مدیریتی که آینده صنایع‌دستی ایران را می‌بلعد

حجت‌اله مرادخانی
کدخبر: 582757

حجت‌اله-مرادخانی

حجت‌اله مرادخانی، پژوهشگر صنایع‌دستی و مدرس دانشگاه

صنایع‌دستی ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نه متاثر از تحریم‌های بین‌المللی و فشار رقابتی بازار جهانی بلکه در حصار خطری خاموش گرفتار شده است؛ خطر مدیرانی که با مغالطه واقعیت را تحریف می‌کنند و آینده یک بخش حیاتی از اقتصاد فرهنگ کشور را به حاشیه راندند. این مدیران نه مساله را درست دریافتند، نه راه‌حلی ارائه می‌دهند و نه حتی قابلیت دیدن آینده‌ای متفاوت را دارند. آنچه می‌ماند ژست‌های رسانه‌ای، سفرهای بی‌حاصل، نشست‌های کم‌ثمر و تیترهای اغراق‌آمیز است؛ ظاهرسازی‌هایی که بیش از هر چیز تلاشی است برای ادامه بقا در سمت خود در شرایطی که همه چیز در حال فرسایش است.

در چنین وضعیت پیچیده‌ای مغالطه‌گری به ابزاری کارآمد برای مدیریت تبدیل می‌شود؛ ابزاری که به‌جای پاسخگویی با ساختن روایت‌های خیالی تلاش می‌کند افکار عمومی، نهادهای نظارتی و حتی بدنه کارشناسی کشور را در مه غلیظی از ابهام فرو ببرد. این رویکرد را می‌توان در تیترهای پرطمطراق درباره «جهانی‌شدن صنایع‌دستی»، «رشد صادرات»، «ایجاد‌هزاران شغل» و «تحقق طرح‌های ملی» دید؛ گفته‌هایی که نه سندی برای آنها ارائه شده و نه اثر ملموسی از آنها در زندگی هنرمندان و در گردش مالی کارگاه‌های کوچک در اقصی نقاط ایران مشاهده می‌شود.

نگاهی گذرا به لوایح بودجه سه‌سال اخیر نشان می‌دهد این چرخه معیوب چگونه به روندی ساختاری و فرساینده تبدیل شده است: سهم صنایع‌دستی سال‌به‌سال کوچک‌تر، ردیف‌های حمایتی حذف و سرمایه‌گذاری توسعه‌ای تقریبا تبدیل به خاطره شده اما در همین حال حجم ادعاهای رسانه‌ای معاونت صنایع‌دستی به‌طور متناقضی درحال افزایش است. این شکاف میان گفتار و واقعیت همان نقطه‌ای است که آینده‌پژوهی آن را «گسل خطر» می‌نامد؛ گسلی که دیر یا زود فعال شده و هزینه‌های بلندمدت آن بسیار سنگین‌تر از آن است که امروز دیده می‌شود.

در علم منطق مغالطه به معنای انحراف عمدی در استدلال است؛ تلاشی برای ساختن نتیجه‌ای دلخواه با ابزاری ناراست. وقتی این روش به رویه‌ای مدیریتی تبدیل می‌شود نتیجه آن مواجهه با سیستمی است که به‌جای حل مساله خود مساله را انکار کرده، به‌جای برنامه‌ریزی روایت ساخته، به‌جای پاسخگویی آمار تولید می‌کند و به‌جای اصلاح صرفا بقا را هدف می‌گیرد. این همان نقطه‌ای است که در آن هر راه‌حلی عقیم می‌شود زیرا اساسا مساله‌ای پذیرفته نشده که برای آن راه‌حلی ارائه شود.

انتقال قدرت در دولت و شعارهای اصلاحی نیز هیچ تغییری در وضعیت صنایع‌دستی ایجاد نکرد. مدیرانی که قرار بود جایگزین شوند نه‌تنها باقی ماندند بلکه با خیالی آسوده‌تر به فعالیت‌های نمایشی ادامه دادند. ازسوی دیگر کارگاه‌ها یکی پس از دیگری خاموش و هنرمندان باسابقه ناچار به ترک حرفه شده و بازار داخلی در رکودی کم‌سابقه فرو رفته است. آنچه درظاهر باقی مانده تنها پوسته‌ای از فعالیت اداری است؛ پوسته‌ای که با چند نشست، سفر استانی و خبر رسانه‌ای پر زرق‌وبرق زنده نگه داشته می‌شود.

در این میان دستگاه‌های نظارتی نیز این وضعیت صنایع‌دستی را در اولویت جدی قرار نداده و سال‌هاست که هیچ بررسی جدی درباره صحت ادعاهای مرتبط با تعداد کارگاه‌های فعال، میزان صادرات، آمار اشتغال و عملکرد واقعی طرح‌ها انجام نشده است. معاونت صنایع‌دستی با اتکا به همین خلأ نظارتی هرسال بر حجم همان داده‌های فاقد اعتبار افزوده و از آنها برای کسب امتیاز مدیریتی استفاده می‌کند. نتیجه شکل‌گیری یک «واقعیت موازی» است که تنها روی کاغذ وجود داشته اما هیچ نسبتی با زندگی روزمره هنرمندان ندارد.

در تحلیل آینده‌پژوهانه یکی از هشدارهای کلیدی آن است که اگر سیستمی در مرحله افول همچنان با رویکردهای خطی و خیالی اداره شود مسیر فروپاشی سریع‌تر خواهد شد. صنایع‌دستی ایران امروز دقیقا در چنین نقطه‌ای ایستاده است. روندهای واقعی شامل کاهش تقاضا، فرسایش سرمایه انسانی، مهاجرت هنرمندان، خاموشی کارگاه‌های کوچک، افزایش هزینه مواداولیه و کوچک‌شدن توان خرید جامعه هیچ‌کدام در تحلیل‌های رسمی دیده نمی‌شود. درمقابل آینده‌ای خیالی از «جهانی‌شدن» ترسیم می‌شود که نه بنیانی دارد، نه زیرساختی و نه حتی برنامه‌ای اجرایی. درکی خطا و خطرناک که فکر می‌کند می‌توان با تکرار یک تیتر رسانه‌ای روندهای واقعی را تغییر داد.

در چنین شرایطی انداختن تمام مشکلات به گردن تحریم بهانه‌ای مناسب برای فرار از مسوولیت شده اما واقعیت این است که مهم‌ترین ضربه‌ها از داخل وارد شدند. سوءمدیریت، فرصت‌سوزی، نبود استراتژی ملی، حذف بدنه کارشناسی و اتکا به حلقه‌های غیرتخصصی سهمی بسیار بزرگ‌تر از تحریم‌ها در وضعیت فاجعه‌بار کنونی داشته است. این حقیقتی است که نه می‌توان منکر شد و نه می‌توان آن را با چند جمله رسانه‌ای پنهان کرد.

بی تردید آیندگان این دوره را با دقت بیشتر از امروز بررسی خواهند کرد؛ دوره‌ای که در آن فرصت‌های بی‌شمار برای توسعه صنایع‌دستی سوزانده شده و میراثی که می‌توانست ستون اقتصاد فرهنگ ایران باشد زیر لایه‌های سنگین لفاظی و بی‌برنامگی دفن شد. روزی خواهند پرسید چگونه این حوزه حیاتی نه با هجوم دشمنان بیرونی بلکه با دست‌های مدیریتی از درون تحلیل رفت و بی‌رمق شد؟

وب گردی