«جهان‌صنعت» از الهیات سیاسی مدرن، تکنولوژی و جنگ در عصر ترامپ گزارش می‌دهد

جهان و حدود قدرت آمریکایی

امیر علیخانی
کدخبر: 602129
در وضعیت کنونی جهان، آنچه بیش از هر چیز خودنمایی می‌کند، ناپایداری مرز میان قانون و زور است.
جهان و حدود قدرت آمریکایی

امیر علیخانی – در وضعیت کنونی جهان، آنچه بیش از هر چیز خودنمایی می‌کند، ناپایداری مرز میان قانون و زور است. حملات نظامی ایالات ‌متحده، تهدیدهای ژئوپلیتیکی، تحریم‌های گسترده و مداخلات مستقیم یا غیرمستقیم در مناطق مختلف جهان به‌عنوان رخدادهایی استثنایی و بخشی از روند عادی سیاست بین‌الملل ظاهر شده‌اند. این وضعیت پرسش از حدود قدرت آمریکایی را به مساله‌ای محوری تبدیل کرده است؛ پرسشی که دیگر صرفا نظری یا اخلاقی نیست بلکه مستقیما به سازوکارهای واقعی نظم جهانی مربوط می‌شود.

از ونزوئلا گرفته تا خاورمیانه و از شرق اروپا تا قطب شمال، الگوی کنش آمریکا نشان می‌دهد که قدرت، پیش از آنکه در چارچوب نهادهای حقوقی تعریف شود در سطح توان مداخله، تصمیم‌گیری و تحمیل اراده معنا پیدا می‌کند.

آنچه این کنش‌ها را قابل تامل می‌سازد، همزمانی آنها با تداوم گفتمان رسمی حقوق بشر، صلح جهانی و نظم مبتنی بر قواعد است. این همزمانی، نه نشانه‌ تناقض ساده بلکه علامت وجود منطقی دوگانگی در سیاست جهانی معاصر است.

گفتمان حقوق بشر یا قدرت نظامی؟

پس از جنگ جهانی دوم، شکل‌گیری نهادهای بین‌المللی حقوقی با این ادعا همراه بود که جهان وارد مرحله‌ای تازه شده است؛ مرحله‌ای که در آن، جنگ و تجاوز دیگر ابزارهای مشروع سیاست نیستند. سازمان ملل متحد، دادگاه‌های بین‌المللی، معاهدات چندجانبه و رژیم‌های حقوق بشری همگی بر این فرض استوار بودند که قانون می‌تواند جایگزین زور شده یا دست‌کم آن را مهار کند اما تجربه‌ چند دهه‌ اخیر نشان داده است که این مهار بسیار محدود و ناپایدار بوده است.

در اغلب موارد زمانی که منافع حیاتی قدرت‌های بزرگ در میان باشد، گفتمان حقوق بشر به حاشیه رانده می‌شود. محکومیت‌ها، قطعنامه‌ها و گزارش‌ها صادر می‌شوند اما این اسناد اغلب فاقد ابزار اجرایی موثر هستند. نتیجه آن است که حقوق به‌جای آنکه مانع کنش نظامی باشد به زبان توصیف پسینی (توجیه‌گر رخداد یا واقعه) آن تبدیل می‌شود.

در این چارچوب، حملات نظامی آمریکا نه باوجود گفتمان حقوق بشر بلکه در کنار آن رخ می‌دهند. این گفتمان، بیش از آنکه نقش بازدارنده داشته باشد، نقش مشروعیت‌بخش ثانویه ایفا می‌کند؛ به این معنا که پس از وقوع کنش، تلاش می‌شود آن را در زبانی حقوقی یا انسانی بازتفسیر کرد.

افول حقوق یا تغییر شکل آن؟

در چنین شرایطی مساله این نیست که حقوق بین‌الملل از میان رفته است. آنچه رخ داده، تغییر جایگاه آن در سلسله‌مراتب قدرت است. حقوق دیگر نقطه‌ آغاز تصمیم‌گیری سیاسی نیست بلکه اغلب در پایان زنجیره‌ تصمیم ظاهر می‌شود. ابتدا مداخله، تحریم یا تهدید صورت می‌گیرد، سپس زبان حقوقی برای توضیح، توجیه یا مدیریت پیامدهای آن به کار می‌آید. این جابه‌جایی جایگاه، نشان‌دهنده‌ نوعی افول کارکردی حقوق است، نه لزوما افول گفتمانی آن. حقوق همچنان حضور دارد اما قدرت تعیین‌کننده ندارد. در واقع، حقوق به بخشی از مدیریت بحران تبدیل شده است، نه ابزار جلوگیری از آن. این وضعیت به‌ویژه در مورد آمریکا آشکار است زیرا این کشور  به‌واسطه‌ قدرت نظامی و تکنولوژیک خود، کمتر از دیگران ناچار به تبعیت از قواعد است. کنفرانس داووس همچنین نشان داد که آمریکا ذیل قدرت ترامپ به دنبال نوعی جایگزین اساسی برای گفتمان‌های حقوق بشری است.

حق، قدرت و واقع‌گرایی نوین

در این شرایط، نوعی واقع‌گرایی نوین در سیاست جهانی شکل گرفته است؛ امری که به‌جای نفی اخلاق، آن را به سطحی ثانویه منتقل می‌کند. در این منطق، آنچه «حق» نامیده می‌شود، بدون پشتوانه‌ قدرت، فاقد توان تحقق است.

عدالت، نه معیاری مستقل بلکه تابعی از توازن نیروهاست. حمله‌ نظامی، تحریم اقتصادی یا تهدید ژئوپلیتیکی، هرچند از منظر حقوقی محکوم می‌شود اما این محکومیت‌ها زمانی معنا پیدا می‌کنند که بتوانند هزینه‌ واقعی ایجاد کنند.

در غیر این صورت، صرفا به ثبت تاریخی رویدادها محدود می‌شوند. آمریکا در این چارچوب، بازیگری است که به‌خوبی از این منطق آگاه است و کنش‌های خود را براساس آن تنظیم می‌کند. به‌عبارت دیگر می‌توان گفت بدون تعارف حق خود را مساوی با قدرت گرفته‌ است.

ریشه‌های ساختاری قدرت آمریکایی

بنابراین می‌توان گفت، قدرت آمریکا محصول تصمیمات مقطعی یا شخصیت روسای‌جمهور نیست بلکه نتیجه‌ یک روند تاریخی طولانی است. از زمان شکل‌گیری ایالات ‌متحده، نوعی هم‌گرایی میان سیاست، علم، صنعت و نظامی‌‌گرایی به‌تدریج شکل گرفته است.

این هم‌گرایی حتی در دوره‌های بحران داخلی، حفظ و تقویت شده است. دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی آمریکا، نقش کلیدی در این فرآیند داشته‌اند. آنها نه‌تنها تولیدکننده‌ دانش بلکه تامین‌کننده‌ فناوری‌های مورد نیاز برای برتری نظامی و اقتصادی بوده‌اند.

صنایع نظامی در پیوند با این نهادها، توانسته‌اند ابزارهایی تولید کنند که مداخله‌ نظامی را دقیق‌تر، کم‌هزینه‌تر و قابل‌کنترل‌تر می‌سازد یعنی بی‌پرده شاهد حضور نوعی تکنوکراسی آریستوکرات هستیم که پیوسته در تاریخ آمریکا حضور داشته است.

تکنولوژی به‌مثابه شکل جدید قدرت

در جهان معاصر، تکنولوژی دیگر صرفا ابزار قدرت نیست بلکه خودِ قدرت است. توان کنترل داده‌ها، زیرساخت‌های ارتباطی، سامانه‌های نظارتی و تسلیحات هوشمند، تعیین‌کننده‌ جایگاه کشورها در نظم جهانی است. آمریکا با شبکه گسترده‌ فناوری‌های نظامی و دیجیتال در این حوزه دست بالا را دارد.

این قدرت تکنولوژیک امکان مداخله بدون اشغال را فراهم کرده است. پهپادها، جنگ سایبری و عملیات اطلاعاتی به آمریکا اجازه می‌دهند بدون حضور گسترده‌ نیروهای زمینی، اراده‌ خود را اعمال کند. در نتیجه جنگ به عملیاتی دائمی اما کمتر مرئی تبدیل شده است و سایر ابرقدرت‌های این نظم نوین، به‌طور مشخصی پیش‌روی در این میدان را با کمی و کاستی خاصی همراه می‌بینند.

جنگ بدون اعلام جنگ

یکی از پیامدهای این تحول، تغییری خاص در مفهوم جنگ است. جنگ دیگر الزاما به معنای اعلام رسمی و درگیری گسترده نیست. تحریم‌ها، حملات سایبری، عملیات محدود نظامی و فشارهای اقتصادی همگی بخشی از جنگی هستند که بدون نام و مرز مشخص جریان دارد.

حملات نظامی آمریکا در این چارچوب، نه وضعیت اضطراری بلکه ابزار مدیریت نظم نوین جهانی هستند. این وضعیت، هزینه‌های سیاسی جنگ را کاهش داده و امکان تداوم آن را افزایش داده است یا به نوعی این تفاسیر از ظهور الهیاتی سیاسی در سطح بین‌الملل خبر می‌دهند که آمریکا خود را خداوندگار آن معرفی کرده است.

الهیات سیاسی مدرن: قدرت مطلق در جهان سکولار

در این نقطه، مفهوم الهیات سیاسی مدرن اهمیت پیدا می‌کند. با سکولار شدن جهان، خدا از سیاست حذف شد اما جایگاه تصمیم‌ساز مطلق باقی ماند. در این میان دولت مدرن به‌ویژه در شکل امپراطوری‌اش، همان نقشی را ایفا می‌کند که پیشتر به امر قدسی نسبت داده می‌شد. در این منطق، تصمیم سیاسی نهایی، فراتر از قانون و اخلاق قرار می‌گیرد.

قانون می‌تواند تعلیق شود، توافق‌ها می‌توانند نقض شوند و قواعد می‌توانند کنار گذاشته شوند، اگر ضرورت قدرت ایجاب کند. در این شرایط هر تصمیم نسبتا پیش‌بینی نشده که از سوی ایالات ‌متحده گرفته می‌شود خود را به مثابه‌‌‌ وضعیت استثنایی در سطح بین‌الملل قلمداد می‌کند که بلافاصله پس از رخدادش قانونی نو شده است.

ترامپ و آشکارشدن الهیات سیاسی

دوره‌ ترامپ را می‌توان لحظه‌ای دانست که این الهیات سیاسی سکولار آشکارتر شد. ترامپ با زبان صریح و تصمیمات ناگهانی، نشان داد که در نهایت، سیاست خارجی آمریکا تابع محاسبه‌ قدرت است، نه تعهد اخلاقی. او ساختار را خلق نکرد بلکه آن را عریان کرد.

ترامپ در این مختصات شهریاری است که گویی هر شرایط برای وی نوعی وضعیت استثنایی است که تنها تصمیم نابهنگام او می‌تواند خود را به‌مثابه شرایط هژمون جدید معرفی کند. همه‌ این موارد سبب می‌شود که به زبان الهیاتی-سیاسی وی را پس از پایان جنگ سرد، شهریاری مطلق خطاب کنیم.

امپراطوری بدون تاج

امپراطوری آمریکایی امروز، فاقد نمادهای کلاسیک است اما کارکردی امپراطورگونه دارد. شبکه‌ای از پایگاه‌ها، فناوری‌ها، نهادهای مالی و نظامی امکان اعمال قدرت را بدون اشغال مستقیم فراهم کرده است.

حملات نظامی در این چارچوب، ابزار تنظیم این شبکه‌ هستند. درپی این منطق امپراطوری نوین، اشکال کنترلی(نه انضباطی قدرت) نقشی اساسی را بازی می‌کنند که می‌توان آن را ذیل قسمی لجستیک ادراک حسی صورت‌بندی کرد.

بنابراین باید گفت تمایز این شهریار(ترامپ) و این منطق شکل‌گیری امپراطوری‌های نوین با اشکال کلاسیک آن گذر از جامعه انضباطی به جامعه کنترلی است که پیشاپیش خواست و میل شخص امپراطور(شهریار) را بدل به خواست شهروندان می‌کند.

جهانی بدون قدرت‌ داوری مطلق

جهان امروز، جهانی است که در آن داوری نهایی وجود ندارد. نهادهای حقوقی باقی مانده‌اند اما قدرت اجرای قواعد را ندارند. آنچه تعیین‌کننده است، توان تکنولوژیک و نظامی است. آمریکا در مرکز این نظم، نمونه‌ کامل پیوند میان الهیات سیاسی مدرن و قدرت تکنولوژیک است؛ پیوندی که جنگ را به بخشی عادی از مدیریت جهان تبدیل کرده است.

جنگی که پیشتر در زمانه‌ هژمونی گفتمان‌های حقوقی-انسانی پس از جنگ جهانی دوم، نوعی وضعیت استثنایی غیرقابل امتداد به حساب می‌آمد. در نتیجه می‌توان گفت این ریشه‌های تکنوکرات-آریستوکرات قدرت تکنولوژیک نظامی آمریکا به همراه نابهنگامی تصمیم‌گیری ترامپ در لباس شهریار الهیات سیاسی مدرن که وضعیت استثنایی را ممتد می‌کند، هژمونی نسبتا مطلق ایالات ‌متحده آمریکا را به معنی حقیقی کلمه رقم زده است.

آخرین اخبار