رستگاری از راه قتل
امیر علیخانی– آیا میتوان هیچ اساس و پاسخ راستین و مطلقی برای پرسشها و مسائلی که بشر برای خود ساخته و پرداخته، یافت؟ هرکجای تاریخ و حال را که بنگریم گویی در وضعیتی معلق رها ماندهایم. بحران سلفیگری نیز یکی از همان مسائل بیشمار تاریخ متکثر و غیرقابل پیشبینی بشر است.
این پدیده علامتی است از یک شکاف عمیقتر در معاصریت ما. هنگامی که جهان مدرن وعده معنا، عدالت و آینده میدهد اما در عمل، تودههایی را در وضعیت تعلیق، تحقیر و بیافقی رها میکند. سلفیگری و اشکال رادیکالش مثل القاعده و داعش نه بازگشت سادهدلانه به گذشتهاند و نه صرفا واکنشی مذهبی؛ آنها تلاشی خشن و نوامیدانه برای ساختن یک قطعیت مطلق در جهانی هستند که همه چیزش موقت، سیال و فرسوده شده است.
اهمیت پرداختن به این بحران در این است که این جریانها آینه وارونه نظم جهانی هستند؛ محصول مستقیم شکست پروژههای سیاسی، اقتصادی و معرفتی که وعده ادغام، توسعه و عقلانیت میدادند اما در حاشیهها فقط خلأ برجای گذاشتند. سلفیگری نشان میدهد چگونه وقتی افق آینده فرو میریزد، گذشته به شکل اسطوره خالص و مرگبار بازمیگردد؛ نه برای تفسیر جهان بلکه برای سوزاندن آن. در این معنا داعش و القاعده بیش از آنکه استثنا باشند، نشانه هستند؛ نشانه بحرانی که در آن معنا، سیاست و خشونت به شکلی خطرناک درهم گره خوردهاند.
بحران مدرنیته در جهان اسلام؛ زخم آغازین
نقطه عزیمت ما از برخورد نامتقارن اسلام با مدرنیته استعماری است. از اواخر قرن نوزدهم ما شاهد چند رخداد تاریخی اثرگذار هستیم که باید برشمرده شوند؛ فروپاشی امپراطوری عثمانی، شکلگیری هژمونی نظامی- معرفتی غرب، تحقیر تاریخی خاورمیانه، شکست نظامی و از دست رفتن حاکمیت. در این وضعیت، یک پرسش سمج زاده میشود. کجا خطا کردیم که عقب ماندیم؟ پاسخی که در این تبار مشخص(سلفیگری) پیروز شد این بود که ما از اصل منحرف شدیم. این پاسخ ذاتا بازگشتگرا و نافی خلاقیت وجودی است.
سلفیگری؛ اختراع یک گذشته ناب
سلفیگری را میتوان بیشتر یک پروژه تصفیهگر دانست که منطق مرکزی آن میگوید سه نسل اول مسلمانان همان حقیقت کامل هستند و هر آنچه بعدا آمده صرفا بدعت، انحراف و فساد است. تاریخ در این خوانش خاص دیگر شکلی از تاویل و تفسیر نیست بلکه محل سقوط است یعنی عملا این یک نگاه ضدتاریخی اما بهشدت مدرن است؛ چون گذشته را بهمثابه یک الگوی مهندسی شده صرفا بازسازی میکند. سلفیگری این ایده را جا میاندازد که دین همان مجموعه کامل از قواعد شفاف و غیرقابل تفسیر است یعنی اختلاف را به مثابه انحراف و تکثر را تهدید میانگارد. اینجا بذر خشونت کاشته میشود حتی اگر هنوز مسلح نشده باشد.
وهابیت؛ پیوند الهیات و قدرت
در این میان وهابیت لحظه خاصی است که سلفیگری با حاکمیت سیاسی ازدواج میکند و مشروعیت حذف فیزیکی دیگری را میسازد. مفهوم کلیدی این نحله، تکفیر عملمحور است که به صرف کافر اعتقادی انگاشتن دیگری رضایت نمیدهد. در اینجا خشونت دیگر نه استثنا بلکه بدل به ابزار تطهیر جامعه میشود. این منطق بعدتر مستقیم به القاعده و داعش منتقل میشود.
جهاد؛ از اخلاق دفاعی به تکنیک سیاسی
در این تبار، جهاد دچار یک جابهجایی مفهومی میشود یعنی از صرف واکنش دفاعی به شکلی سازوکار دائمی به تولید معنا بدل میشود. جهاد دیگر پاسخ به حمله نیست؛ جهاد، شیوه بودن در جهان است. در این مختصات مرگ فضیلت شده، زندگی عادی نشانه سازش و خشونت تنها زبان حقیقت برای سخن گفتن است.
القاعده؛ جهانسازی از دل ویرانی
القاعده اولین پروژه خاصی است که سلفیگری جهادی را جهانی میکند، دشمن نزدیک را موقتا کنار میگذارد و غرب را دشمن متافیزیکی معرفی میکند. القاعده دولت نمیخواهد و قلمرو نمیسازد بلکه به دنبال شبکهسازی است. میدان القاعده، مکان خشونت نمادین است؛ ضربه بزن تا نشان بدهی جهان فاسد است. حملات آنها در حقیقت نمایشی، جهانی و رسانه محور بود. در این منطق هدف فروپاشی نظم روانی جهان است نه اداره کشوری اسلامی. القاعده بهشدت ضدغرب بود اما در عمل از جهانی شدن، رسانه و شبکههای مدرن تغذیه میکرد.
داعش؛ شتابزدگی آخرالزمانی
داعش رادیکالترین فرزند این تبار است. تفاوت اساسی آنها با القاعده، حذف فاصله میان عقیده و عمل، حذف صبر تاریخی و سیاست به نفع الهیات ناب مرگ است. داعش دولت میسازد، مرز تعیین میکند و مرگ را بوروکراتیزه میکند. در این هنگام خشونت خود حقیقت است. ویژگیهای مشترک داعش با القاعده نفرت از تاریخ بهمثابه میدان تفسیر، انکار تکثر بهمثابه امکان زیستن، تبدیل دین به دستورالعمل فنی، رویآوری به اخلاق حذف بهجای اخلاق گفتوگو، تبدیل شکست تاریخی به اسطوره پاکی و فهم سیاست بهمثابه تطهیر است. این مشخصات پاسخهایی خشونتبار به بحران معنا در جهان مدرن با زبان اسلام هستند.
ریشههای داعش
داعش بیشتر شبیه علامت بیماری است تا خود بیماری؛ برآمده از تلاقی تاریخ، سیاست، الهیات، فروپاشی دولتها و نوعی نهیلیسم خشن مدرن. ریشه نخست، فروپاشی نظم سیاسی در خاورمیانه است. پس از جنگ عراق در ۲۰۰۳، دولت صدام با شکست خوردنش، معنا را نیز تهی کرد. ارتش منحل شد، بوروکراسی فروریخت و میلیونها مرد مسلح تحقیر شده و بیآینده به حاشیه پرتاب شدند. داعش از دل همین خلأ زاده شد؛ محلی که قانون عقبنشینی میکند و خشونت سازمان مییابد. اینجا دولت غایب نیست بلکه به شکل هیولا بازمیگردد.
ریشه دوم که پیشتر ذکر شد سلفیگری جهادی و مدرنسازی خشن دین است. چیزی شبیه آنچه ماکس وبر در عقلانیت ابزاری میدید؛ دین به تکنیک کشتن بدل میشود. خدا در این دستگاه دیگر نه راز که دستورالعمل میشود.
ریشه سوم تجربه تحقیر و شکست تاریخی است. از استعمار تا جنگهای نیابتی، از فلسطین تا عراق و سوریه نوعی حافظه جمعی شکل گرفته که در آن همواره مسلمانان قربانی یک نظم جهانی ناعادلانه هستند. داعش این رنج را میگیرد و به آن پاسخ جعلی میدهد؛ رستگاری از راه قتل. این همان نقطه ورود پوچی محض است؛ زمانی که زندگی آنقدر بیارزش میشود که مرگ به سرمایه تبدیل میشود. این ریشه سوم موتور عاطفی داعش است.
اقتصاد خشونت؛ مرگ درون منطق بازار
داعش بدون پول، شبکه، لجستیک و گردش کالا بیشتر از یک فرقه خونریز محلی نمیماند. آنچه داعش را به دولت بدل کرد اقتصاد سیاسی هرجومرج بود. جایی که فروپاشی دولت، مرزها را سوراخ میکند و خشونت به یک منبع درآمد تبدیل میشود. داعش در دل خلأهای ژئوپلیتیک رشد کرد؛ مناطق مرزی و رها شده، جایی که حاکمیت همزمان حاضر و غایب است. این فضاها بهشت بازار سیاه هستند. نفت، عتیقه، انسان، اسلحه و موادمخدر؛ همهچیز قابل مبادله است. داعش کاملا درون این منطق عمل میکرد. نسخه تاریک سرمایهداری بدون قانونی که خشونت در آن بهجای هزینه بدل به سرمایه شده است. اعدام، ویدئو و وحشت برند خاص داعش را تولید کردند. هرچه تصویر خشنتر، جذب نیرو بیشتر، پول بیشتر و قدرت چانهزنی بالاتر. ترور مثل تبلیغات عمل میکند؛ رسانه، خشونت و اقتصاد بههم گره میخورند. داعش مرگ را قابل گردش کرد. مرگ تبدیل شد به چیزی که میشود با آن معامله کرد؛ برای باجگیری، تهدید، جذب نیرو و کنترل جمعیت. اینجا با اوج ابزار شدن زندگی روبهرو هستیم. انسان نزد این الهیات-سیاسی نه بهمثابه غایت و وسیله بلکه بهمثابه ابزار مصرف است. بدن دیگری منبع، خون شکلی از پیام و ترس تبدیل به ارز میشود. این اقتصاد بدون مشارکت نظم جهانی ممکن نبود. قاچاق نفت داعش مشتری داشت، سلاحها مسیر داشتند و پول جابهجا میشد یعنی داعش نه بیرون از سیستم بلکه در شکافهای آن زندگی میکرد. شکافهایی که بسیار سودآور بودند. به بیان دیگر تا وقتی هرجومرج سود دارد، داعش فقط یک نام است که میتواند بدل به منطق اساسی هر دولت دیگری شود.
بحران معنا و هویت؛ قطعیت شیکتر از هر حقیقت
جهان معاصر جهانی است مملو از اطلاعات اما تهی از هر معنا؛ در آن وعدههای بزرگ قرن بیستم فرو ریختهاند؛ آنچه باقی مانده زندگیهای پراکنده، آیندههای نامطمئن و سوژههایی است که مدام باید خودشان را اختراع کنند. این آزادی ظاهری برای بسیاری تبدیل به اضطراب دائمی شده است. در چنین جهانی، داعش یک کالای بسیار نایاب عرضه میکند؛ قطعیت. نه حقیقت، نه عدالت و نه حتی سعادت؛ فقط قطعیت. اینکه بدانی که هستی، دشمنت کیست، چه باید بکنی و چطور بمیری. برای انسان اروپایی که در تعلیق دائمی معنا و هویت زندگی میکند این سادگی مرگبار جذاب است. داعش پیچیدگی جهان را حذف میکند و آن را به چند دوگانه ابتدایی تقلیل میدهد؛ ایمان و کفر، اطاعت و خیانت، ما و آنها. این کاهش نوعی آسایش روانی میآورد که در آن تفکر دیگر لازم نیست؛ انتخاب قبلا انجام شده است. در این دولت هرکس هویتی دارد چون پیشاپیش برای مرگ حاضر شده است. این منطق وارونگی کامل اخلاق است که در آن زندگی دیگر معیار ارزش نیست.
این بحران معنا همراه با میل به قطعیت را در اشکال دیگری هم میبینیم؛ فاشیسمهای نو، نژادپرستی دیجیتال، نظریههای توطئه، خشونتهای آخرالزمانی. داعش فقط یکی از صریحترین و عریانترین تجلیهای آن است. اینجا با نوعی فرار از آزادی روبهرو هستیم. آزادی را اگر مسوولیت، تردید و زیستن با ابهام تعریف کنیم، داعش این ابهام را حذف میکند و بهجایش اطاعت میگذارد. اطاعت ارزانتر از اندیشیدن است و درد کمتری دارد. داعش کسانی را جذب کرد که نه لزوما فقیرترین هستند و نه مذهبیترین بلکه کسانی هستند که جهان برایشان بیپاسخ شده است. اگرچه داعش پاسخهای غلط میدهد اما حداقل توان پاسخ دادن دارد و همین کافی است تا مرگ از زندگی معنادارتر به نظر برسد.
در پایان باید بر فروپاشی نظم، الهیات منجمد، تحقیر تاریخی، اقتصاد خشونت و بحران معنا بهعنوان علل شکلگیری چنین رخدادی تاکید کنیم که حذف هیچکدام ممکن نیست؛ چون هرکدام دیگری را تغذیه میکند. داعش پایان این مسیر و منطق نیست؛ هر دولتی میتواند روزی لباس آنها را بپوشد.
