داستان تکاندهنده برادر و خواهر مینابی از لحظات بمباران مدرسه
جهان صنعت- شاید تا پیش از وقوع بمباران مدرسه ابتدایی میناب کمتر نام این شهر بهگوش مردم خورده بود. حالا همین شهر نهچندان مشهور بهسند جنایتی سیاه و وحشتناک تبدیل شده و راویان آن کودکانی بیگناه خفته در خاک یا کودکان مجروحی هستند که مدرسهشان در روز ۹اسفندماه بمباران شد و خاک عزا را بر سر خانوادههای مینابی نشاند. علاوه بر بیش از ۱۰۰کودکی که در مدرسه میناب بهشهادت رسیدند و تکهتکه شدند تن کوچک و نحیف بسیاری از کودکان مدرسه نیز بهشدت مجروح شد.
مهگل و محمدجواد ملایی، خواهر و برادر ۷و۱۲ساله مینابی هستند که هر دو روز بمباران مدرسه آنجا بودند و آثار جراحات جسمی هنوز بر صورت محمدجواد دیده میشود.
محمدجواد تقلای خودش و دوستانش را در روز بمباران مدرسه میناب اینگونه روایت میکند که در آن لحظات نفسگیر و وحشتناک با دستهای کوچکشان تکههای آوار و ترکشهایی را که در نتیجه موج انفجار بهسمتشان پرت شده بود کنار میزدند تا صدمه نبینند و خود را نجات بدهند.
مهگل کلاس اول و محمدجواد کلاس پنجم دبستان هستند و تنها چند ثانیه بعد از انفجار اول که ساختمان مجاور مدرسه مورد اصابت قرار گرفته بود توسط مادرشان از آن مهلکه نجات پیدا کردند. محمدجواد بهخبرآنلاین میگوید: آن روز سر و صورتم زخمی شده بود اما الان زخمهایم بهبود پیدا کرده و بهترم.
مهگل، خواهر کوچک محمدجواد خیلی کوتاه صحبت میکند و از بازگویی خاطره تلخ آن روز وحشتناک سریع گریهاش میگیرد. او میگوید: «من کلاساولی هستم و در مدرسه میناب درس میخواندم.»
صدای گریهاش از پشت تلفن میآید و با بغض و گریه میگوید: «آن روز خیلی بدی بود و خیلی ترسیدم. خیلی وحشتناک بود. دوست دارم جنگ هر چه زودتر تمام شود.»
در حیاط مدرسه کار میکردیم که بمباران شد
محمدجواد ادامه میدهد: «حیاط مدرسه تازه ساخته شده بود و من و دیگر همکلاسیهایم روز حادثه در حیاط بودیم. مدیر مدرسه، خانم قلیپور(روحش شاد) بهما گفت سنگ و خاکهای اضافه مانده در حیاط را با فرغون بیاورید و داشتیم همین کار را میکردیم که یکدفعه صدای زیاد و ترسناکی از ساختمان کناری مدرسه آمد.»
او میگوید: «همه ما بهسمت صدا چرخیدیم و دیدیم که دود سیاه زیادی همراه با آتش از ساختمانی که نزدیک مدرسه بود بلند شده بود. ما آن موقع حواسمان نبود که نباید تکان بخوریم و بهسمت کلاس نرویم. همگی بهطرف کلاس دویدیم.»
«یک راهرو بود که سهکلاس درس در آن قرار داشت و کلاس ما دوتاسهمتر از آن راهرو فاصله داشت. کلاس ما پنجمیها، ششمیها و کلاس بچههای سوم آنجا بود.»
با بچهها آوارها را کنار میزدیم که بهما صدمه نزند
«من و دوستانم جلوی راهرو بودیم که موشک دوم توی دفتر مدیریت خورد و کمی از آوارها روی ما ریخت. ما آوار را کنار میزدیم و میدویدیم که بهما صدمه نزند. بهطرف دیوارهای سمت دستشوییها دویدیم. معلممان هم بود. چند ثانیه بعد موشک سوم بهمدرسه خورد. چند متر جلوتر از دستشوییها چند صندلی بود. آقای سنبالایی که نزدیکی ما ایستاده بود بهما گفت بروید زیر صندلیها و پناه بگیرید. بدبخت آن آقا پسرش شهید شده بود.
چند ترکش بهمن و دوستانم برخورد کرد. الان چند جای صورت من زخمی است. وقتی صدای موشکها قطع شد هنوز همانجا زیر صندلی بودیم. فقط چون موج من را گرفته بود نه میشنیدم و نه درست میتوانستم ببینم. همهجا پر خاک و دود بود. دیدم که از مدرسه بچههای مرده را درمیآوردند و بیرون میبردند. کلی بچه خونی آنجا بود.
در همین حال که با معلممان حرف میزدیم که چهکار کنیم و چهکار نکنیم بعضی از بچهها داشتند از در بزرگ مدرسه خارج میشدند و من دیدم که مامانم با خواهرم که قبل از من او را از طبقه بالا برداشته بود با چند نفر دیگر از هممدرسهایهایمان وارد مدرسه شدند.
بهطرف ماشین دویدم و سوار شدم و دیدم که خواهرم و بچههایی که در ماشین بودند جیغ میزدند. مادرم من را ندیده بود و قبل از سوارشدن من پیاده شده و وقتی دیده بود که از کلاس ما دود بلند شده بهدنبال من بهراهروی مدرسه دوید.
مادرم میگوید در راهرو کلی آجر، خاک و درِ کلاسها افتاده و چند بار زمین خورده بود که پایش همانجا صدمه دیده بود و الان هم پایش در آتل است.
وقتی موشک اول بهساختمان کناری مدرسه و دومی بهداخل مدرسه ما خورد همه از ترس میدویدیم و دیدم که تکههای آهن و آوار روی زمین پرتاب میشد. سر و کله بعضی از بچهها را دیدم که روی زمین پرت میشدند. بعدش که مادرم رسید دیدم از مدرسه بچههای مرده را درمیآوردند و بیرون میبردند. کلی بچه خونی آنجا بود.
ما ۱۹نفر در یککلاس بودیم و با معلممان ۲۰نفر میشدیم. کلاسمان فقط یکشهید داشت و آن هم صالح عباسی بود. خداراشکر معلم ما، خانم حاج حسینی هم زنده ماند. مدیر مدرسه، خانم قلیپور بهما گفته بود که از کلاس بیرون نرویم ولی آن روز معلممان ما را از کلاس بیرون آورد و گفت بیایید که هوایی بهسرتان بخورد.»
خاله صالح، معلم دخترها در طبقه دوم بود و گفت: من بهآنجا میروم تا با خالهام بهحیاط بیایم. میگویند انگار زیر آوار مانده است. من خودم هم نمیدانستم. چند روز بعد یکی از دوستانم زنگ زد و گفت: خبر داری صالح مرده و شهید شده؟ خب خیلی ناراحت شدم و تا چند روز برای صالح حالم بد بود. من از کلاس دوم تا الان که کلاس پنجم هستم در این مدرسه بودم و برای بچههایی که میشناختم و با آنها دوست بودم خیلی ناراحت شدم و غصه خوردم.»
چند بار مادرم را صدا زدم اما نشنید. از ماشین پیاده شدم و خودم را بهمادرم رساندم و بهاو گفتم: بیا برویم. بعد از چند دقیقه از مدرسه بهسمت شهر رفتیم تا بهبیمارستان برسیم. پای مادرم هم صدمه دیده بود و نمیتوانست خوب رانندگی کند. اول نزدیک یکپارک ماشین را نگه داشت تا سر و صورت من که پر از خاک و خون بود را بشوید. وقتی دید صورتم زخمی شده و یکچاک بزرگ خورده مرا بهبیمارستان برد.
آنجا از گوشم ترکشهای ریز و شیشهخورده را درآوردند و گفتند که باید بخیه بخورد اما فعلا نمیشود. گفتند: شما جزو بیماران جزئی هستید و آنهایی که دست و پا از دست دادند واجبترند و ما را مرخص کردند.
