آوار ناگهانی از دل آسمان
احسان نیازمند- در نخستین روزهای جنگ چند ساختمان در حوالی میدان فردوسی تهران توسط دشمن بمباران شد و بسیاری از رهگذران آن محدوده نیز یا به شهادت رسیدند یا دچار جراحات جسمی شدید شدند. البته بمباران میدان فردوسی مجدد تکرار شد و در کمتر از ۱۰ دقیقه درست زمانی که امدادگران هلالاحمر در حال امدادرسانی به مجروحان و نجات آنها بودند مورد حمله دشمن قرار گرفتند و خودشان هم دچار جراحت شدند اما لحظهای از کار دست نکشیدند و در میدان پرخطر آن روز استوار ایستادند. رضا باروتیان، امدادگر داوطلب جوان هلالاحمری هم آن روز در بین امدادگران میدان فردوسی حضور داشته است و در ادامه لحظات سخت امدادرسانی در آنجا را برای خبرآنلاین روایت میکند.
همه لحظات امدادرسانی در جنگ غمانگیز است
از سال ۱۳۸۳ تا امروز به صورت داوطلبانه با جمعیت هلالاحمر همکاری میکنم و چند سالی هم میشود که بهعنوان مدرس دورههای مدیریت بحران، امدادگری و… در این مجموعه مشغول به خدمت هستم و اگر امدادگر نمیشدم مطمئنم امروز حال خوبی نداشتم و مطمئنم برکتی که در زندگیام جاری است را مدیون دعای خیر مردم و لباسی که به تن دارم هستم. از ابتدای جنگ تاکنون در تمام عملیاتهایی که به پهنه مرکزی هلالاحمر در این شش منطقه مربوط بوده، به همراه دیگر داوطلبان در این پهنه توفیق حضور داشتهام.
همه ثانیهها و دقایق حضور ما در صحنههای امدادی-عملیاتی در جنگ غمانگیز است چون وقتی به محل حادثه میرسیم حتی اگر ساختمان مورد حمله مصدوم و شهید هم نداشته باشد، وقتی میبینی که یک خانواده تمام زندگی و سرپناهش را از دست داده، خیلی ناراحتکننده و غمانگیز است. خیلی از نقاطی که در جنگ آسیب میبیند مربوط به مناطق مسکونی بوده و وقتی در محل اصابت مصدومان یا شهدا را میبینیم شرایط متفاوتتر است.
درخواست ملتمسانه دختری که در انتظار پیکر بیجان پدر و خواهرش بود
در خیابان ملکالشعرای بهار یک خانه مسکونی مورد اصابت قرار گرفته بود و خانوادهای آنجا بود که وقتی ما مراجعه کردیم، خدا را شکر توانستیم مادر خانواده را زنده از زیر آوار خارج کنیم. یکی از دختران خانواده در نزدیکی ما حضور داشت و با ناراحتی گفت که «پدرم بعد از ۲۵ سال مستاجری این خانه را خریده و حالا هم که این اتفاق افتاده است» در همان حالت غم و ناراحتی ملتمسانه تنها خواستهاش از ما این بود که لااقل پیکر بیجان پدر و خواهرش را از زیر آوار بیرون بیاوریم تا برای دقایقی هم که شده دوباره دست آنها را در دست بگیرد. آن لحظات که شاهد درماندگی دختر بیچاره بودم، خیلی سخت بود و خیلی دیر میگذشت.
در مورد عملیاتی که اخیرا برای امدادرسانی به یک منزل مسکونی مورد اصابت واقع شده رفته بودیم هم مادر خانواده دختر کوچکش را به پدر سپرده بود تا او را از عمق حادثه نجات دهد و دقایقی بعد خود مادر شهید شده بود. در عملیاتهایی که حضور پیدا میکنیم بارها پیش آمده است که محل حادثه مجدد مورد اصابت قرار میگیرد و البته اگر حمله دوبارهای هم رخ ندهد، تقریبا تمام ساختمانهای آسیبدیده که باید در آنها امدادرسانی کنیم، ناایمن محسوب میشوند و هر آن امکان ریزش آنها وجود دارد و هر لحظه ممکن است که آوار روی سر تیمهای عملیاتی فرو بریزد. دو دلیل اما وجود دارد که امدادگران هلالاحمر با وجود خطرات احتمالی و با علم به اینکه خطراتی متوجه آنهاست در صحنه حاضر شده و کار خود را انجام میدهند: اولین دلیل تعهد ما به لباس امداد و خدمت به مردم است. دلیل دوم هم این است که انتظار مردم از ما و لطفی که به ما دارند ما را در مسیر امدادرسانی مصممتر میکنند.
بیشتر مصدومان و شهدای میدان فردوسی رهگذران عبوری بودند
وقتی دشمن یک نقطه را در فاصله زمانی کم مورد هجوم قرار میدهد هدفش این است که مردم و امدادگران برای امدادرسانی و کمک جمع شوند و با حمله مجدد تلفات بیشتری بگیرد. مثلا در حادثه میدان فردوسی امدادگران بلافاصله بعد از اصابت اول با رعایت پروتکلها در محل حاضر شدند و مشغول عملیات بودند که ۷دقیقه بعد مجدد مورد حمله قرار گرفت. دشمن حمله سنگینی به میدان فردوسی انجام داد و تعداد زیادی از افراد بهویژه مردمی که از آن محدوده در حال عبور بودند مورد حمله واقع شده بودند. وقتی ما به محل حادثه رسیدیم، دیدیم که خیلی مردم عادی به خاطر حس انساندوستانهای که دارند وارد محل مورد اصابت قرارگرفته میدان فردوسی شده و در حال کمک بودند منتها به دلیل عدم آشنایی، اصول و پروتکل لازم در امدادرسانی را رعایت نکرده و به محل قرمز حادثه ورود کرده بودند و با وقوع انفجار دوم تعداد زیادی از افرادی که در حال کمک بودند هم شهید یا مجروح شدند. موج انفجار خیلی از امدادگران ما که بهعنوان نیروی پشتیبان با فاصله از محل حادثه حضور داشتند را هم پرت کرد و آسیب دیدند. تعداد شهدا در میدان فردوسی را دقیقا یادم نمیآید اما شمار مصدومان زیاد بود.
یک صحنه ماندگار در حادثه میدان فردوسی که تصویرش همه جا پخش شد این بود که یک موتورسوار با وجود آسیبی که در نتیجه مورد اصابت قرار گرفتن ساختمانهای مجاورش دیده بود، وقتی مادرش با او تماس گرفت، با وجود اینکه مجروح بود و اصلا شرایط مساعدی نداشت، سرش شکسته و پاهایش آسیب دیده بود به او گفت که عالیام و ناراحتی خود را به مادرش منتقل نکرد.
درخواست امدادگر هلالاحمر از مردم
در ابتدا از مردم خیلی بابت اظهار لطفشان به امدادگران هلالاحمر تشکر میکنم و یک خواهش از همه مردم دارم. فیلم گرفتن از محل حادثه هیچ ثمر و سودی ندارد چون جدای از بحثهای امنیتی ماجرا، فیلم دستبهدست میچرخد و دوباره به صاحب خانهای که تخریبشده میرسد و رنج او را یادآوری میکند و روح و روانش را بههم میریزد.
بزرگترین کمک مردم به امدادگران هلالاحمر این است که از منطقه قرمز حادثه دور بمانند و وارد نشوند چون با ورود افراد متفرقه که پروتکلهای امداد و نجات رعایت نمیشود، احتمال افزایش تعداد مجروحان یا شهدا به شدت بالا میرود. حتی وقتی که نیروهای امدادی در صحنه حاضر هستند هم از ازدحام و تجمع در منطقه مورد اصابت پرهیز کنند تا ما کار امدادرسانی را به سرعت و با دقت انجام دهیم.
شبیخون از دل ابرهای سیاه
روایت آنچه در ۴۰روز جنگ بر مردم و امدادگران گذشت تنها بازگویی چند حادثه پشتسرهم نیست بلکه این روایت تصویری از لایههای پنهانی است که در دل هر انفجار، هر فریاد و هر حرکت دستهای لرزان برای نجات شکل میگیرد. وقتی به تجربههای امدادگرانی مانند رضا باروتیان گوش میدهیم، درمییابیم که جنگ فقط مجموعهای از اصابتها و ویرانیها نیست بلکه جنگ میدان برخورد انسانها با مرزهای توانایی و انسانیت خودشان است. هر صحنهای که امدادگران در آن قدم گذاشتند، لحظهای تازه از آزمون اخلاقی و احساسی بود؛ موقعیتی که در آن فرد باید میان ترس طبیعی از مرگ و تعهدی که به نجات جان انسانها دارد، یکی را انتخاب کند.
در دل این حوادث چیزی پدیدار میشود که کمتر در گزارشهای رسمی دیده میشود؛ شکلگیری رشتههای ناپیدایی که مردم را به یکدیگر وصل میکند. دختر جوانی که در میان آوار به دنبال اجساد عزیزانش بود یا مرد موتورسوار مجروحی که حتی در بدترین شرایط نمیخواست مادرش دچار اضطراب شود، هر دو نشان میدهند که حتی زیر سایه تهدید و وحشت، انسان تلاش میکند چیزی از کرامت و مهر را حفظ کند. این لحظات کوچک اما عمیق تصویری واقعی از تابآوری جامعهای است که در برابر ویرانی فقط به ساختمانها فکر نمیکند بلکه به زنده ماندن معنویت و همدلی هم اهمیت میدهد.
آنچه امدادگران هلالاحمر انجام دادند نیز فراتر از یک وظیفه سازمانی بود. هر بار که به منطقه خطر نزدیک میشدند، میدانستند احتمال دارد حمله دوبارهای در راه باشد یا آوار ناگهان فروبپاشد اما با این وجود قدم گذاشتند. دلیل این ایستادگی صرفا آموزشهای تخصصی نیست بلکه نوعی احساس تعلق و باور به این است که حضور آنها میتواند تفاوتی میان زندگی و مرگ و ناامیدی و ادامه مسیر ایجاد کند. این حضور بیتردید ستون مخفی آرامش بسیاری از خانوادهها در روزهای غبارآلود جنگ بود.
میدان فردوسی و دیگر مناطق آسیبدیده امروز تنها یادگاری از فاجعه نیستند بلکه به نشانهای تبدیل شدهاند از اینکه چگونه یک جامعه میتواند در دل بحران، ارزشهایی مانند شجاعت، مشارکت و ایثار را بازتعریف کند. مردمی که بدون آگاهی وارد صحنه شدند تا کمک کنند و خود قربانی شدند، شاید از اصول امداد آگاه نبودند اما معنای انساندوستی را به سادهترین و صادقانهترین شکل نشان دادند. همین رفتارهاست که در کنار تلاشهای سازمانیافته امدادگران، تاریخ اجتماعی این جنگ را میسازد.
اگرچه پس از پایان جنگ خرابهها را میتوان بازسازی کرد و خیابانها دوباره جان میگیرند اما خاطره لحظاتی که در این ۴۰روز رقم خورد تا سالها در ذهن بازماندگان باقی خواهد ماند. این خاطرات فقط درد نیستند بلکه بذرهایی هستند که میتوانند جامعه را نسبت به ارزش صلح، آمادگی در بحران و لزوم مسوولیتپذیری جمعی حساستر کنند. روایت این روزها در حقیقت یادآوری این نکته است که در سختترین زمانها نیز نیرویی در انسان وجود دارد که او را به سمت روشنایی میکشاند؛ نیرویی که نام دیگرش «امید» است.
آنچه دیدیم و خواندیم تنها سیاههای از ویرانیها و خونهای ریخته شده نیست بلکه نابودی سرنوشتهای بیشمار است. جنگ رویدادی تلخ و دهشتناک است که میراثی جز این از آن توقع نمیرود. زیرساختهای حیاتی که یکی پس از دیگری از میان میروند، خانههایی که در کسری از ثانیه فرو میریزند و بیمارستانها و درمانگاههایی که زمانی امید بیماران بودند و اکنون خود ویران شدهاند. اینها تنها بخشی از زخمهای عمیق این منازعه است. آنچه تا اینجا بیان شد تنها «میراث ۴۰روز جنگ» بود و اگر این روند ادامه یابد، ویرانیها گستردهتر شده و مشکلات ابعادی غیرقابل تصوری به خود خواهد گرفت.
