از گالریها تا شاهکارهای ماندگار
جهان صنعت- خبرنگاران هنری در جهان غرب طی سال۲۰۲۵ به گالریها، موزهها، دوسالانهها و رویدادهای مختلف هنری میروند و امکان بازدید از برترین آثار هنری دنیا را دارند. به همین واسطه در ادامه گزارشی خواهیم داشت از برترین آثار هنری که در سال۲۰۲۵ به نمایش گذاشته شدهاند.
اثر عظیم «شرق-غرب / غرب-شرق» از این هنرمند فقید دارای چهار صفحه فولادی، هرکدام با ارتفاعی حدود ۴۵ فوت، در یک خط مستقیم نصب شده و مسیری بیش از نیممایل را پوشش میدهند. آنها خاموش و همچون توتمهایی استوار در دل منطقه طبیعی بروق ایستادهاند جایی که تپههای شنی اطراف تنها معیار نسبی برای درک عظمتشان هستند. تماشای آن در بیابان قطر کمی بعد از ساعت ۳بعدازظهر درحالیکه خورشید هنوز بیامان میتابد جالب توجه است و پیادهروی از اولین صفحه تا آخرینشان چیزی شبیه یک زیارت کوچک است. در نگاه اول نه آنقدر بزرگ به نظر میرسیدند و نه آنقدر دور از هم. البته همین نکته اصلی است: قرار دادن همهچیز و مهمتر از همه، خودِ مخاطب در مقیاس درست.
اِما فرر، شرّ را به دشتش بازخواهد گرداند
اِما فرر در نخستین حضور نقاشانهاش اوایل۲۰۲۵ در گالری ساپار کانتمپورری نیویورک، مجموعهای از مناظر طبیعی را به نمایش گذاشت که در آنها برهها، سگها و بزها حضور داشتند. این هنرمند، نوه اسطورهیهالیوود، آدری هپبورن، این مجموعه را زمانی خلق کرده که در دل طبیعت ایتالیا ساکن بوده و استودیویی در کوههای آلپ آپوان راهاندازی کرده است. او در آنجا به رابطه میان انسان و طبیعت و آنچه انسان با طبیعت میکند اندیشیده؛ رابطهای با ریشههایی کهن و ازلی. نقاشیهای او با وجود آرامش ظاهریشان، حامل تهدیدی پنهان هستند: بزی در انتظار، سگی رد پنجههای خونآلود را در جادهای روستایی دنبال میکند.
در میان این آثار، صحنهای اندوهبار از قورباغهای تنها دیده میشود؛ پاهای سوراخشدهاش لکههایی از خون بر سبزهها به جا گذاشتهاند. این اثر به آئینی باستانی اشاره دارد که در آن مردمان پیشاآشوری برای درمان بیماری، کف پاهای قورباغه را با خارِ گل رز میخراشیدند. در تصویر فرر، حیوان به طبیعت بازگردانده شده اما اینبار بارِ گناه انسان را با خود حمل میکند. این اثری است سرشار از کشمکش زیباییشناسانه جاییکه زیبایی با خشونت در هم تنیده و در عین حال لبریز از احساسی عمیق است، چیزی شبیه پرترهای سوگوارانه برای موجودی قربانیشده و فراموششده. از بسیاری جهات این اثر معنایی تازه به اصطلاح «طبیعت بیجان» میبخشد. فرر گفته است: «اصلا قصد ندارم با آثارم کسی را متقاعد کنم.» به نظر میرسد قورباغه خاموش او حرفهای بسیاری برای گفتن دارد.
کری جیمز مارشال، ملکههای سفید آفریقا: کولت
نمایشگاه پس از مرورِ جامع و پیشگامانه کری جیمز مارشال با عنوان «تاریخها» در آکادمی سلطنتی هنر، نفس را در سینه حبس میکند. یک سالن اما بهخصوص شگفتانگیز بود. بخش «آفریقا از نو» شامل شماری از تازهترین نقاشیهای مارشال بود؛ مجموعهای که برداشتهای مسلط از استعمار در آفریقا را به چالش میکشد و از آن فراتر میرود، با روایتهایی متناقض که مخاطب را وادار میکنند دوباره به این فکر کند مفاهیم نژاد و هویت چگونه شکل میگیرند و چگونه تثبیت میشوند. آنچه بیش از همه شگفتآور است، امتناع این آثار از دوگانههای راحت و سادهانگارانهای بود که معمولا با آنها تاریخ آفریقا و هویت پسااستعماری را میخوانیم.
مارشال صرفا گذشته را بازخوانی نمیکند؛ او آن را از نو میسازد و مخاطب را وادار میکند در پیچیدگیها و درهمتنیدگیهایش بنشیند. در میان آثار، دو نقاشی بیش از همه قابلتوجه است: «ملکههای سفید»، هردو خلقشده در سال۲۰۲۵. در این تصاویر بهشدت ساختپردازیشده، تاریخ از خلال ابداعی سنجیده و نمادپردازی دقیق جان میگیرد. پروژه مداوم مارشال برای بازنمایی سیاهبودن هم بهمعنای واقعی و هم استعاری، در رگهای نقاشی تاریخی و کانون تاریخ هنر، با ورود سفیدیِ نمادین و عینی، عمق تازهای مییابد. نخستین اثر ملکههای سفید آفریقا: روث، پرترهای عروسی از روث ویلیامز (۲۰۰۲-۱۹۲۳) است؛ زن انگلیسیِ سفیدی که در سال ۱۹۴۸ با شاهزاده سرتسه خاما (۱۹۸۰-۱۹۲۱) ازدواج کرد و از ۱۹۶۶ تا ۱۹۸۰ بانوی اول بوتسوانا بود. این ازدواج جنجال بزرگی به پا کرد و بریتانیا خاما را نزدیک به یک دهه در انگلستان به تبعید نگه داشت. در تصویر مارشال، ویلیامز مستقیم به چشم بیننده نگاه میکند درحالیکه همسرش از مرکز تمرکز تصویر کنار زده شده است. اثر دوم، ملکههای سفید آفریقا: کولت، کولت اوبر (۲۰۱۹-۱۹۲۵)، شهروند فرانسوی و بانوی اول سنگال از ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ را به تصویر میکشد. این نیز پرتره روز عروسی اوست و در این تصویر نمادین، او در برابر کاخ ریاستجمهوری سنگال ایستاده؛ مکانی که در آن زمان هنوز در آن سکونت نداشت. در این آثار مارشال خودِ مفهوم «تعلق» را پیچیده میکند، تعلق به یک مکان، به یک تاریخ، به روایتی که گمان میکنیم آن را میشناسیم. از این منظر او صرفا تاریخ را بهعنوان بخشی از چشمانداز گسترده مرور آثارش نقاشی نمیکند بلکه قاب دید ما را گسترش میدهد.
سایا وولفالک، کایمِرا
سایا وولفالک هنرمندی درخشان در بهکارگیری رنگ است که کلاژهای پرطراوت، ویدئوآرتهای مسحورکننده و مجسمههای پارچهای پیچیده که اغلب قابلیت پوشیدهشدن دارند، میآفریند. فراتر از جذابیت بصری چشمگیرشان اما این آثار که سال گذشته موضوع نخستین مرور جامع آثار او با عنوان «جهان همدلانه» در موزه هنر و طراحی نیویورک بودند، حاصل جهانهایی مفصل و خیالی هستند که وولفالک خود آنها را ابداع کرده؛ جهانهایی بر پایه آمیزهای از اسطورهشناسی، نظریه فمنیستی و علمی-تخیلی. وولفالک در خیالپردازی درباره «همدلان»، گونهای دورگه از گیاه و انسان، از سنتها و افسانههای فرهنگهای گوناگون الهام گرفته است؛ الهامی که ریشه در پیشینه چندقومیتی خودش دارد. (او حتی با زیستشناسان هم مشورت کرده است!) مادرش ژاپنی است و پدرش دورگه، با تبار اروپایی- آمریکایی و آفریقایی- آمریکایی. وولفالک جهانی بهتر را تصور میکند؛ جهانی عاری از نژادپرستی و تبعیض جنسیتی، با گونهای که در هماهنگی با زمین زندگی میکند، هرچند «همدلان» این جادو را به شیوهای سرمایهدارانه هم تجاریسازی میکنند: آنها «موسسه همدلی» را اداره میکنند و حتی یک کسبوکار سودمحور به نام ChimaTEK دارند که محصولاتی میفروشد با وعده یوتوپیا. شاید این لایهای فرامتنی باشد درباره وابستگی هنرمندان به فروش آثارشان برای ادامه کار اما حتی اگر داستان پسزمینه ابداعی وولفالک را کنار بگذاریم، خودِ آثار همچنان استوار و مستقل میایستند(گاهی کاملا literal، وقتی در نمایشگاه بر تن مانکنها پوشانده شدهاند). چیدمان خیرهکننده «کایمِرا» تابلویی زنده و پرجنبوجوش است با هفت پیکره در پوششهایی پرجزئیات و آمیخته با عناصر قبیلهای؛ ردایی با رنگهای غنی و سربندهایی با فرمهای گلبرگمانند در برابر ویدئویی که بهصورت پروجکشن نمایش داده میشود. این فرمهای تکرارشونده یادآور فلس یا پر هستند و کل فضا حالوهوای آئینی و مناسکی دارد؛ گویی مراسمی رازآلود زیر نظر کاهنهای اعظم در جریان است. نگاهی گذرا به جهانی که آرزو میکنی واقعی بود. وولفالک ساختارهای اجتماعی و مناسبات فرهنگی آیندههای خیالی خود را بهدقت میکاود و آثارش را همچون اشیای بهجامانده از این تمدنها در قالبی مردمنگارانه به نمایش میگذارد.
مارک فینگرهات، سواری
آثار این هنرمند به گونهای است که گویی او در دنیای حال بازی میکند و چیزی جالب و جدید میسازد. تقریبا حس یک اثر فولک دیجیتال پیداشده را دارد اما همزمان حس ظرافت و تسلط کسی را میدهد که واقعا کارش را میشناسد. دلیل اینکه این اثر از نظر منتقدان جزء گنجینههای۲۰۲۵ است، این است که کار فینگرهات در نوع خود نادر بوده چون انرژی مثبت دارد. نوعی آسیبپذیری در این خوشبینی وجود دارد. حال و هوای اثر کمی بازیگوش است بدون اینکه به بیفکری برسد، کمی دلتنگانه است بدون اینکه افسرده باشد، مرموز است بدون اینکه گنگ باشد، شخصی است بدون اینکه مثل یک اعتراف صریح باشد، سرگرمکننده است بدون اینکه بخواهد آدم را بیحس کند و همه چیزش درباره دنیای دیجیتال است بدون اینکه در وحشتزدگیهای معمول غرق شود. همه اینها باعث میشود اثر حس زندهبودن بدهد.
مایکل هایزر، سیتی
اثر طولانیمدت و سری مایکلهایزر، یک زمینهنر در درهای دورافتاده در نوادا از هر نظر عظیم است: از نظر جاهطلبی، مقیاس، تاثیر و اهمیت. طول آن یکونیم مایل و عرضش نیم مایل است اما وقتی مخاطب ساعتها در مسیرهای مارپیچ و دقیقا مرتبشده آن قدم میزند، حس میشود بسیار بزرگتر است. (دقت و مراقبتی که در نگهداری آن به کار رفته، بسیار تاثیرگذار است.) با وجود عظمتش محیطی بهطرز شگفتآوری ظریف دارد که آرامآرام خود را نشان میدهد، شیبها و خمهای جذاب از فراز تپهها و پیچها پدیدار میشوند. کمتر شبیه یک مجسمه یا نصب هنری است و بیشتر شبیه یک نوع تخته بازی فلسفی انتزاعی است؛ اثر فرماندهیکننده، زیبا و عمیقا عجیب است. حتی وقتی نگاهش به قرنهای آینده است و در چشمانداز اولیهای نگهبانی میدهد، باز هم منتظر شماست.
جردن ولفسون، اتاق کوچک
تجربه واقعیت مجازی جردن وولفسون در بنیاد بایلر بهطرز قابلتوجهی ناراحتکننده بود، حتی با استانداردهای خودش. برای شرکت روی سکویی میایستید و ۹۶دوربین بدن شما را اسکن کامل میکنند و سپس این دادهها وارد برنامه واقعیت مجازی میشود. بعد شما و یک شریک هدستها را میزنید و در بدن یکدیگر قرار میگیرید، در یک اتاق خالی درحالیکه وولفسون پیامهای تهدیدآمیز مختلفی میگوید. مثلا: «به دستانت نگاه کن، ازت متنفرم.» دستان یکی از مخاطبان رنگی تیرهتر از معمول داشت و با خالکوبیهای چشمگیری پوشیده بود. آنها به هنرمند عالی مستقر در لندن که با مخاطب جفت شده بود، تعلق داشتند. به گفته آن مخاطب دیدن این از نگاه دیگری هم ناخوشایند بود و هم آزادکننده اما ناراحتی اینکه کسی شما را تماشا کند درحالیکه بدنش را قرض گرفتهاید، بهتدریج بیشتر شد. وقتی همه چیز تمام شد، احساس راحتی کرد.
وین تیبود، کیکها
این اثر در نمایشگاه «طبیعت بیجان آمریکایی» در گالری کورنولد لندن به نمایش گذاشته شد. این نمایشگاه که در اکتبر افتتاح شد، اولین نمایشگاه موزهای هنرمند مدرن آمریکایی در بریتانیا بود. تمرکز نمایشگاه بر طبیعتهای بیجان او در دهه۱۹۶۰ بود که با یک چرخش، ژانر و سنت طولانی این نوع آثار را بازآفرینی کرده بود یعنی با اشیائی از زمان خودش. یکی از مخاطبان میگوید: «در میان تمام آثار نمایشگاه بهخصوص این نقاشی بزرگ توجه من را جلب کرد. ابتدا فکر کردم شاید فقط گرسنهام. این نقاشی شگفتانگیز اما درواقع غذایی است برای چشم و ذهن. این کیکهای خوشظاهر تقریبا در اندازه واقعی، به آرامی روی پایههای گردی که با ساقهای نازک نگه داشته شدهاند، نشستهاند و مرا به آمریکا در دهه۱۹۶۰ منتقل کردند. لایههای ضخیمرنگ که سطح شیرینیها را مانند خامه تزئین کردهاند، تصویری از دورهای از وفور، یا شاید ظهور فرهنگ مصرفی ارائه میدهند؛ صحنههایی که یادآور سریال تلویزیونی «مد من» بود، مرجع غیررسمی من بهعنوان یک غیرآمریکایی. این کیکها کجا فروخته میشدند؟ چه کسانی آنها را میخریدند؟ آیا ممکن بود این چیزی باشد که دان دراپر برای دخترش سالی میخرید؟ وقتی این روایتهای خیالی در ذهنم مرور شد، درک تازهای از قدرت نقاشیهای طبیعت بیجان پیدا کردم.»
والتر دماریا، میدان رعد و برق
درباره اثر «میدان رعد و برق»، یک روزنامهنگار چنین نوشته است: «پیش از آنکه The Lightning Field را ببینم دربارهاش نوشته بودم که شاید از نظر روزنامهنگاری یک اشتباه باشد اما بهنظرم اساسا من را آماده کرد تا وقتی بالاخره نصب شگفتانگیز والتر دماریا از ۴۰۰ستون فولادی ضدزنگ در دل بیابان بلند نیومکزیکو در سال۱۹۷۷ را دیدم، تجربهای کاملا تحولآفرین داشته باشم، درست همین تابستان گذشته. این سفری است که امیدوار بودم سالها انجامش دهم. امسال درخواست من به خوششانسی پذیرفته شد. من و همسرم چمدانهایمان را بستیم و در جولای به کِوامادو، نیومکزیکو سفر کردیم تا یک شب را در کلبهای ظریف و بازسازیشده کنار نصب بگذرانیم. میتوانم از این اقامت چند داستان کوتاه بسازم اما برداشت اصلی من این بود که نور و زمان شاید به اندازه هرچیز دیگری در این اثر حیاتی هستند. تجربه من از ناامیدی شدید ناشی از گرما، به طنز هنگام جستوجوی یک فوت مربع آنتن موبایل برای گرفتن خبر از فرزندم در خانه، سپس به شگفتی لذتبخش و درنهایت به تحسین کامل عظمت زمین در سپیدهدم روز بعد تغییر کرد. اگرچه صاعقه ندیدیم (هرچند روزی که رفتیم صاعقه زد) اما ماجراجویی کم نبود، از جمله برخورد با یک مار زنگی و شنیدن داستانهایی درباره گرگهای خاکستری مکزیکی»
مکس هوپر اشنایدر، لاشخور
تسخیر او از فضای ۱۲۵ نیوبری در تریبکا که موسس گالری پیس، آرنه گلیمچر آن را در۲۰۲۲ بهعنوان یک فضای پروژهای راهاندازی کرده بود، واقعا یک ضربه تمامکننده بود. نصب تمامقد هوپر اشنایدر در فضای ۷۵۰۰۰فوتمربعی، از لحظهای که از خیابان شلوغ و روشن مرکز نیویورک وارد فضای تاریک و مدیتیتیو با نورهای نئون، گیاهان و صدای جریان آب در فوارهها میشوید، حواس را به بهترین شکل ممکن شوکه میکند. انگار وارد دنیای دیگری شدهاید، پر از برخی عناصر شاخص؛ مرجان، دندان، کریستال و چیزهایی که تازه بودند، شخصیتهای کوچک با کلاههای هود که چهرههای نئونتابانی دارند و داس در دست گرفتهاند و مجموعهای گیجکننده از عروسکهای بیکری پیلزبری در اندازههای مختلف که در یک مربع با نور نئون قرمز قرار گرفتهاند و بالای آن علامتی نوشته شده با عنوان «خودکشی.» آرنه گلیمچر درباره چگونگی آشنایی با هنرمند گفته است: «وقتی از بورلی هیلز به کالور سیتی رانندگی میکنم، دوبار از کنار استودیو مکس هوپر اشنایدر رد میشوم قبل از اینکه متوجه شوم این فروشگاه بدون علامت و ناشناس، یک مغازه روکشکاری خالی، همان جایی است که این هنرمند دیوانهوار و سازنده اشیا زندگی میکند. در سایه میدانهای نفتی اینگلوود، او در میان قارچهای اورانیوم تابان، نمونههای آکواریوم الکتریکی، محلههای عروسکخانه پساآخرالزمانی و آیکبانای شکنجهشده شکوفا میشود.»
