اهمیت دارد که هزینهاش قابل مدیریت باشد. وقتی هزینه از حد معینی عبور کند، زیست میتواند کنار گذاشته شود، بدون آنکه نظم کلی و موقعیت هژمون آمریکا فرو بریزد. دولت بایدن نیز این منطق را تغییر نداد و به صرف روایتی اخلاقیتر بسنده کرد.
زیست اخلاقی اما غیرمصون
در جنگ اوکراین، پدیده متناقض اما تعیینکننده بدل شدن حیات کشور به امری زنده است که در عین حال میتواند کشته شود. این تناقض، قلب وضعیت است. حقوق بشر، رسانهها و سازمانهای بینالمللی همگی صرفا به بازنمایی رنج پرداختند اما این بازنمایی در راستای توقف خشونت قرار نگرفت و عملا برای مدیریت صرف آن، دست به کار شد. خشونت علیه اوکراین غیرقانونی اعلام شد اما در واقعیت عریان موجود عکس آن رخ میداد و این دقیقا نقطه جدایی زیست از قانون تلقی میشود.
روسیه و تشخیص لحظه تعرضپذیری
روسیه این وضعیت را بهدقت از طریق تجربه گرجستان، کریمه و سوریه تشخیص داد: در همه این موارد مرز واکنش غرب روشن شد. محکومیت، تحریم و فشار اما خبری از مداخله مستقیم نشد. از این دادهها یک نتیجه مشخص استخراج شد؛ در مورد اوکراین با زیستنی مواجه هستیم که میتوان آن را هدف قرار داد بدون آنکه نظم جهانی فروبپاشد. در حقیقت همین تشخیص لحظه تصمیم را ممکن کرد. جنگ آغاز شد چون خط قرمز نهایی هرگز وجود نداشته است.
جنگ بهمثابه اعمال حاکمیت بر زیست برهنه
با آغاز جنگ، اوکراین وارد وضعیتی شد که در آن تمام عناصر سیاست فعال هستند اما حمایت کامل غایب است. اوکراین باید مقاومت کند اما نمیتواند جنگ گسترش یافته را تاب آورد. این منطق حاکمیت معاصر است؛ قدرت تصمیم میگیرد کدام زیست ارزش دفاع دارد و کدامیک فقط از ارزش روایت برخوردار میشود. اوکراین به زیستی بدل شد که قربانی شدنش شکلی از فاجعه بود اما این فاجعه نتوانست قواعد بازی را تغییر دهد.
اوکراین: استثنا یا الگو
اوکراین در واقع نه قربانی بیاخلاقی جهان بلکه قربانی عقلانیت پنهان و سرد نظم نوین بینالملل شد. نظمی که زیست را وارد سیاست کرده و در عین حال از قانون خلع میکند. نظمی که رنج را میبیند اما مرگ را مجاز میداند. نظمی که وعده میدهد اما تعهد نمیآورد. در این نظم خطرناکترین وضعیت در میانه دشمنی آشکار و اتحاد رسمی قرار دارد که خود زیستن را در آستانه و بینابینی جاینمایی میکند. مجادله اوکراین در این وضعیت نوعی پیشآگهی از جهانی است که در آن، سیاست بیش از پیش با زیست عریان بازی میکند و مسوولیت بقا را به خود آن زیست وا میگذارد. در جهان امروز آنکه چشم به راه رسیدن حمایت میماند، بیش از آنکه محافظت شود، قابل قربانیسازی است.
