اعتیاد به جنگ
جهان صنعت– از اوایل دهه۱۹۹۰ تاکنون تقریبا همه روسایجمهور آمریکا با ادبیات صلحطلبانه یا نقد مداخلات پیشینیان وارد کاخسفید شدهاند اما در قدرت، مسیر دیگری پیمودهاند. بیل کلینتون با تاکید بر اولویت اقتصاد و پایان عصر سیاست قدرت پیروز شد اما در عمل دستور حملات موشکی، تداوم مناطق پرواز ممنوع بر فراز عراق و کارزار هوایی طولانی علیه صربستان را صادر کرد. جورج بوش پسر با وعده سیاست خارجی قوی اما متواضع آمد و نتیجه آن بهروشنی در کارنامهاش دیده شد.
باراک اوباما که بهواسطه مخالفت با جنگ عراق محبوب شد، ضمن تلاش برای برخی توافقها ازجمله محدودسازی برنامه هستهای ایران، افزایش نیرو در افغانستان، مداخله در لیبی و گسترش حملات هدفمند را نیز در دستور کار قرار داد؛ بهگونهای که پایان ریاستجمهوری او با تداوم جنگ افغانستان همراه بود.
دونالد ترامپ در سال۲۰۱۶ با محکوم کردن جنگهای بیپایان و شعار اول آمریکا پیروز شد اما او نیز افزایش موقت نیرو در افغانستان، تداوم جنگ علیه ترور، ترور یک مقام ارشد ایرانی و افزایش مستمر بودجه نظامی را تجربه کرد؛ نه جنگ تازهای آغاز کرد و نه جنگی را پایان داد. جو بایدن خروج از افغانستان را اجرایی کرد و بهخاطر پذیرش واقعیت پرهزینه آن مورد انتقاد قرار گرفت؛ همزمان در واکنش غرب به حمله روسیه به اوکراین نقشآفرینی کرد و در قبال بحران فلسطین- اسرائیل نیز حمایتهای نظامی و دیپلماتیک گستردهای ارائه داد. بازگشت ترامپ با وعده رییسجمهور صلح بودن نیز به گسست از گذشته منجر نشد و در نخستین سال دور دوم، استفاده از قدرت نظامی در چندین جبهه ادامه یافت، از جمله حملات تازه علیه ایران با استدلال دفع تهدیدات قریبالوقوع.
این الگو پرسشی بنیادین را برجسته میکند. چرا روسایجمهوری که با نقد مداخلات پیشین به قدرت میرسند، در عمل به تکرار همان مسیر گرایش مییابند؟
دلایل گرایش مستمر آمریکا به اقدام نظامی
نخستین توضیح در تحکیم بلندمدت اختیارات قوه مجریه نهفته است؛ روندی که از آغاز جنگ سرد شکل گرفت و در دوران جنگ علیه ترور بسط یافت. روسایجمهور در تصمیمگیریهای جنگ و صلح، دیپلماسی، فعالیتهای گسترده اطلاعاتی و عملیات پنهان اختیارات وسیعی یافتهاند. سطح بالای محرمانگی نیز امکان روایتسازی یا حتی گمراهسازی افکار عمومی را تسهیل میکند. هر دو حزب از این آزادی عمل استقبال کردهاند و تلاشی جدی برای تهدید آن نشان ندادهاند.
کنگره نیز بهتدریج از اعمال نظارت موثر بر تصمیمهای استفاده از زور فاصله گرفته است. نمونه بارز، عدم تمایل نمایندگان به تصویب مجوزهای جدید استفاده از نیرو بهمنظور جایگزینی مصوبات قدیمی است زیرا مایل نبودهاند دراینباره در معرض رایگیری ثبت شده قرار گیرند. در چنین ساختاری، گلایههای پسینی از عدم اخذ مجوز، بیش از آنکه بازدارنده باشد، جنبه سیاسی مییابد.
عامل دوم، نحوه تامین مالی جنگهاست. از جنگ کره به اینسو، افزایش مستقیم مالیات برای پوشش هزینههای جنگ کنار گذاشته شده و دولتها عمدتا از طریق استقراض هزینهها را تامین کردهاند؛ کسری بودجه افزایش یافته و صورتحساب به نسلهای آینده منتقل شده است. نتیجه آنکه بخش بزرگی از جامعه، فشار اقتصادی جنگهای طولانی و پرهزینه مانند عراق و افغانستان که دستکم چند تریلیوندلار برآورد شده را در زمان وقوع بهطور ملموس احساس نمیکند. کاهش هزینه فوری برای شهروندان، آستانه تصمیم به جنگ را پایین میآورد.
از سوی دیگر نظام ارتش داوطلبانه تصمیمگیری برای جنگ را تسهیل میکند زیرا نیروها با آگاهی از ماهیت ماموریتها ثبتنام کردهاند و واکنش اجتماعی به اعزامها محدودتر است. این سازوکار همچنین موجب میشود نخبگان اقتصادی و سیاسی کمتر درگیر پیامدهای مستقیم جنگ شوند و فاصلهای میان ارتش حرفهای و جامعه شکل گیرد. با این حال جهتگیری به سوی استفاده از زور را باید به تصمیمگیران غیرنظامی نسبت داد.
سومین بُعد به نفوذ مجتمع نظامی- صنعتی بازمیگردد. منطق فروش تسلیحات با منطق برجستهسازی ناامنی همراستاست. تصویری از جهانی مملو از تهدید که در آن دیپلماسی کمارزش و راهحلهای نظامی پررنگ میشوند. حمایت شرکتهای دفاعی از اندیشکدههای سیاست خارجی و تاکید مداوم بر ضرورت بودجههای بالاتر دفاعی به بازتولید این چارچوب کمک میکند. هنگامی که ظرفیتهای نظامی گسترده خریداری و انباشت شد وسوسه استفاده از آنها افزایش مییابد. در کنار این ساختار، گروههای ذینفوذ نیز میتوانند بر تصمیمگیریها اثر بگذارند و مخالفتهای بالقوه در کنگره را تضعیف کنند.
چهارمین عامل، تحول فناوریهای نظامی است. موشکهای کروز، هواپیماهای پنهانکار، بمبهای هدایت شونده دقیق و پهپادها امکان اجرای کارزارهای هوایی وسیع را با ریسک پایینتر برای نیروی انسانی فراهم کردهاند. در بسیاری موارد، نگرانی از تلافی مستقیم هم در کوتاهمدت محدودتر است زیرا طرف مقابل توان وارد کردن خسارت متناظر در خاک آمریکا را ندارد. چنین عدمتقارنی، استفاده از گزینه نظامی را بهعنوان اقدامی سریع و قابل مدیریت بهویژه در مواجهه با بحرانهای پیچیده خارجی یا برای انحراف توجه از مشکلات داخلی، جذاب میکند. در این وضعیت دکمه قرمز همواره در دسترس است. اقدامی که نمایش اراده میدهد، هزینههای فوری محدودی دارد و بهظاهر میتواند نتیجه مثبت بههمراه آورد، هرچند ضرورت قطعی برای فشردن آن وجود ندارد و پیامدهای ناخواسته محتمل است.
ترکیب تمرکز قدرت اجرایی، ضعف نظارت کنگره، تامین مالی بدهکارانه، حرفهایسازی ارتش، نفوذ صنعت دفاعی و فناوریهای کمریسکترِ جنگ چرخهای ساخته که وعدههای صلح را به استفاده مکرر از زور بدل میکند حتی اگر برخی دولتها با شعار پایان مداخلات روی کار آیند، ساختارها و مشوقهای نهادی بهگونهای است که گزینه نظامی را به انتخابی آسان و کمهزینه تبدیل میکند. آنچه این روند درباره گرایش سیاست خارجی آمریکا به جنگ میگوید، فراتر از شخصیت هر رییسجمهور است.
منبع: جهان صنعت نیوز
