اسطورهای زمینی با قامتی انسانی
جهان صنعت– غلامرضا تختی فقط یک نام در تاریخ ورزش ایران نیست بلکه روایتی زنده از پیوند قدرت جسم با شرافت انسانی و آزادیخواهی اجتماعی است. سالگرد درگذشت او هر بار فرصتی میشود برای بازاندیشی در مفهوم پهلوانی؛ مفهومی که در وجود تختی از چارچوب مدال و مسابقه فراتر رفت و به شیوهای از زیستن بدل شد. تختی از دل فقر و تنگدستی برخاست، از جنوب تهران، از خانوادهای که طعم نابرابری را با گوشت و پوست خود لمس کرده بود. همین تجربههای نخستین، شخصیت او را شکل داد؛ شخصیتی که درد مردم را میفهمید، نه از سر همدردی سطحی بلکه از دل زیست مشترک. او پیش از آنکه قهرمان جهان شود، فرزند همان کوچهها و همان آدمهایی بود که بعدها هیچگاه از یادشان نبرد. در مسیر تبدیلشدن به پرافتخارترین کشتیگیر تاریخ ایران، تختی بارها میتوانست انتخابهای سادهتر و امنتری داشته باشد. میتوانست فقط ورزشکار باشد، فقط به تمرین و مسابقه فکر کند و از حاشیهها فاصله بگیرد اما چنین زیستی با روح ناآرام و پرسشگر او سازگار نبود. تختی در دورانی میزیست که جامعه ایران زیر فشارهای سیاسی و اجتماعی سنگینی قرار داشت؛ نابرابری، سرکوب و شکاف عمیق میان دولت و مردم، بخشی از واقعیت روزمره بود. در چنین فضایی سکوت برای بسیاری یک انتخاب عقلانی محسوب میشد اما برای تختی سکوت به معنای خیانت به خود و مردمش بود.
آزادیاندیشی تختی نه در قالب بیانیههای سیاسی آشکار بلکه در رفتارهای روزمره و تصمیمهای اخلاقیاش نمود پیدا میکرد. او هیچگاه تلاش نکرد از محبوبیتش برای کسب قدرت رسمی استفاده کند اما همین محبوبیت مستقل، خود نوعی قدرت بود؛ قدرتی که از اعتماد مردم میآمد و به همین دلیل برای ساختار رسمی نگرانکننده بود. تختی بهخوبی میدانست که قهرمان واقعی فقط روی تشک تعریف نمیشود؛ قهرمان کسی است که در لحظه نیاز، کنار مردم بایستد. کمکرسانی او به زلزلهزدگان بوئینزهرا فقط یک اقدام خیرخواهانه نبود بلکه بیانی عملی از باور عمیقش به مسوولیت اجتماعی بود؛ حرکتی که نشان داد همدلی میتواند از هر نهاد رسمی موثرتر باشد.
در اوج افتخار ورزشی، وقتی مدالهای جهانی و المپیکی او را به چهرهای بیرقیب تبدیل کرده بود، تختی دچار آن فاصلهای نشد که بسیاری از قهرمانان را از مردم جدا میکند. سادگی رفتارش، نوع پوشش، نحوه حرفزدن و حتی نگاهش، همه حکایت از انسانی داشت که نمیخواست بالاتر از دیگران بایستد. این فروتنی بخشی از مرام پهلوانی او بود؛ مرامی که ریشه در سنتهای کهن ایرانی داشت اما در وجود تختی با مسائل معاصر گره خورده بود. او پهلوانی را نه در زور بلکه در انصاف میدید و همین نگاه، او را به چهرهای اخلاقی در حافظه جمعی بدل کرد. مرگ غلامرضا تختی در ۱۷دیماه۱۳۴۶، زخمی عمیق بر روح جامعه ایران گذاشت؛ زخمی که هنوز هم بهطور کامل التیام نیافته است. روایت رسمی از خودکشی، با تردیدهای فراوانی مواجه شد و واکنش مردم نشان داد که اعتماد عمومی به چنین توضیحی اندک است. فارغ از حقیقت نهایی، آنچه اهمیت دارد معنایی است که جامعه از این مرگ برداشت کرد. تختی برای مردم فقط یک فرد نبود بلکه نماد امید، صداقت و امکان ایستادن در برابر بیعدالتی بود. از دستدادن چنین نمادی طبیعی بود که به اندوهی جمعی و عمیق تبدیل شود.
تشییع جنازه تختی به صحنهای کمنظیر در تاریخ معاصر ایران بدل شد. جمعیتی عظیم بیآنکه فراخوان رسمی در کار باشد برای بدرقه کسی آمدند که احساس میکردند یکی از خودشان است. این حضور گسترده پیامی روشن داشت: تختی در دل مردم زندگی میکرد و مرگش هم به مسالهای عمومی تبدیل شد. او حتی در رفتنش هم سکوت را شکست و پرسشهای بزرگی را پیشروی جامعه گذاشت؛ پرسشهایی درباره نسبت قدرت و اخلاق، محبوبیت و استقلال، و هزینههای آزادیاندیشی. شخصیت تختی ترکیبی از قدرت و شکنندگی بود. در روایتهای نزدیکانش بارها به تنهایی و فشار روانی او اشاره شده است. محبوبیت بیحد، انتظارات سنگین مردم و محدودیتهای سیاسی زمانه، بار سنگینی بر دوش او گذاشته بود. تختی نمیتوانست بیتفاوت باشد و همین ناتوانی در بیتفاوتی، او را آسیبپذیر میکرد. او قهرمانی بود که بیش از آنکه از شکست روی تشک بترسد، از خیانت به وجدانش هراس داشت. این حساسیت اخلاقی اگرچه او را بزرگ کرد اما همزمان او را در معرض فرسایش روحی قرار داد.
سالگرد درگذشت تختی فرصتی برای بازتعریف مفهوم قهرمان در جامعه امروز است. در جهانی که موفقیت اغلب با ثروت، شهرت و قدرت سنجیده میشود، تختی یادآور معیاری دیگر است؛ معیاری که انسانیت را در مرکز قرار میدهد. او نشان داد که میتوان قهرمان بود، بدون آنکه ابزار تبلیغاتی قدرت شد. میتوان محبوب بود بدون آنکه از استقلال فکری دست کشید. میتوان در اوج ایستاد و همچنان صدای فرودستان را شنید. این درسها، محدود به یک دوره تاریخی نیست و همچنان قابلیت الهامبخشی دارد. نام تختی در فرهنگ عمومی ایران به نوعی معیار اخلاقی تبدیل شده است. وقتی از «مرام تختی» سخن گفته میشود، منظور مجموعهای از ارزشهاست که فراتر از ورزش معنا پیدا میکند: جوانمردی، شجاعت اخلاقی، همدلی با مردم و آزادگی. این ماندگاری،حاصل تصادف نیست بلکه نتیجه همخوانی میان گفتار و کردار او است. تختی چیزی را تبلیغ نمیکرد که خودش به آن پایبند نباشد و همین صداقت، راز نفوذ عمیقش در دلهاست.
در نسلهای جدید شاید تختی بیشتر یک روایت باشد تا یک خاطره مستقیم اما همین روایت هم زنده و پویاست.کتابها، فیلمها، مستندها و حتی گفتوگوهای روزمره، او را بازتولید میکنند نه بهعنوان قهرمانی دستنیافتنی بلکه بهعنوان الگویی انسانی؛ الگویی که نشان میدهد اخلاق، انتخابی روزمره است و قهرمانی، نتیجه جمعشدن همین انتخابها در طول زمان. تختی به ما یادآوری میکند که تاریخ را فقط فاتحان نمیسازند بلکه انسانهایی میسازند که حاضرند هزینه باورهایشان را بپردازند. سالگرد درگذشت غلامرضا تختی بیش از آنکه یادآور مرگ باشد، یادآور مسوولیت است؛ مسوولیت زنده نگهداشتن ارزشهایی که او نمایندگی میکرد. نه با تکرار کلیشهها و نه با اسطورهسازی اغراقآمیز بلکه با فهم عمیق از انسانیت او. تختی اگر امروز بود احتمالا نمیخواست فقط بهعنوان نماد گذشته ستایش شود بلکه میخواست مرامش در عمل ادامه پیدا کند. احترام واقعی به تختی، تلاش برای ساختن جامعهای است که در آن قهرمانان مجبور نباشند میان موفقیت و وجدان یکی را قربانی کنند. غلامرضا تختی رفت اما پرسشهایی که با خود بهجا گذاشت همچنان زندهاند. پرسش از معنای پهلوانی، از نسبت قدرت و اخلاق و از امکان آزاداندیشی در شرایط دشوار. هربار که سالگرد درگذشت او فرامیرسد، این پرسشها دوباره در برابر ما قرار میگیرند. تختی شاید دیگر در میان ما نباشد اما معیار او همچنان نفس میکشد؛ معیاری که جامعه را به تامل و وجدان جمعی را به بیداری فرا میخواند.
