نقدی بر داستان «آشغالدونی»؛ وقتی «خون» کالا شده و قربانی به جلاد تبدیل می‌شود:

آناتومی تباهی در حاشیه شهر

امیررضا اعطاسی
کدخبر: 601107
غلامحسین ساعدی در «آشغالدونی» نه قصه فقر می‌نویسد و نه مرثیه‌ای احساساتی برای فرودستان؛ او گزارش کالبدشکافانه‌ای از چگونگی «ساخته‌شدن استبداد» در مقیاس خرد ارائه می‌دهد.
آناتومی تباهی در حاشیه شهر

امیررضا اعطاسی– غلامحسین ساعدی در «آشغالدونی» نه قصه فقر می‌نویسد و نه مرثیه‌ای احساساتی برای فرودستان؛ او گزارش کالبدشکافانه‌ای از چگونگی «ساخته‌شدن استبداد» در مقیاس خرد ارائه می‌دهد. این داستان بلند برخلاف خوانش‌های رایج روایت سقوط یک فرد نیست بلکه شرح کارکرد سیستمی است که انسان طردشده را وادار می‌کند برای دیده‌شدن، برای زنده‌ماندن و برای ورود به متن جامعه، نخست تن خود و سپس روح خود را به حراج بگذارد. علی، ساکن آشغالدونی، نه قربانی صرف است و نه قهرمان اخلاقی؛ او ماده خام دستگاهی است که از حاشیه تغذیه می‌کند و محصول نهایی‌اش «عامل سرکوب» است.

ساعدی با پیوند هولناک دو فضا— آشغالدونی و بیمارستان— نشان می‌دهد که مدرنیته آمرانه، به‌جای حذف منطق زباله، آن را به شکلی تمیزتر و بوروکراتیک بازتولید می‌کند. بیمارستان به‌مثابه نماد دولت و علم، نه محل شفا که کارخانه مکیدن خون است؛ جایی که فقر زیست‌سیاسی شده و بدن فرودست به سرمایه قابل مبادله بدل می‌شود.

این گزارش تحلیلی می‌کوشد نشان دهد «آشغالدونی» چگونه نقشه دقیق استحاله قربانی به جلاد را ترسیم می‌کند؛ فرآیندی که در آن بقا تنها از مسیر همدستی با خشونت ممکن می‌شود.

۱. درآمد: پاتولوژی یک جامعه در حال احتضار؛ ساعدی و تیغ جراحی رئالیسم

غلامحسین ساعدی (گوهر مراد)، پزشک و نویسنده‌ای که نبض جامعه ایران را در ملتهب‌ترین دوران گذار آن (دهه‌های۴۰و ۵۰‌شمسی) در دست داشت، در آثار خود همواره در مرز میان یک «راوی ادبی» و یک «پاتولوژیست اجتماعی» حرکت کرده است. اگر رئالیسم در غرب تلاشی برای بازنمایی دقیق واقعیت بود، در دستان ساعدی به ابزاری برای کالبدشکافی عفونت‌های زیرپوستی بدل شد. او واقعیت را نه آن‌گونه که دیده می‌شود بلکه آن‌گونه که «بوییده» و «لمس» می‌شود، بازنمایی می‌کند. داستان بلند «آشغالدونی» از مجموعه درخشان «گور و گهواره»، مانیفست ساعدی در باب حاشیه‌نشینی، سقوط اخلاقی و اقتصاد سیاسی بدن است.

این گزارش تحلیلی، با عبور از خوانش‌های سطحی که داستان را صرفا روایتی از فقر و فلاکت می‌دانند، ادعا می‌کند که «آشغالدونی» یک مطالعه دقیق در باب مکانیسم‌های «تولید استبداد» در مقیاس خرد است. ادعای اصلی (Thesis) ما این است که ساعدی در این اثر فرآیندی را ترسیم می‌کند که طی آن انسان حاشیه‌نشین (علی)، برای عبور از مرزهای طردشدگی و ورود به متن جامعه، مجبور به کالایی‌سازی حیاتی‌ترین سرمایه خود (خون) می‌شود و در نهایت برای تثبیت جایگاه خود در سیستم ناچار است از یک «قربانی» به یک «جلاد» استحاله یابد.

در این نقد جامع، با بهره‌گیری از مفاهیم جامعه‌شناسی مارکسیستی (به‌ویژه مفهوم لمپن‌پرولتاریا)، روانکاوی شخصیت و تحلیل جغرافیای نمادین نشان خواهیم داد که چگونه سیستم فاسد حاکم بر «بیمارستان» (نماد دولت و مدرنیته آمرانه)، نه برای درمانِ دردهای اجتماعی بلکه برای تغذیه خود از خون فرودستان طراحی شده است.

۲. جغرافیای نمادین: دیالکتیکِ زباله و بیمارستان

در «آشغالدونی» مکان تنها یک پس‌زمینه (Setting) نیست بلکه یک کنشگر فعال است که هویت شخصیت‌ها را تعیین و بازتعریف می‌کند. داستان بر دو قطب مکانی استوار است؛ آشغالدونی و بیمارستان. حرکت خطی داستان از مکان اول به مکان دوم، ظاهرا نشان‌دهنده یک پیشرفت یا امید به بهبود بوده اما تحلیل عمیق‌تر نشان می‌دهد که این حرکت یک سقوط مارپیچی به درون دوزخی مدرن‌تر است.

۲.۱. آشغالدونی: زهدان تباهی و بی‌شکلی

داستان در مکانی آغاز می‌شود که نامش ماهیتش را فریاد می‌زند: «آشغالدونی». اینجا، قلمرو «طردشدگان» است. از منظر جامعه‌شناسی شهری، آشغالدونی نماینده مناطقی است که بورژوازی شهری زباله‌های مصرفی خود را در آن دفع می‌کند. ساکنان این منطقه  اما (علی و پدرش) نه‌تنها در میان زباله‌ها زندگی می‌کنند بلکه خود نیز به‌عنوان «زباله‌های انسانی» (Human Waste) توسط جامعه تلقی می‌شوند.

در آشغالدونی مناسبات انسانی به ابتدایی‌ترین شکلِ داروینیستی خود بازگشته است. پدر و پسر برای بقا با سگ‌ها و گربه‌ها بر سر پسمانده‌های غذا رقابت می‌کنند. هیچ قانون مدنی یا اخلاقی بر این فضا حاکم نیست؛ تنها قانون، قانون غریزه است. با این حال ساعدی نشان می‌دهد که در این کثافت عریان، نوعی «صداقت بدوی» وجود دارد. خشونت در آشغالدونی، خشونتی آشکار و برای سیر کردن شکم است، نه خشونتی سیستماتیک برای کسب قدرت.

علی و پدرش در این مرحله هنوز پیوندهای عاطفی ضعیفی دارند. پدر بر دوش پسر است و پسر، هرچند با اکراه، نقش حامی را ایفا می‌کند. این همزیستی ناشی از جبر جغرافیایی حاشیه است.

۲.۲. بیمارستان: کارخانه‌ خون و بوروکراسی فساد

ورود به بیمارستان نقطه‌عطف داستان است. در ادبیات و ذهنیت عمومی، بیمارستان نماد «شفا»، «علم» و «بهداشت» است. اما ساعدی با زیرکی تمام این نماد را واژگون می‌کند. بیمارستان در این داستان امتداد استریلیزه شده همان آشغالدونی است. اگر در آشغالدونی زباله‌ها آشکارا دیده می‌شدند، در بیمارستان تعفن و فساد در پشت روپوش‌های سفید و دیوارهای تمیز پنهان شده است.

بیمارستان ساعدی نهادی است که براساس «مکیدن» بنا شده است. دکترها، پرستارها و دلال‌ها (اسماعیل)، همگی اجزای یک ماشین عظیم هستند که سوخت آن «خون فقرا» است. ساعدی با نگاه پزشکی خود بیمارستان را به مثابه یک بدن سرطانی تصویر می‌کند که سلول‌های سالم (اخلاق، انسانیت) در آن مرده‌اند و سلول‌های بیمار (فساد، رشوه، بهره‌کشی) در حال تکثیرند.

تضاد اصلی اینجاست که «بیمارستان» به‌عنوان نماد مدرنیزاسیون پهلوی هیچ کارکرد درمانی برای طبقه فرودست ندارد. فقرا به آنجا نمی‌روند تا درمان شوند بلکه می‌روند تا «تخلیه» شوند. آنها مخازن سیار خون هستند که باید شیره جانشان کشیده شود تا سیستم بتواند به حیات خود ادامه دهد.

۲.۳. تحلیل تطبیقی: اکوسیستم فساد

برای درک بهتر شباهت‌های ساختاری و تفاوت‌های ظاهری این دو مکان، جدول به تحلیل مقایسه‌ای آنها می‌پردازد.

۳. اقتصاد سیاسی خون: بدن‌های ارزان، سودهای کلان

محور دوم تحلیل بررسی مفهوم «اقتصاد خون» (The Political Economy of Blood) در داستان است. ساعدی با هوشمندی «خون» را از جایگاه بیولوژیک و حیاتی آن خارج کرده و به یک «کالا» در نظام سرمایه‌داری تقلیل می‌دهد. این بخش از نقد، وام‌دار نظریات مارکسیستی در باب «کالایی‌شدن» (Commodification) است.

۳.۱. بدن فقیر به‌مثابه «معدن» استخراج

در نظام اقتصادی که ساعدی ترسیم می‌کند، طبقه «لمپن‌پرولتاریا» (طبقه مادون کارگر که فاقد مهارت تولیدی است)، هیچ چیزی برای عرضه به بازار ندارد جز «بدن» خود. آنها نیروی کار نیستند زیرا در فرآیند تولید صنعتی نقشی ندارند؛ آنها «منابع خام» هستند. همانطورکه نفت از زمین استخراج می‌شود تا چرخ‌های صنعت غرب بچرخد، خون از رگ‌های علی و پدرش استخراج می‌شود تا در رگ‌های طبقات مرفه جریان یابد یا در چرخه سوداگری پزشکی مصرف شود.

ساعدی فرآیند خون‌گیری را با سردی و خشونت توصیف می‌کند. صفی از آدم‌های زردرو، معتاد و گرسنه که آستین‌ها را بالا زده‌اند، تصویری گروتسک از «تولید» است. در اینجا تولیدکننده (خون‌دهنده) در حین تولید، بخشی از وجود خود را از دست می‌دهد و ضعیف‌تر شده درحالی‌که خریدار (دلال/ بیمارستان) قوی‌تر می‌شود. این استثمار مطلق است؛ استثماری که نه بر پایه «ارزش افزوده» نیروی کار بلکه بر پایه «غارت بیولوژیک» بنا شده است.

۳.۲. دلالان خون: واسطه‌های مرگ و زندگی

شخصیت‌هایی مانند «اسماعیل» در داستان (و معادل سینمایی او در فیلم «دایره مینا»)، نقش کلیدی در این اقتصاد دارند. آنها «بورژوازی لمپن» هستند؛ کسانی که خود ریشه در فقر دارند اما با تکیه بر رندی، بی‌رحمی و هم‌دستی با قدرت (دکترها)، وظیفه مدیریت توده‌های فقیر را بر عهده گرفته‌اند.

اسماعیل خون ارزان می‌خرد و گران می‌فروشد. او حتی خون آلوده و فاسد معتادان و بیماران را با جعل برچسب، به‌عنوان خون سالم وارد چرخه می‌کند. این نمادی تکان‌دهنده از فساد ساختاری دوران پهلوی است؛ سیستمی که در آن ظاهر (برچسب خون سالم) بر باطن (خون عفونی) ارجحیت دارد. ساعدی هشدار می‌دهد که جامعه‌ای که خون فاسد در رگ‌هایش تزریق می‌شود، دیر یا زود دچار شوک و فروپاشی خواهد شد.

۳.۳. اعتیاد به خودفروشی بیولوژیک

نکته ظریف روانشناختی- اقتصادی در داستان این است که «فروش خون» برای علی و پدرش، از یک راهکار موقتی برای رفع گرسنگی، به یک «سبک زندگی» و نوعی اعتیاد تبدیل می‌شود. بدن آنها شرطی می‌شود که خون بسازد تا بفروشد. آنها به‌جای جست‌وجوی کار یا مهارت، به راحت‌ترین و در عین حال ویرانگرترین راه کسب درآمد روی می‌آورند. این وابستگی آنها را به بردگان مطیع سیستم تبدیل می‌کند. آنها نمی‌توانند علیه بیمارستان طغیان کنند زیرا بیمارستان خریدار تنها کالای آنهاست. این همان مکانیسم کنترلی است که قدرت‌های استبدادی برای رام کردن توده‌های فقیر به کار می‌برند: ایجاد وابستگی حیاتی به قطره‌چکان سیستم.

۴. روانکاوی شخصیت «علی»: آناتومی استحاله از قربانی به جلاد

شخصیت «علی»، پیچیده‌ترین و تاریک‌ترین خلق ساعدی در این داستان است. تحلیل قوس شخصیتی او (Character Arc)، کلید درک پیام سیاسی داستان است. علی نمونه بارز تبدیل یک «قربانی» به «جلاد» است.

۴.۱. معصومیت شکننده در آشغالدونی

در ابتدای داستان، علی پسری است که با تمام فلاکت، هنوز بارقه‌هایی از انسانیت را حفظ کرده است. نگرانی او برای پدر، تلاشش برای یافتن غذا و حتی ترس‌های کودکانه‌اش، او را شخصیتی سمپاتیک جلوه می‌دهد. ساعدی اما به‌عنوان یک روانشناس می‌داند که فقر مطلق، بستر مناسبی برای رشد فضیلت نیست. در «فرهنگ فقر» (به تعبیر اسکار لوئیس)، بقا اولویت مطلق است و اخلاقیات کالایی لوکس محسوب می‌شود.

۴.۲. آموزش پنهان: مکتب فساد

وقتی علی وارد محیط بیمارستان می‌شود، وارد یک «دوره آموزشی» نامرئی می‌گردد. او مشاهده می‌کند که پدرش با ناله‌های مدام و ضعف جسمانی، مورد تحقیر و کتک قرار می‌گیرد. در مقابل می‌بیند که اسماعیل و نگهبانان با اعمال زور، دروغ‌گویی و پاچه‌خواری، صاحب احترام و غذا و جای گرم هستند.

علی هوشمند است. او درس اصلی سیستم را می‌آموزد: «برای اینکه قربانی نباشی، باید در سمت جلاد بایستی.» او می‌فهمد که قدرت، تنها زبان قابل فهم در این محیط است. فرآیند همانندسازی با پرخاشگر (Identification with the    Aggressor)  در روان علی آغاز می‌شود. او شروع به تقلید از رفتار نگهبانان می‌کند؛ خشن می‌شود، صدایش را بالا می‌برد و نگاهش تغییر می‌کند.

۴.۳. پدرکشی: قربانی کردن گذشته برای آینده‌ای حقیر

نقطه اوج تراژدی اخلاقی داستان رابطه علی با پدرش است. پدر در اینجا نماد «سنت ناتوان»، «گذشته فلاکت‌بار» و «مانع پیشرفت» است. پدر دیگر خون ندارد که بفروشد؛ او یک مصرف‌کننده صرف است. از نظر منطقِ اقتصادی بیمارستان، او یک «زیان» است و باید حذف شود.

علی برای اینکه بتواند در سیستم پذیرفته شود (استخدام شود، لباس فرم بپوشد)، باید ثابت کند که تعلق‌خاطری به طبقه فرودست خود ندارد. او باید پیوندهای خود را قطع کند.

بیرون انداختن پدر از بیمارستان و رها کردن او در خیابان (یا سپردن او به ماشین‌های جمع‌آوری متکدیان)، یک عمل نمادین «پدرکشی» است.

علی پدرش را نمی‌کشد چون از او متنفر است؛ او پدرش را قربانی می‌کند چون سیستم این قربانی را از او می‌طلبد. این خیانت «بلیت ورود» علی به باشگاه قدرت است. ساعدی با بی‌رحمی نشان می‌دهد که فاشیسم و استبداد، نیروهای سرکوبگر خود را از میان همین توده‌های فقیر و تحقیرشده سربازگیری می‌کنند. علی که خود طعم شلاق را چشیده، حالا آماده است تا شلاق را بر تن دیگران فرود آورد.

۴.۴. تولد «لمپن نگهبان»

در پایان داستان علی را می‌بینیم که لباس نگهبانی (یا شبیه به آن) بر تن دارد، باتومی در دست گرفته و با غرور بر دیگران فخر می‌فروشد. او دیگر «علیِ آشغالدونی» نیست؛ او «علی بیمارستان» است. این ارتقای طبقاتی اما به قیمت تهی شدن از انسانیت تمام شده است. او اکنون به یک «مهره» تبدیل شده است؛ مهره‌ای خطرناک‌تر از دکترها زیرا او برای حفظ موقعیت متزلزل خود حاضر است هر جنایتی مرتکب شود.

۵. زبان و سبک: رئالیسم سیاه و زیبایی‌شناسی عفونت

غلامحسین ساعدی برای روایت این سقوط زبانی را برمی‌گزیند که با محتوای داستان هم‌خوانی کامل دارد. سبک او در «آشغالدونی»، ترکیبی از «رئالیسم اجتماعی» و «ناتورالیسم» است.

۵.۱. نگاه کلینیکی و بدون سانتی‌مانتالیسم

بزرگ‌ترین دام برای نویسندگان ادبیات فقر، افتادن در ورطه احساسات‌گرایی (سانتی‌مانتالیسم) است یعنی تلاش برای برانگیختن ترحم مخاطب با مظلوم‌نمایی فقرا. ساعدی آگاهانه از این دام می‌گریزد. نثر او خشک، صریح، گزنده و جراحی‌گونه است. او توصیفات را بدون صفت‌های عاطفی ارائه می‌دهد. وقتی صحنه استفراغ، خون‌گیری یا دعوا را توصیف می‌کند، گویی یک گزارشگرِ بی‌طرف یا یک پزشک قانونی در حال دیکته کردن مشاهدات است.این «فاصله‌گذاریِ عاطفی»، تاثیر هولناک داستان را دوچندان می‌کند. مخاطب به جای اینکه اشک بریزد، «منزجر» می‌شود. و این انزجار موتوری برای تفکر و خشم است.

۵.۲. فضاسازی بویایی و لمسی

ساعدی استاد به‌کارگیری حواس پنج‌گانه در روایت است. در «آشغالدونی» حس «بویایی» نقش پررنگی دارد. بویِ زباله، بوی ادرار، بوی الکل، بوی خون مانده و بوی تند مواد ضدعفونی‌کننده در بیمارستان، در سراسر متن موج می‌زند. این فضاسازی ناتورالیستی خواننده را در اتمسفر خفه‌کننده داستان غرق می‌کند.

توصیفات او از زخم‌ها، چرک‌ها و بدن‌های دفرمه‌شده، بازتابی از نگاه پزشکی اوست. او جامعه را نه به‌عنوان یک روحِ انتزاعی بلکه به‌عنوان یک «جسمِ در حال پوسیدن» می‌بیند.

۵.۳. دیالوگ‌نویسی و زبانِ لمپنی

دیالوگ‌های داستان، کوتاه، ضربه‌دار و مملو از اصطلاحاتِ عامیانه و خشن طبقه فرودست است. شخصیت‌ها «حرف» نمی‌زنند بلکه «پرخاش» می‌کنند یا «ناله» می‌کنند. ساعدی با تسلطی که بر زبانِ کوچه و بازار داشت، لحن شخصیت‌ها را به گونه‌ای می‌سازد که پایگاه طبقاتی و سطح آگاهی آنها را کاملا نمایان می‌کند. تغییرِ تدریجیِ زبانِ علی از یک پسر روستایی/حاشیه‌نشین به زبانِ یک باج‌گیرِ شهری، یکی از ظرافت‌های زبانی این اثر است.

۶. فرجام‌شناسی: هشداری برای تاریخ

داستان «آشغالدونی»، فراتر از زمان و مکانِ خود ایستاده است. این اثر تنها نقدی بر سیستم بهداشتی یا اجتماعی دوران پهلوی نیست بلکه یک مدل نظری برای فهم «مکانیسم سرکوب» ارائه می‌دهد.

ساعدی به ما نشان می‌دهد که چگونه سیستم‌های فاسد، با ایجاد «کمیابی» و «وابستگی»، انسانیت را از میان می‌برند. او هشدار می‌دهد که خطرناک‌ترین دشمن آزادی، نه دیکتاتورِ در راس هرم بلکه «توده مسخ‌شده»ای است که برای بقای خود، روح خود را به سیستم فروخته است.

پایانِ داستان باز گذاشته نمی‌شود بلکه با قطعیت تلخ یک حکم قضایی بسته می‌شود. علی پدر را بیرون انداخت. این جمله پایان کودکی و آغاز هیولایی شدن است. ساعدی با این پایان‌بندی، فاتحه اخلاق را در جامعه‌ای که بنیانش بر «پول» و «زور» است، می‌خواند. «آشغالدونی» فریادی است که می‌گوید: وقتی عدالت نباشد، بیمارستان و زباله‌دانی، دو روی یک سکه‌اند و انسان کالایی یک‌بار مصرف بیش نیست.

کارشناس ارشد مدیریت ساخت

آخرین اخبار