«جهان‌صنعت» فشارهای دولت ترامپ به متحدان اروپایی را واکاوی می‌کند

اروپا در منگنه گذشته و آینده

امیر علیخانی
کدخبر: 608260
فشارها و مواضع سخت دولت ترامپ به متحدان اروپایی، روند قرن معاصر روابط فراآتلانتیک را به سمت بازتعریف نظم بین‌الملل برده است.
اروپا در منگنه گذشته و آینده

امیر علیخانی – بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید باعث یک‌سری تنش‌های واقعی با متحدان اروپایی و همچنین یک موضع‌گیری نسبتا تهاجمی و قاطع در برابر آنها شده است. این را نباید به شکل یک دعوای ساده دید بلکه نشانه این است که نظم بین‌المللی در حال بازتعریف و چالش است و روسای جمهور ایالات‌متحده برحسب دیدگاه‌شان در این میدان، رویکردهای متفاوتی اتخاذ می‌کنند. آنچه اکنون در روابط آمریکا- اروپا و آمریکا- ایران می‌بینیم، یک پیچ تاریخی در سیاست فراآتلانتیک و خاورمیانه است.

تنش‌های ترامپ با اروپا

در چند ماه اخیر رابطه میان واشنگتن و کشورهای اروپایی که زمانی به‌عنوان ستون اصلی اتحاد فراآتلانتیک شناخته می‌شد، به‌وضوح سرد و پرتنش بوده است. اروپا نه‌فقط در مسائل نظامی و امنیتی مثل حمایت از اوکراین در برابر روسیه بلکه در حوزه‌های مهاجرت، مقررات داخلی و نقش جهانی اتحادیه اروپا نیز با انتقادهای صریحی از سوی دولت ترامپ مواجه شده است.

یک دیپلمات اروپایی گفته که انتقادهای آمریکا به‌گونه‌ خاصی بوده که بیش از آنکه یک بحران امنیتی باشد، شبیه دخالت در امور داخلی اروپا به‌نظر می‌رسد. واشنگتن خط‌مشی‌ها و حتی جریمه‌های داخلی اروپا را در مسیر اشتباه توصیف و تهدید کرده که اگر بلوک اروپایی مسیر خود را تغییر ندهد با خطر رشد ناآرامی مواجه خواهد شد. این حجم از فشار سیاسی، باعث ایجاد شک و تردید در میان اروپایی‌ها شده که آیا آمریکا هنوز متحدی قابل اعتماد است یا نه؟

تنش‌ها تنها به انتقادهای لفظی محدود نبوده‌اند. روابط در سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) نیز به چالش کشیده شده؛ اروپایی‌ها نگران هستند که واشنگتن در پیمانی که زمانی آن‌ را ستون دفاع جمعی می‌نامید، بیش از پیش رویکردهای یک‌جانبه‌گرایانه اتخاذ کند. این تغییر در رفتار آمریکا نسبت به اروپا را می‌شود به‌عنوان بازتابی از بازتعریف نقش آمریکا در نظم جهانی دید؛ واشنگتن اکنون کمتر به نقش راهبر چندجانبه‌گرایی فراآتلانتیک پایبند است و بیشتر روی منافع مستقیم سیاسی و استراتژیک خود تاکید دارد.

نقش نامطمئن اروپا میان ایران و آمریکا

در رابطه با ایران، ترامپ نه‌فقط مواضع سخت‌تری نسبت به دولت‌های قبلی آمریکا اتخاذ کرده بلکه تلاش می‌کند رویکردهای اروپایی در قبال تهران را هم تحت‌تاثیر قرار دهد. همزمان اروپایی‌ها تلاش می‌کنند میان فشار و گفت‌وگو تعادل برقرار کنند؛ با این حال اختلاف میان رویکرد سختگیرانه آمریکا و تمایل نسبی اروپا به دیپلماسی بیش از پیش آشکار شده است به‌گونه‌ای که در مذاکرات هسته‌ای و تحریم‌ها تنش‌های جدی میان دو طرف وجود داد. نوع رویکرد ترامپ در دوره جدید، ترکیبی از مواضع سخت، فشار اقتصادی، تهدید نظامی و دیپلماسی دوپهلو است؛ این رویکرد نه‌تنها تنش‌های مستقیم با ایران را افزایش داده بلکه به‌طور غیرمستقیم باعث فاصله ‌افتادن میان آمریکا و متحدان اروپایی‌اش در مدیریت این چالش شده است.

واشکافی تمایز اروپا با آمریکایی‌ها

تا پیش از سال ۱۹۴۵ اروپا نه‌فقط یک قاره بلکه موتور تولید معنا، تکنیک و امپراطوری بود. از انقلاب صنعتی بریتانیا تا فلسفه ایده‌آلیسم درخشان آلمان و انقلاب‌های فرانسه، اروپا هم کارخانه صنعتی جهان بود و هم آزمایشگاه ایده‌ها اما دو جنگ جهانی این موتور را از درون فروپاشاندند. اروپا به شکلی دیالکتیکی آن‌ چیز که تاکنون به‌مثابه ضعف و لغزش‌هایی جزئی و پنهان شده در یکپارچگی آن وجود داشت را به شکلی عیان در طول تاریخ دو جنگ جهانی به وضوح پیش‌روی خویش مشاهده کرد. این رخداد‌ها برای مجموعه کشور‌های اروپایی که از دیرباز تسلط نسبتا کاملی بر جهان داشتند به‌مثابه دهشتی تمام‌عیار بود.

جنگ جهانی اول را به مثابه قسمی خودکشی تمدنی برای اروپا می‌توان دانست. جنگی که در آن دیگر کشورهای اروپایی محروم مانده از توسعه اقتصادی-استعماری کشورهای استعمارگر، مساله سهم‌خواهی را علنا مطرح کردند. در طول این دو جنگ جهانی زیرساخت صنعتی، سرمایه انسانی، مشروعیت اخلاقی استعمار و اعتماد به نفس تاریخی اروپا درهم شکست. در همین لحظه آن سوی اقیانوس کشوری که جنگ را در خاک خود تجربه نکرده بود با صنعتی بکر، جمعیتی جوان و سرمایه انباشته آماده جهش بود.

از منظر اقتصاد سیاسی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، حدود نیمی از تولید صنعتی جهان را در اختیار داشت. این مختصات برای اروپایی‌ها یک سازوکار وابستگی نسبت به ایالات ‌متحده ساخت و در همین راستا دلار تبدیل به ستون فقرات نظام مالی جهانی شد. در آن زمان عملا هر کشور اروپایی که می‌خواست نفس بکشد باید در این مدار می‌چرخید.

قدرت آمریکایی صرفا برآمده از ثروت نهفته در کشورشان نیست؛ این قدرت ریشه‎‌هایی در امنیت برآمده پس از جنگ جهانی دوم نیز دارد. در آغاز پس از شروع جنگ سرد، اروپا میان دو ابرقدرت گرفتار شد. ترس از اتحاد شوروی، کشورهای اروپای غربی را به زیرچتر امنیتی آمریکا کشاند. از آن لحظه امنیت اروپا تاحد زیادی به تصمیمات واشنگتن گره خورد. وقتی امنیت کشوری مستقل را کشوری دیگر تضمین کند، استقلال خودبه‌خود محدود می‌شود.

سنت اروپا در مقابل تکنیک آمریکایی

اروپا حامل سنتی بود که می‌توان آن را تاریخی-تراژیک نامید. از تراژدی یونانی تا هگل و نیچه، اروپا خود را در کشاکش تضادها می‌فهمید. آمریکا اما پروژه‌ متفاوتی داشت؛ مدرنیته بدون گذشته‌ فئودالی، بدون کلیسای قرون وسطی، بدون جنگ‌های مذهبی چندقرنی که به نوعی، فرم خاص حال ممتد را رقم زدند. فرهنگ آمریکایی از آغاز با عمل‌گرایی (پراگماتیسم) شکل گرفت.

در قرن نوزدهم، اروپا تولیدکننده نظریه بود و آمریکا شاگرد. قرن بیستم، آمریکا نظریه را به فناوری، فناوری را به صنعت و صنعت را به سلطه جهانی تبدیل کرد. اروپا هنوز درگیر تفسیر بود و آمریکا درگیر اجرا. اگر بخواهیم آمریکا را صرفا به‌عنوان کشوری بدون فرهنگ غنی تلقی کنیم باید کمی سختگیر باشیم. آمریکا فرهنگ کلاسیک ‌هزارساله ندارد اما فرهنگ توده‌وار عظیمی دارد. ‌هالیوود، جاز، راک، صنعت سرگرمی، دانشگاه‌های پژوهشی مثل ‌هاروارد و MIT، سیلیکون ولی و… اینها همگی قسمی از فرهنگ هستند، فقط از نوعی دیگر. فرهنگی که نه بر حافظه طولانی بلکه بر بازتولید سریع و مقیاس‌پذیری بنا شده است. به زبان بهتر باید گفت اروپا فرهنگ می‌ساخت ولی آمریکا فرهنگ را صنعتی کرد.

در قرن بیستم، فرم قدرت از عمق تاریخی به توان شبکه‌سازی منتقل شد. آمریکا در سه حوزه همزمان برتری ساخت؛ اقتصاد دلاری، امنیت نظامی و فرهنگ رسانه‌ای. این سه، یک مثلث هژمونیک ساختند. این شرایط هژمونی زیست‌جهانی شده ‌است. سلطه پایدار آن است که رضایت تولید کند و نه صرفا اطاعت. آمریکا پس از جنگ دوم توانست رضایت تولید کند؛ وعده رفاه، مصرف، فردگرایی و آزادی‌های لیبرال. اروپا که از فاشیسم و جنگ خسته بود این بسته را خواه‌ناخواه پذیرفت.

در همین حال استعمار اروپایی کم‌کم روبه فروپاشی گذاشت. بریتانیا و فرانسه امپراطوری‌هایشان را از دست دادند. آمریکا اما یک امپراطوری غیرمستقیم ساخت؛ پایگاه نظامی، دلار و شرکت‌های چندملیتی. یعنی شکل‌گیری نوعی امپراطوری شبکه‌‌محور برای خود. بدون فرماندار کل اما با نقش اساسی وال‌استریت.

اروپا عملا در پروژه مدرن‌سازی خود موفق بود اما همین موفقیت، انرژی تخریبی عظیمی آزاد کرد که خود را سوزاند. آمریکا از بیرون این آتش بهره برد. این شبیه دیالکتیک هگلی است؛ سوژه‌ خاصی که در تلاش برای تحقق خود، خود را نفی می‌کند و دیگری از این نفی نیرو می‌گیرد.

اروپا امروز هم بازیگر است اما بازیگری محدود در چارچوب ساختارهایی که پس از ۱۹۴۵ شکل گرفتند. اتحادیه اروپا، یورو و سیاست‌های مستقل در برخی حوزه‌ها، نشان می‌دهد داستان یک‌سویه نیست. با این حال در لحظات بحرانی – از بحران مالی ۲۰۰۸ تا جنگ اوکراین- وابستگی امنیتی و مالی به آمریکا آشکار می‌شود.

این ماجرا نه درباره فرهنگ غنی است و نه فقدان فرهنگ. درباره شکل قدرت در عصر مدرن است. قدرت از میراث به شبکه منتقل شد؛ از فلسفه به فناوری جهید و از امپراطوری سرزمینی به امپراطوری مالی-رسانه‌ای. اروپا میان خاطره و آینده معلق است. آمریکا هم با بحران‌های درونی دست‌وپنجه نرم می‌کند. هژمونی‌ها ابدی نیستند اما هر هژمونی لحظه‌ خاصی است که در آن نیروهای اقتصادی، نظامی و فرهنگی در یک مدار هم‌راستا می‌شوند. پس از سال ۱۹۴۵ این مدار به نام ایالات‌متحده تنظیم شد. پرسش بزرگ این است که آیا قرن بیست‌ویکم همین مدار را حفظ خواهد کرد یا شاهد بازچینی نیروها خواهیم بود؟ تاریخ دوست دارد مدارها را به هم بزند.

اگر به جای روایت ژئوپلیتیک، سراغ متافیزیک‌های پنهان برویم، مساله تا حد زیادی عوض می‌شود. اروپا از دل یونان، مسیحیت و سپس روشنگری بیرون آمد. یعنی سه لایه عمیق، تراژدی، الهیات و عقل انتقادی‌ هستند و نتیجه‌اش خودآگاهی تاریخی است. اروپایی‌ها خودشان را در زمان می‌فهمند. هگل تاریخ را صحنه تحقق روح می‌دید. کانت اخلاق را قانون جهان‌شمول می‌خواست. نیچه تراژدی را بازخوانی کرد حتی مارکس با همه‌ ماتریالیسمش در افق یک فلسفه تاریخ می‌اندیشد.  این یعنی اروپا همیشه ذیل امرکلی فکر کرده است؛ کل تاریخ، کل انسانیت و کل نظم عقلانی. از همین‌جا هم ایده‌هایی مثل امپراطوری، انقلاب جهانی یا پروژه‌های عظیم ایدئولوژیک زاده شدند. وقتی چنین ذهنی شکست می‌خورد، شکستنش هم عظیم است. دو جنگ جهانی را می‌توان تا حدی محصول همین وسوسه‌ خواست کلیت دانست؛ اراده برای سامان دادن به کل جهان.

در مقابل آمریکا از دل مهاجرت و پروتستانیسم بیرون آمد. نه امپراطوری کهن داشت و نه اشرافیت قرون وسطایی و نه کلیسای متمرکز. فلسفه‌اش به جای متافیزیک تاریخ بر تجربه و کارآمدی بنا شد. پراگماتیسم آمریکایی با نام‌هایی مثل ویلیام جیمز و جان دیویی می‌گوید: حقیقت چیزی است که در عمل جواب می‌دهد. حقیقت دیگر آسمانی یا دیالکتیکی نیست بلکه ابزار است. این تفاوت ظریف، پیامدهای ساختاری عظیم دارد.

اروپا به حقیقت وفادار است، آمریکا به کارکرد؛ اروپا به سنت نظریه و آمریکا به سنت حل مساله. دانشگاه‌های آلمانی قرن نوزدهم محل تولید نظام‌های فلسفی بودند؛ دانشگاه آمریکایی قرن بیستم به موتور پژوهش کاربردی، فناوری و سرمایه تبدیل شد.

از نظر سیاسی هم تفاوت چشمگیر است. اروپا با ایده دولت- ملت مدرن و بعدها با پروژه‌های کلان مثل سوسیالیسم و فاشیسم دست‌وپنجه نرم کرد. آمریکا از ابتدا با قانون اساسی‌ خاصی طراحی شد که بیشتر یک سازوکار مهندسی قدرت است تا یک رویای متافیزیکی. بنیانگذاران آمریکا بیشتر حقوقدان و عمل‌گرا بودند تا فیلسوفان نظام‌ساز.

اروپا حامل یک نوع گناه تاریخی است؛ استعمار، هولوکاست، جنگ‌های درون‌ قاره‌‌ها. این حافظه‌ سنگین، امروز سیاست اروپایی را محتاط، اخلاق‌محور و گاه فلج می‌کند. آمریکا حافظه‌ فشرده‌تری دارد؛ اسطوره پیشرفت و استثناگرایی. این اسطوره به آن جسارت عمل می‌دهد. وقتی خودت را سرزمین فرصت می‌دانی، جهان برایت میدان آزمایش می‌شود.

۲ فلسفه متفاوت

از منظر فلسفه قدرت اروپا هنوز در افق هگلی-کانتی فکر می‌کند؛ قانون، چندجانبه‌گرایی و نهادهای بین‌المللی ولی آمریکا در افق واقع‌گرایی و پراگماتیسم عمل می‌کند؛ اگر لازم باشد یک‌جانبه عمل می‌کند، چون کارکرد مهم‌تر از هماهنگی نظری است. در حوزه فرهنگ هم تفاوت از ریشه است. فرهنگ اروپایی عمیقا تفسیری است. ادبیات، هنر، سینمای مولف و فلسفه قاره‌ای. فرهنگ آمریکایی تولیدی-بازاری است؛ مقیاس بزرگ، رسانه، صنعت سرگرمی. یکی معنا می‌کاود دیگری معنا را تکثیر می‌کند. در عصر رسانه‌های جمعی، دومی مزیت ساختاری دارد.

اروپا بدون آمریکا امروز احتمالا زیر فشار امنیتی فرو می‌پاشید. آمریکا بدون میراث فکری اروپا هم شکل نمی‌گرفت. قانون اساسی آمریکا فرزند لاک و مونتسکیو است. مدرنیته آمریکایی شاخه‌ خاصی از درخت اروپایی است که در خاک دیگری رشد کرد. اروپا جهان را مساله‌ نظری دید که باید فهمید و سامان داده شود. آمریکا جهان را پروژه‌ عملی خاصی دید که باید مدیریت شود. در قرن بیستم جهان بیش از آنکه به نظام‌های فلسفی نیاز داشته باشد به مدیریت صنعتی و نظامی نیاز داشت. بنابراین ذهن پراگماتیک بر ذهن متافیزیکی پیشی گرفت.

اما تاریخ بازیگر سرسختی است. اکنون که بحران‌های هویتی، اقلیمی و تکنولوژیک پیچیده‌تر می‌شوند شاید دوباره نیاز به تفکر کلان و فلسفی برجسته شود. شاید همان سنت اروپایی که زمانی خود را سوزاند دوباره امکان بازاندیشی جهان را فراهم کند یا شاید ترکیبی تازه از عمل‌گرایی و عمق نظری شکل بگیرد. هژمونی‌ها فقط با تانک و دلار ساخته نمی‌شوند بلکه با مفروضات نادیده‌ شده خاصی ساخته می‌شوند که ملت‌ها درباره حقیقت و کنش دارند. تفاوت اروپا و آمریکا، تفاوت دو شیوه بودن در جهان است. یکی تاریخ را حمل می‌کند، دیگری آینده را می‌سازد. وقتی آینده سریع‌تر از حافظه حرکت کند، برتری موقتا از آن آینده است اما حافظه هرگز کاملا خاموش نمی‌شود.

آخرین اخبار