انقلاب بدون انقلابیون
امیر علیخانی – انقلابهایی که از سال۲۰۱۰ روی دادند و در مجموع «بهار عربی» نام گرفتند از پیدایش نسل جدید انقلابهای قرن۲۱ خبر میداد که از لحاظ جنبشها پرمایه ولی از لحاظ تغییر کلان، دریغا کم مایه بودند. در میانه دهه نخست بهار عربی، بیشتر ناظران این انقلابها را شکستهایی تمامعیار توصیف کردند. موضوع اصلی فقط این نیست که انقلاب با روزمرگیهای مردم چه می کند بلکه به همان میزان این است که روزمرگیها با انقلاب چه میکنند؟ در کشورهای خاورمیانه عربی که تحت رژیمهای استبدادی، اقتصادهای رانتی و نظارتهای اخلاقی هستند چگونه جنبشهای بیادعا، بازیگران مهم پیشبرد تغییراتی اساسی شدند؟ نکاتی وجود دارند که به گمان ما این انقلابها را از همتایان قرن بیستمیشان مثل انقلاب نیکاراگوئه یا بهطور خاص انقلاب۵۷ ایران متمایز میکند. بیگمان در انقلابهای عربی چیزهای بدیعی وجود داشت که در انقلابهای پیشین غایب بود. مثلا سازماندهی انقلابهای تونس، مصر یا یمن بیشتر به صورت افقی بود؛ بدون هدایت یک سازمان متحد مشخص، بدون رهبران کاریزماتیک و بدون ایدئولوژی روشن یا بیانگری روشنفکرانه.
در واقع این انقلابهای جدید بهطور صلحآمیزتر و متکثرتری نیروها را بسیج کردند اما بسیار کمتر از همتایان پیشینشان تغییرات ژرف آفریدند. تونس و مصر اغلب از لحاظ تفاوت و تضاد مقایسه میشوند. تونس کشوری است با ۱۰میلیون نفر جمعیت، سکولار و پیش رو در حقوق زنان که با دولتی پلیسی سعی داشت شکلی ظاهری از لیبرالیسم ارائه دهد؛ در حالی که مصر با ۸۰میلیون نفر جمعیت، گرایشهای محافظهکارانه جمعیت مذهبی و جامعه مدنی قوی، حکومت نظامی و حکومت مطلقه را تجربه کرد. تونس و مصر باوجود این تفاوتها در پویاییهای انقلابی و وضع نامساعد زندگی فرودستان و جمعیت پیرامونی شباهتهای شگفتانگیزی را تجربه میکردند. انقلابهای هر دو کشور دیدگاهی لیبرال و راهبردی غیررادیکال و اصلاحی-انقلابی داشتند؛ شهروندانی که دغدغههایشان بیشتر عدالت اجتماعی و خود مختاری بود. تفاوت اما در مسیر سیاسی به سوی دموکراسی تونس و مسیر سیاسی به سوی استبداد مصر وجود داشت.
این تفاوت در این واقعیت نهفته است که دموکراسی در تونس اجازه میداد مبارزات مردمی پیرامون عدالت اجتماعی ادامه یابد؛ در حالی که استبداد در مصر مانع هر شکلی از بسیج جمعی میشد. با این وجود انقلابها در هر دو کشور آثاری انکار نشدنی بر بافت اجتماعی گذاشتند و تغییرات پایداری را در قلمروهای اجتماعی و فردی ایجاد کردند. در ۱۶دسامبر۲۰۱۰ زینالعابدین بنعلی، دیکتاتور دیرین تونس سرنگون شد. مصریها با علاقه و اشتیاق فراوان ناظر وقایع تونس بودند. آنها از ۲۵ژانویه۲۰۱۱ در عرض دو هفته خیزشهای خود را آغاز کردند. حسنی مبارک در عرض دو هفته مجبور به کنارهگیری شد. هنوز مصریها در ماه عسل انقلابشان بودند که لیبی، یمن ، سوریه، بحرین و سایر کشورهای همسایه را شورشهای تودهوار فراگرفت. در مجموع در ۱۹کشور عربی اعتراضات مردمی برپا شد. سرانجام چهار دیکتاتور در تونس، مصر، لیبی و یمن سرنگون شدند. موج ضربههای این انقلابها در پادشاهیها و شیخنشینهای متمول خلیجفارس از جمله عربستان سعودی، امارات متحده عربی و عمان احساس شد. در اواخر این دهه این بار در سودان، الجزایر و عراق خیزشها ادامه یافت. موج جدید به سرنگونی دو دیکتاتور دیگر در سودان و الجزایر و استعفای نخستوزیر لبنان انجامید.
این خیزشها بهطور کلی در چارچوب تغییراتی ساختاری روی داد که جوامع عرب از دهه۱۹۹۰ تجربهاش کردند یعنی زمانی که رژیمها، آزادسازی اقتصادهای عمدتا رفاهمحور خود را آغاز کردند؛ همین سبب شد که جوامع عربی، شهریتر و جهانیتر شدند. زیست شهری تمایلات، خواستهها و حقوقی را مانند مطالبه مشاغل مزدبگیر، سرپناه مناسب، خدمات شهری و تکریم شهروندان ایجاد کرد اما رژیمها نتوانستند اینها را برای بخش بزرگی از ساکنان شهرها برآورده کنند. تغییر ساختاری دوم دگرگونی جمعیتی بود که این جوامع را بیش از حد جوان کرد. جوانان با بسیاری از محدودیتهای اجتماعی و اقتصادی مواجه بودند. تغییر ساختاری سوم با سواد شدن چشمگیر این جوامع شهری و جوان در حال تکثیر و میلیونها فارغالتحصیلی بود که متاسفانه فرصتهای اندکی در اقتصادهای آزادسازی شده پیدا میکردند. نتیجه این رشد نابرابر، طبقه متوسط فقیر بود؛ طبقه متناقضی که از مدرک دانشگاهی و رویاهای طبقه متوسطی برخوردار بودند اما به دلیل محرومیت اقتصادی مجبور به گذران زندگی فقیرانه در زاغهها و بیثبات کاری بودند که همین به حاشیه راندن اقتصادی با سرکوب سیاسی همراه شد و به مخالفت گسترده خاصی نیرو بخشید که در طبقه متوسط فقیر تجسم یافت.
گسترش رسانههای الکترونیکی فرصتی را برای مخالفان ایجاد کرد تا در راستای آنچه بهار عربی نامیده شد باهم مرتبط گشته، گسترش یافته و بسیج شوند. هنگامی که بنعلی از تونس گریخت، دولت موقت قدرت را به دست گرفت اما اعتراضات گسترده ادامه یافت. سرانجام قانون اساسی جدید در ژانویه۲۰۱۴ به تصویب رسید و تونس را به سوی یک دموکراسی کثرتگرا سوق داد.
باری، ظهور اسلامگرایان رادیکال و محبوبیت النهضه، سکولارها را نگران کرد. در سال۲۰۱۳ قتل دو فعال برجسته سکولار به درگیری داخلی انجامید و حزب النهضه در توافقی تاریخی قدرت را به دولت موقت واگذار کرد. در انتخابات سال۲۰۱۴ ریاستجمهوری به باجی قائد سبسی از حزب ندا تونس رسید. این روند سیاسی انقلابیون را به حاشیه راند و باعث بدبینی عمیق نسبت به سیاستهای انتخاباتی و سرخوردگی جوانان شد. در این وضعیت بسیاری از جوانان مهاجرت کرده یا به داعش پیوستند.
در مصر نیز سرانجام دولت محمد مرسی روی کار آمد حتی در دوران ریاستجمهوری مرسی که فضای سیاسی به نسبت باز بود آرامش به مصر بازنگشت. گرایشهای خاص مرسی که در قانون اساسی جدید بازتاب یافته بود سبب نگرانی لیبرالها، چپگراها و مسیحیان شد. دولت پنهان که شامل قوه قضاییه، اطلاعات ارتش و نهادهای دیگر بود همچنان با مرسی مخالف بود زیرا با حکمرانی بیکفایت مرسی ناآرامیهای اجتماعی زیادی بهبار آمده بود. این نارضایتی در تابستان۲۰۱۳ به جنبشی سراسری به نام تمرد تبدیل شد که خواستار برکناری مرسی از ریاستجمهوری بود. در ۳جولای۲۰۱۳ سیسی طی کودتایی نظامی با استفاده از زور و خشونت مرسی را برکنار کرد. زمانی که سیسی در انتخابات پیروز شد، ضدانقلاب دوباره احیا شد. در پایان، روزهایی از راه رسید که نه فقط اخوان المسلمین بلکه چپها، لیبرالها و فعالان انقلابی یا هر کسی را که با قانون جدید مخالفت میکرد به شدت سرکوب میکردند.
تسلی جدید انقلابها
این انقلابها به دست مردمان عادی تقریبا بدون رهبران کاریزماتیک، بدون سازمانهای متحد، بدون ایدئولوژی مشخص و بدون پیشگامان فکری روی میداد. تمامی اینها با بسیج شکوهمند و شورشهای تودهوار در خیابانها و میدانهای اصلی شهرها به طرزی رخ دادند که به مدلی جهانی برای جنبشهای اشغال تبدیل شدند. در عین حال این انقلابها از نظامهای قدیم فاصله زیادی نگرفتند و تغییرات اندکی در نهادهای رژیمهای سابق ایجاد شد. در مصر دستگاههای اطلاعاتی، محافل تجاری قدرتمند، سازمانهای فرهنگی نخبه و نیروهای نظامی عمدتا فرهنگ قدیمی و اعضای رده بالای خود را حفظ کردند. ساختار اقتصادی و محافل سیاستگذاری هم به همان روال پیشین حفظ شد. به جای انقلابیون ارتش در راس حکومت قرار گرفت تا بر روند انتقال به حکومتی غیرنظامی نظارت کند اما زمانی که حکومتی غیرنظامی به سرکردگی رییسجمهور مرسی به قدرت رسید آن را سرنگون کرد حتی در تونس که به نظر میرسید یک دموکراسی انتخاباتی شکل گرفته است، دموکراسی به شدت شکننده شد زیرا تغییرات اندکی در دیدگاههای اجتماعی و اقتصادی ایجاد شده بود و تلاش مردمی چندانی در راستای عدالت اجتماعی صورت نگرفت. احزاب پیش از انقلاب، رسانههای خصوصی و دولت موازی یعنی بخش امنیتی نخبگان تجاری و مافیای محلی که پیش از انقلاب در عمل اقتدار را در دست داشتند پس از انقلاب نیز قدرت را به دست گرفتند. سیاستگذاریهای اقتصادی پس از انقلاب بیشتر بازتولیدگر منطق رژیمهای پیش از انقلاب بودند.
هانا آرنت پیشتر اظهارنظر کرده بود که فروپاشی اقتدار و قدرت فقط هنگامی تبدیل به انقلاب میشود که افرادی باشند که بخواهند و بتوانند قدرت را به دست گیرند؛ به بیان دیگر بخواهند و بتوانند به خلأ قدرت ورود و نفوذ کنند. نه در تونس و نه در مصر خلأ قدرت واقعی ایجاد نشد زیرا قدرت دولتی در عمل فرونپاشید و هیچ گروه متمردی مایل و قادر به تصرف قدرت نبود. بهار عربی نسلی جدید از انقلابهای قرن۲۱ بود که به لحاظ جنبشی پرمایه و به لحاظ تغییر کممایه بودند. از این رو این انقلابها به شکل چشمگیری از همتایان قرن بیستمی خود فاصله گرفتند. وقایعی که در تونس، مصر، یمن و… روی داد، به معنای انقلاب نبودند که در آنها تغییرات اجتماعی با تحولات سریع و رادیکال به پیش رانده شوند یعنی جنبشهایی انقلابی بودند که پدید آمدند تا دولتهای مستقر را به اصلاح وادارند. در این معنا بعید است که جنبشهای اصلاحی-انقلابی به تحولات اساسی بینجامند زیرا دولتها وقتی به حال خود رها شوند، احتمالا به تغییرات جدی روی نمیآورند مگر آنکه تحت فشار یا اجبار سیاسی موثر قرار گیرند. پس از خیزشها، دولتهای عربی تا حد زیادی در برابر اصلاح کارکنان، فرهنگ و مناسبات خود مقاومت و وضعیت موجود را حفظ کردند. جنبشهای اصلاحی-انقلابی برخلاف انقلابهای ایدئولوژیک رادیکال بهطور طبیعی رژیمهایی غیرهژمونیک و به نسبت کثرتگرا پدید میآورند؛ این روند ممکن است راه را برای استقرار نوعی دموکراسی کثرتگرا باز کند اما درست همین ساختار سیال رژیمهای جدید است که آنها را در برابر خرابکاریهای ضدانقلابی آسیبپذیر و در برابر پیگیری تغییرات جدی مقاوم میکند.
بهار عرب؛ انقلاب دیگرگون
این انقلابها به منزله بخشی از نسل جدید انقلابها در لحظه متناقض پساجنگ سرد رخ دادند.
سیاستهای خاص اقتصادی تنازعات اجتماعی را به طرز شگفتآوری افزایش داده بود و رواج تکنولوژیهای ارتباطاتی جدید، بسیج سیاسی را در مقیاسهای وسیع بسیار تسهیل کرده بود. به بیان دیگر امکان بسیج شکوهمند و خیزشهای تودهوار افزایش یافته بود اما درباره چگونگی دگرگونی وضعیت موجود و چیستی نظم اجتماعی جدید دیدگاهی راهبردی وجود نداشت. تمامی سنتهای انقلابی اصلی قرن۲۰، بهخصوص ناسیونالیسم ضداستعماری، مارکسیسم لنینیسم و… تضعیف شده بودند و در عین حال ایدههای (نو) لیبرالی در سطح جهانی گسترش یافته بودند. بدین ترتیب به جای آرمانهای پیشین، نوعی برونریزی ایدههای فردی گسترش یافت. این دوران جهانی پسااستعماری و پساسوسیالیستی زمینهساز ظهور انقلابهایی بدون انقلابیون شده بود؛ در این مختصات افراد درگیر جنبشها، انقلابیونی نبودند که عموما چشماندازی برای نظم اجتماعی جایگزین داشته باشند بلکه کسانی بودند که میخواستند وضع موجود را تغییر دهند بیآنکه از آنچه باید پس از انقلاب بر سر کار آید تصور روشنی داشته باشند.
