زیبایی زیرخطفقر!
جهان صنعت– تورم فقط عددی روی نمودارهای بانک مرکزی نبوده بلکه بوی تینر ارزانقیمت در کارگاهی نیمهتاریک و صدای ساییدهشدن فلزات دورریز در حیاط خانهای اجارهای است و دیواری که هر صبح با رنگی تازه از خشم و امید پوشانده میشود و شب زیر لایهای دیگر از سانسور یا بیتوجهی گم میشود. در سالهایی که گرانی نفس زندگی روزمره را تنگتر کرده بخشی از هنر ایران نه بهسمت تجمل و بازارهای حراج بلکه بهسمت زمینِ سفت واقعیت خم شده است؛ جاییکه مواد اولیه گران بوده، بوم کالایی لوکس شده و حتی رنگ مثل بسیاری از اقلام دیگر از سبد خرید حذف میشود. با اینحال درهمین تنگنا نوعی «هنرِ مقاومت» شکل گرفته؛ هنری که نه فقط درباره بحران حرف میزند بلکه از دل همان بحران ساخته میشود. فرض کنید در یکی از کارگاههای کوچک جنوب شهر نقاشی را میبینیم که بومهایش دیگر پارچههای سفید کشیده بر چهارچوب چوبی نیستند. او روی تکههای کارتنِ ضخیمِ دورریز فروشگاهها کار میکند؛ کارتنهایی که گوشههایشان له شده و رد باران بر آنها مانده است. قیمت بوم آماده در چندسال اخیر آنقدر بالا رفته که عملا تولید مجموعه جدید را متوقف میکرد. انتخاب کارتن در ابتدا تصمیمی اقتصادی بوده اما حالا تبدیل بهبخشی از زبان بصری آثارش شده است. موجهای رنگ روغن ارزانقیمت روی بافت ناصاف کارتن مینشینند و تصویر زنانی را میسازند که کیسههای خرید سبک اما چهرههای سنگین دارند. در اینجا ماده خام نه پنهان و نه بزک میشود. شکستگی کارتن استعارهای از اقتصاد ترکخورده است و همین صراحت کار را از یکترفند صرفا کمهزینه فراتر میبرد.
این گرایش بهاستفاده از مواد بازیافتی البته پدیدهای جهانی است. هنرمندانی مانند ال آناتسویی سالهاست که با درپوش بطری و فلزات دورریز سازههایی عظیم میآفرینند و مفهوم مصرفگرایی را بهچالش میکشند اما تفاوت مهم در ایران امروز ایناست که بازیافت بیش از آنکه انتخابی مفهومی باشد اغلب از اجبار اقتصادی زاده میشود. مجسمهسازی که پیشتر با برنز کار میکرد حالا بهسراغ قطعات اسقاطی خودرو و آهنپارههای کارگاههای صنعتی رفته است. آنها از افزایش سرسامآور قیمت فلزات میگویند و اینکه ریختهگری برایشان تبدیل بهرویایی دور شده است. در عوض سازههایی ساخته که از بههمجوشخوردن پیچومهره و قطعات فرسوده شکل گرفتند؛ پیکرههایی انسانی با اندامهایی مکانیکی انگار که بدنها نیز زیر فشار اقتصاد صنعتی و بیروح شدند. اینآثار اگرچه از دل مضیقه بیرون آمدند اما صرفا سند فقر نیستند بلکه روایتگر سازگاری خلاقانه هستن یعنی نوعی «زیست در شکاف» که هنرمند میان آرمان زیباییشناختی و واقعیت مالی خود پیدا کرده است. با اینحال باید پرسید آیا اینوضعیت را میتوان صرفا ستود و نامش را «خلاقیت در بحران» گذاشت؟ در ستایش مقاومت خطر رمانتیزهکردن فقر وجود دارد. وقتی هنرمندی ناچار است بهدلیل گرانی از مواد درجهدو یا دورریز استفاده کند اینالزام همیشه بهمعنای انتخابی آزادانه و آگاهانه نیست. برخی آثار درخشانند و زبان تازهای میآفرینند اما برخی دیگر صرفا نتیجه محدودیت هستند. کیفیت رنگ پایین است، ماندگاری اثر کاهش مییابد و امکان حضور در بازارهای حرفهای از بین میرود. در چنین شرایطی هنرمند بین دوگانهای دشوار قرار میگیرد: با کاهش کیفیت و امکانات بهخلق ادامه دهد یا با حفظ استانداردها تولید را متوقف کند. بسیاری راه نخست را برگزیدند اما هزینهاش را در سکوت میپردازند.
اگر کارگاهها صحنه مقاومت خاموش هستند دیوارهای شهر بلندگوی آن هستند. گرافیتی در سالهای اخیر بیشازپیش بهآینه نارضایتی اقتصادی بدل شده؛ چهرههای بینامی که اسکناسهای بیارزش را در دست دارند، کودکی که قلکش ترک برداشته یا سبد خریدی که از آن بهجای کالا کاغذهای خالی بیرون زده است. اینتصاویر در کوچهها و زیر پلها نقش میبندند و گاه پیش از آنکه بهعکسهای شبکههای اجتماعی راه پیدا کنند پاک میشوند. برخی از اینهنرمندان آشکارا از سنت جهانی هنر خیابانی، از کنایههای تند بنکسی تا دیوارنگارههای سیاسی آمریکای لاتین الهام میگیرند اما نسخه ایرانی گرافیتی اقتصادی بیش از آنکه بهشوک بصری متکی باشد بر همدلی روزمره تکیه دارد. تصویر پیرمردی که قبضهایش را مثل پتویی روی خود کشیده برای رهگذری که خود درگیر همان قبوض است نیازی بهتوضیح ندارد. بااینحال گرافیتی نیز از اقتصاد بینصیب نمانده است. اسپری رنگ گران و دیوارها موقتی هستند. برخی هنرمندان خیابانی میگویند برای تامین هزینه رنگ ناچارند همزمان سفارشهای تجاری بگیرند و دیوار یککافه را با طرحی شاد تزیین کنند تا بتوانند شبانه تصویری انتقادی را در نقطهای دیگر اجرا کنند. ایندوگانگی پرسشی جدی درباره استقلال هنر مقاومت ایجاد میکند. آیا هنری که برای بقا بهبازار تکیه میکند میتواند همچنان صدای انتقاد باقی بماند؟ پاسخ ساده نیست. شاید همین رفتوآمد میان سفارش و اعتراض خود بخشی از واقعیت پیچیده هنر در اقتصاد بحرانزده باشد.
تورم فقط بر ماده و ابزار اثر نمیگذارد بلکه بر مخاطب نیز سایه میاندازد. وقتی اولویت خانوادهها تامین نیازهای اولیه است خرید اثر هنری یا حتی رفتن بهنمایشگاه بهحاشیه رانده میشود. برخی هنرمندان از کاهش فروش و بیرمقی گالریها میگویند. در چنین فضایی هنر مقاومت با تناقضی دیگر روبهرو است: اثری که درباره رنج اقتصادی بوده در بازاری عرضه میشود که خود از همان رنج آسیب دیده است. اینچرخه بسته امکان شکلگیری اقتصاد پایدار هنر را تضعیف میکند. در غیاب حمایتهای ساختاری و سیاستهای فرهنگی موثر بار دوامآوردن تقریبا بهطور کامل بردوش فرد هنرمند میافتد یعنی فردی که نه بیمه مطمئن دارد و نه تضمینی برای فروش. با اینهمه آنچه اینجریان را قابل توجه میکند صرفا موضوعات تلخش نبوده بلکه تغییر در تعریف «ارزش» است. درشرایطیکه قیمتها بیثباتند ارزش مادی آثار نیز لغزان میشود. برخی هنرمندان جوان آگاهانه از تولید آثار گرانقیمت فاصله گرفته و بهسراغ کارهای کوچکتر قابلحمل و ارزانتر رفتند تا مخاطبان بیشتری بتوانند آنها را خریداری کنند. اینرویکرد اگرچه درآمد کلان ایجاد نمیکند اما شبکهای از حامیان خرد میسازد یعنی نوعی اقتصاد مشارکتی که بر تعداد خریداران کوچک تکیه دارد نه بر چندمجموعهدار بزرگ. در اینجا مقاومت فقط در تصویر نبوده بلکه در مدل اقتصادی نیز هست. خطر دیگری نیز در کمین است: «عادیشدن بحران». وقتی دیوارها پر از تصویر سبدهای خالی و چهرههای خسته میشود حساسیت مخاطب ممکن است کاهش یابد. هنر انتقادی برای اثرگذاری نیازمند تازگی و عمق است. اگر صرفا بهبازتولید کلیشههای فقر بسنده کند بهسرعت بهپسزمینهای بیاثر تبدیل میشود همانند خبری که آنقدر تکرار شده که دیگر شوکه نمیکند. برخی هنرمندان اینخطر را دریافتند و بهجای بازنمایی مستقیم گرانی بهسراغ روایتهای پیچیدهتر رفتند: بازی با اعداد تورم در ترکیببندی آثار، استفاده از اسکناسهای از رده خارج بهعنوان کلاژ یا خلق پرفورمنسهایی که در آن مخاطب ناچار است میان «خرید» و «تماشا» انتخاب کند. اینتجربهها نشان میدهد هنر مقاومت برای زندهماندن باید مدام زبان خود را نوسازی کند. آنچه از دل اینسالهای سخت بیرون میآید تصویری دوگانه است. از یکسو هنرمندانی که با کارتن، آهنپاره و دیوارهای خام جهانی تازه میسازند و نشان میدهند خلاقیت میتواند از دل کمبود بجوشد. از سوی دیگر ساختاری که اینکمبود را دائمی کرده و هنرمند را بهقهرمانِ ناخواستهای بدل کرده که باید هم تولید و نقد کند و هم دوام بیاورد. ستایش صرفِ «مقاومت» بدون نقد شرایطی که مقاومت را ضروری کرده ناقص است. هنر در روزگار گرانی آینهای است که نهفقط چهره جامعه بلکه چینوچروکهای سیاستگذاری فرهنگی و اقتصادی را نیز نشان میدهد. شاید مهمترین دستاورد اینجریان یادآوری همین نکته باشد که هنر حتی وقتی بومش کارتن است و رنگش ارزان صرفا تزئین نیست. هنر در چنین زمانهای بهسند تبدیل میشود؛ سندی از زیستن در فشار از تلاش برای معنادادن بهاعداد سرکش و از ایستادن مقابل عادیشدن بحران اما اگر قرار است اینسند بهتاریخ بپیوندد و نه بهانباری از کارتنهای خیسخورده نیازمند فضایی است که در آن خلاقیت نه از سر اجبار که از سر انتخاب شکوفا شود. تا آن زمان کارگاههای نیمهتاریک و دیوارهای خاموش شهر روایت خود را ادامه خواهند داد؛ روایتی که در هرخط و لکه رنگش ردی از اقتصاد متلاطم و ارادهای برای ناپدیدنشدن دیده میشود.
